موعود !
۱۲ اسفند ۱۳۸۸با هر دردسری بود ، بودجه رو گرفتیم و شب شعرو برگزار کردیم …
واقعا آدم تا کاریو شروع نکرده ، فکر می کنه خیلی راحته و از پسش به نحو احسنت برمیاد ولی به این سادگیام نبود …
اعضای انجمن طبق خواست استاد ۱۰ نفر بیشتر نبود که از بین ۴۰ نفر متقاضی انتخاب شده بودند ، ۳ نفر استاد هم به عنوان داور مسابقات مربوطه بودند …
ازدحام عجیبی بود ، حتی فکرشم نمی کردم این همه علاقه مند داشته باشیم …
اکثرشونم بچه های رشته های علوم پایه ، مخصوصا بچه های رشته کامپیوتر دانشکده
فنی مهندسی بودند …
خیلی خوشحال بودم از اینکه اولین مراسممون به این خوبی و با حضور پر شور دانشجویان با ذوق برگزار شده بود ! ( این جمله ام آدمو یاد راهپیمایی ۲۲ بهمن سال ۱۳۸۸ میندازه ، مگه نه ؟! خوب دیگه آبجیتون پیشگو هم شده ! )
مراسم اجرا شد و من به عنوان مجری روی سکو رفتم و با تشویق حضار ، شروع به صحبت کردم …
اون روز جمعه بود و من از استاد خواسته بودم که سعی بشه مطالب در حد امکان ، مربوط به صاحب الزمان باشه …
اون روزا از نبودن لوتی عزیزم ، انقدر دلم گرفته بود که با خوندن هر بیت از شعر ، مرواریدهای اشک روی گونه هام می نشست و اشارات استاد و بچه ها که با انواع و اقسام اداها و شکلک ها می خواستن بهم بفهمونن که خودمو کنترل کنم ، افاقه نکرد …
که البته اینو بعدا خودشون بهم گفتن چون من اون لحظه انقدر محو اون شعر شده بودم که هیچ جا و هیچ کسو نمی دیدم …
یه سکوت وصف ناشدنی حاکم شده بود …
تنها چیزی که خیلی گنگ و کمرنگ میشنیدم صدای کسی بود که انگار من نبود …
وقتی شعر تمام شد ، دوباره روحم به اون فضای شلوغ و اون جمعیت شوکه شده از اون حال من ، برگشت …
نفهمیدم چی شد …
چشام فقط سیاهی می دید …
مث اینکه ناخواسته مراسمو به هم زده بودم …
فقط خدا خدا می کردم استاد محسنی منو به خاطر این کار ، از دبیر انجمن بودن ،
خلع نکنه …
بازم احساسات زیادیم ، کار دستم داده بود …
نگاهم به برگه های خیس شده از اشکام که توی دستم مچاله شده و جا خوش کرده بود ، افتاد …
وقتی حالم بهتر شد ، آقای کریمی با چشمای نگران و یه لیوان آب قند ، بالای سرم
ایستاده بود …
لبخند مهربون همیشگیش که می خواست نگرانیشو از حال بد من پشتش مخفی کنه ،
روی لبش بود …
با اینکه من به خواسته اش جواب رد داده بودم ، هنوزم دست بردار نبود و همیشه دور و برم می پلکید …
پسر خوبی بود واسه همینم نتونسته بودم بهش دلیل جواب منفیمو بگم …
خواهرش ستاره هم عضو انجمن بود ، چند دفعه هم از اون خواسته بود باهام صحبت کنه ، شاید نظرم عوض بشه …
سعی می کردم ازش فرار کنم چون وقتی می دیدمش یاد اون روزی میفتادم که با صدای لرزون و لپ های گل انداخته ازم خواستگاری کرده بود …
منم نفهمیده بودم چطور به یه بهونه خنده دار خودمو با سرعت نور به ساختمون دانشکده رسونده بودم …
نگاهم به چشماش گره خورده بود که یه دفه استاد محسنی رو دیدم که توی چارچوب در چوبی اتاق جلسات ظاهر شد ، از بین چند نفری که دورمو احاطه کرده بودم ، به سختی
می تونستم ببینمش ، سعی می کردم لب خونی کنم بفهمم به مسوول مراسم
ادبی – فرهنگی دانشگاه چی داره میگه !!!
ولی فایده ای نداشت …
بچه ها هم بدجوری سر و صدا می کردند ، دیگه داشتن رو اعصابم رژه می رفتن …
- دخترم ، بیاین دفتر من !
باهاتون کار دارم …
قلبم به قول لوتی ، گنجیشکی می زد …
خدایا ! خودت کمکم کن !



یه آقایی بود که مامان همیشه داداش منوچهر صداش می کرد و انقدر به آقاجون نزدیک بود که همیشه می گفت مث داداشم میمونه …