موعود !

۱۲ اسفند ۱۳۸۸

با هر دردسری بود ، بودجه رو گرفتیم و شب شعرو برگزار کردیم …
واقعا آدم تا کاریو شروع نکرده ، فکر می کنه خیلی راحته و از پسش به نحو احسنت برمیاد ولی به این سادگیام نبود …
اعضای انجمن طبق خواست استاد ۱۰ نفر بیشتر نبود که از بین ۴۰ نفر متقاضی انتخاب شده بودند ، ۳ نفر استاد هم به عنوان داور مسابقات مربوطه بودند …
ازدحام عجیبی بود ، حتی فکرشم نمی کردم این همه علاقه مند داشته باشیم …
اکثرشونم بچه های رشته های علوم پایه ، مخصوصا بچه های رشته کامپیوتر دانشکده
فنی مهندسی بودند …
خیلی خوشحال بودم از اینکه اولین مراسممون به این خوبی و با حضور پر شور دانشجویان با ذوق برگزار شده بود ! ( این جمله ام آدمو یاد راهپیمایی ۲۲ بهمن سال ۱۳۸۸ میندازه ، مگه نه ؟!  خوب دیگه آبجیتون پیشگو هم شده ! )

مراسم اجرا شد و من به عنوان مجری روی سکو  رفتم و با تشویق حضار ، شروع به صحبت کردم …
اون روز جمعه بود و من از استاد خواسته بودم که سعی بشه مطالب در حد امکان ، مربوط به صاحب الزمان باشه …
اون روزا از نبودن لوتی عزیزم ، انقدر دلم گرفته بود که با خوندن هر بیت از شعر ، مرواریدهای اشک روی گونه هام می نشست و اشارات استاد و بچه ها که با انواع و اقسام اداها و شکلک ها می خواستن بهم بفهمونن که خودمو کنترل کنم ، افاقه نکرد …

که البته اینو بعدا خودشون بهم گفتن چون من اون لحظه انقدر محو اون شعر شده بودم که هیچ جا و هیچ کسو نمی دیدم …
یه سکوت وصف ناشدنی حاکم شده بود …
تنها چیزی که خیلی گنگ و کمرنگ میشنیدم صدای کسی بود که انگار من نبود …

وقتی شعر تمام شد ، دوباره روحم به اون فضای شلوغ و اون جمعیت شوکه شده از اون حال من ، برگشت …
نفهمیدم چی شد …
چشام فقط سیاهی می دید …
مث اینکه ناخواسته مراسمو به هم زده بودم …

فقط خدا خدا می کردم استاد محسنی منو به خاطر این کار ، از دبیر انجمن بودن ،
خلع نکنه …
بازم احساسات زیادیم ، کار دستم داده بود …
نگاهم به برگه های خیس شده از اشکام که توی دستم مچاله شده و جا خوش کرده بود ، افتاد …

وقتی حالم بهتر شد ، آقای کریمی با چشمای نگران و یه لیوان آب قند ، بالای سرم
ایستاده بود …
لبخند مهربون همیشگیش که می خواست نگرانیشو از حال بد من پشتش مخفی کنه ،
روی لبش بود …
با اینکه من به خواسته اش جواب رد داده بودم  ، هنوزم دست بردار نبود و همیشه دور و برم می پلکید …
پسر خوبی بود واسه همینم نتونسته بودم بهش دلیل جواب منفیمو بگم …
خواهرش ستاره هم عضو انجمن بود ، چند دفعه هم از اون خواسته بود باهام صحبت کنه ، شاید نظرم عوض بشه …
سعی می کردم ازش فرار کنم چون وقتی می دیدمش یاد اون روزی میفتادم که با صدای لرزون و لپ های گل انداخته ازم خواستگاری کرده بود …
منم نفهمیده بودم چطور به یه بهونه خنده دار خودمو با سرعت نور به ساختمون دانشکده رسونده بودم …

نگاهم به چشماش گره خورده بود که یه دفه استاد محسنی رو دیدم که توی چارچوب در چوبی اتاق جلسات ظاهر شد ، از بین چند نفری که دورمو احاطه کرده بودم ، به سختی
می تونستم ببینمش ، سعی می کردم لب خونی کنم بفهمم به مسوول مراسم
ادبی – فرهنگی دانشگاه چی داره میگه !!!
ولی فایده ای نداشت …
بچه ها هم بدجوری سر و صدا می کردند ، دیگه داشتن رو اعصابم رژه می رفتن …

-   دخترم ، بیاین دفتر من !
باهاتون کار دارم …

قلبم به قول لوتی ، گنجیشکی می زد …
خدایا ! خودت کمکم کن !

من تسلیم نمیشم !

۸ اسفند ۱۳۸۸

فردای اون روز سر کلاس حواسم حسابی پرت بود و یه پارچه گرون و زربفتو زدم خراب کردم و فکر کنم به جای پیرهن از توش شلوار دراومد …
به خاطر این کارم خانم رضایی منو تنبیه کرد و بهم گفت که تا چند روز نمیتونم برم سر کلاس …

من که تا اون روز به خاطر کار خوب و ظرافتی که توی دوخت پارچه های زربفت داشتم ؛
نفر اول کلاس بودم ، حالا به خاطر اوضاع به هم ریخته و مشغولیت ذهنی این چندروزم ، دنبال یه بهونه و فرصت بودم که نرم سر کلاس و بشینم تو خونه و به حال خودم زار بزنم …

حالا دیگه صبا – که همه چیو از خود من یاد گرفته بود - عزیز دردونه کلاس شده بود و همه کارای سختو به اون میسپردن ، و من هر روز بیشتر از روز قبل ، مطمئن میشدم که می خواد با این کاراش خودشو توی دل خانم رضایی جا کنه !!!

دیگه از همه چیو همه کس بدم میومد …

صبای بیچاره هم که از همه جا بی خبر بود هر روز بعد از کلاس میومد تا منو ببینه ولی من دیگه مینای شاد و سرزنده همیشگی نبودم ؛ دیگه دلم نمی خواست هیشکیو ببینم ، مخصوصا صبا رو که همه چیو از چشم اون می دیدم و  یه جورایی ازش متنفر شده بودم …
احساس می کردم داره آینده و زندگی رویاییم با لوطی رو ازم میگیره …

خونه نشین شدم …

خواستگاری شوم !

۱ اسفند ۱۳۸۸

حاج خانوم کمالی با عصایی که همدم همیشگیش شده بود خودشو دم در رسوند :

- - بفر مایید تو ! دم در بده ! چه عجب از این ورا ؟! یاد ما کردین !

- ممنون حاج خانوم ! همینجا خوبه ؛ زیاد وقتتونو نمیگیرم …

حجره کسی نیست ؛ باید زود برم …

غرض از مزاحمت اینکه ؛ می خواستم با اجازتون صبا خانومو واسه شازده پسر ،

خواهر زادم ،ازتون خواستگاری کنم …

دیگه وقتشه یکم احساس مسوولیت کنه و از این ولگردی و بی بند و باری دست برداره …

تا زن بگیره هم ؛ آدم نمیشه …

( خدای من با چه وقاحتی به خواهرزاده اش توهین می کرد!!! )

البته طفلی تقصیریم نداره ؛ از وقتی بابای خدابیامرزش عمرشو داد به شما ؛ کسی نبود پای حرف دلش بشینه و زیر پر و بالشو بگیره …

( حرف دلش ؟! نکنه صبا ، حرف دلشه ؟! )

این شد که پسره علاف کوچه خیابونو قهوه خونه شد و رفت سراغ مطربی و

این مسخره بازیا …

ولی من بهتون قول میدم که درستش می کنم …

راستیاتش منو همشیره نشستیم با خودمون فکر کردیم کسیو از صبا خانوم

بهتر پیدا نکردیم …

(هه هه !

فکر کردین؟

اصلا مگه شما فکرم میکنین !!!

فکر کردین ، یا حساب کتاب مال و منالشونو کردین ؟! )

دیدیم ، ماشاا… سرآمد دخترای محله که هست و از خوشگلیو نجابتم به چشم برادری که چیزی کم نداره …

از هر انگشتشم که هزار تا هنر میریزه !!!

( آره اروا شیکمت ! تو اصلا میدونی هنر چند تا نقطه داره که این طوری با اطمینان ، دم از هنرمند بودن یکی می زنی ؟! )

همشیره هم که میگن تو کلاس خیاطی خیلی زود حرفه ای شده و داره واسه خودش یه پا مربی میشه !!!

( خیلی دلم می خواست برم جلو و زل بزنم تو چشاش و بهش بگم :

الحق که توی پاچه خواری استادی محمود خان !

دیگه داشتم از حسودی می ترکیدم …

می خواستم داد بزنم بگم : کسیو بهتر از اون پیدا نکردین چون حتما چشاتون عیب و ایراد داره … )

شما که خوب ما رو میشناسین حاج خانوم ؛ خودم آداب زندگیو یادش میدم ؛ شما نگران نباشین …

( بیچاره لوطی که یه آدم عملی مث تو بخواد بهش درس زندگی بده ! )

مطمئنم انقدر جربزه داره که صبا خانومو خوشبت کنه …

بالاخره هرچی نباشه از قدیم و ندیم گفتن : حلال زاده به خان داییش می ره …

( یکی نبود بهش بگه آخه دیگه از این قدیم و ندیم ترم مگه بوده !!! )

بیشتر از این سرتونو درد نیارم ؛ خلاصه اینکه گفتم اگه شما هم موافق باشین این شاا… هفته آینده با گل و شیرینی خدمت برسیم …

لوطیم که فعلا رفته امامزاده تا نذرشو ادا کنه ؛

البته بودنشم بیشتر دست و پاگیره …

اگه نباشه بزرگترا راحت تر میتونن صحبت کنن و قرار و مدار عقد و عروسیو بزارن …

خواهرزاده من رو حرف خان داییش حرف نمی زنه …

اگه خدا بخواد میدم محلو آذین ببندن و هفت شبانه روز جشن میگیریم و مطرب میاریم بزنه …

( بریدین و دوختین دیگه ! )

( کاش یکی بود بهش بگه اون موقع ها که آقاجونم رو پا بود و حسابی هواتونو داشت که از این حرفا نمی زدین و جز اسم اونو خونوادش چیزی رو زبونتون نمیومد ؛ حالا چی شده که یهو هیچ دختریو بهتر از صبا خانوم که یه ارث قلمبه بهش رسیده نمی بینید ! )

باورم نمی شد …

چی داشتم میشنیدم …

انگار دنیا با تموم غم و غصه هاش یهو رو سرم آوار شد …

خیلی خودمو کنترل کردم که از پشت دیوار نیام بیرون و نرم به اون دایی بی همه چیز ش که بعد از مرگ باباش ، خودشو همه کاره لوطی می دونست ؛ نگم …

آخه چرا صبا …

صبا از دخترای خوشگل و پولدار محل بود که تیپش کلا با همه دخترای محل فرق داشت ، با پولی که یهو گیرش اومده بود یه مدت رفته بود فرنگ ، واسه همینم نسبت به اوایل ، تغییر کرده بود و دیگه اون صبایی که میشناختم نبود …

هرچند خیلی وقتم نبود اومده بودن توی این محل …

ولی خوب با هم زود صمیمی شده بودیم …

توی محلی که همه دختراش چادر سر می کردن ؛ نشد که حتی یه بار امتحان کنه …

ولی با همه این حرفا دوستش داشتم ؛ دختر مهربون و خونگرمی بود …

دوست صمیمیم بود و هر هفته با هم می رفتیم کلاس خیاطی ای که

مادر لوطی مربیش بود …

صبا به خاطر مشکلاتی که با خانواده و برادرش پیدا کرده بود ، با مادربزرگش تنها زندگی

می کرد …

واسم از مشکلاتی که با داداش یه دنده و لجبازش داشت زیاد تعریف کرده بود …

مثلا یه نمونشم همین کلاس خیاطی اومدنش بود و بهش گفته بودن که واسه خونواده اونا ، افت کلاس داره و از این جور حرفا …

ولی اون سر حرفش مونده بود و همراه من به کلاس خیاطی میومد ، و واسه اینکه از غرغرای اونا خلاص شه ، این یه مدتو پیش مادربزرگش زندگی می کرد …

سرم بدجوری گیج می رفت …

انگار دنیا داشت دور سرم می چرخید …

فقط علامت سوال بود که بالای سرم می دوید …

یعنی لوطی خودش این طور خواسته بود !!!

یعنی من اشتباه کرده بودم …

یعنی لوطی به من هیچ احساسی نداشت ؟!

شایدم دلیل اینکه جواب نامه آخرمو هنوز نداده ، همین باشه …

نمیدونم …

واقعا نمیدونم …

دیگه هیچی نمیدونم …

دوست خوب من !

۲۹ بهمن ۱۳۸۸


باورم نمیشه ، انگار همین دیروز بود که اسممو توی روزنامه دیدم …
۱ سال به سرعت برق و باد گذاشت و حالا چشامو وا کردم و میبینم ترم ۴ ایم و دیگه حسابم با یاد گرفتن الفبای دانشگا سوا شده …
مریمم بعد از یه سال مستمر طبق راهنمایی های اینجانب تونست توی رشته مورد علاقش ، روانشناسی و جالب تراز اون ، توی همون دانشگاهی که من ، درس میخونم ، قبول بشه و از این موضوع ، خیلی خوشحالم ، چون حالا دیگه بهترین دوستمم کنارمه …

داشتم به یه موضوع جدید واسه نوشتن یه رمان فکر می کردم که بازم مثل همیشه صدای رسای مامان ، رشته افکارمو پاره کرد …

- مینا جان ، مریم ، دم در ، منتظرته …
حواست کجاست ! میدونی چندبار صدات زدم ؟!

- اومدم مامان جون !

خیلی عجیب بود ، چون نه صدای کوبه درو شنیدم ، نه صدای به اون
رسایی مامانو !!!
البته بیشتر غم انگیز بود تا عجیب !
شاید یه بلایی سر حس شنواییم اومده …

وقتی مریمو با یه جعبه شیرینی توی دستش ، دم در دیدم !
تازه یاد قول و قرارمون افتادم !
با لبخند همیشگی که بر لب داشت ، منو بغل کرد و گفت :
- فک کردی یادم میره از اون شیرینیایی که دوست داری ، واست گرفتم !
هیچ وقت کمکایی رو که بهم کردی ، فراموش نمی کنم …

بهش تعارف کردم بیاد داخل …
بعد از خوردن هندونه قاچ شده خوشمزه ای که مامان آورد و حسابی بهمون چسبید …
حدود یه ساعت از همه چیو همه جا و همه کس حرف زدیم …
از اینکه با هم توی دانشگا چه کاراییو میتونیم انجام بدیم و بهترین انجمن ادبیو با کمک
هم راه بندازیم …
- چی شده مینا جون ؟!
من تو رو میشناسم ، مثل همیشه یرحال نیستی …

دیگه نتونستم اونچه رو که توی دلمه ، ازش پنهون کنم …

- راستشو بخوای ، بدجوری دلم گرفته …
تصمیم گرفتم یه نامه واسش بنویسم ، همیشه فقط همین که به درد دلم گوش کنه واسم کافی بود و آرومم می کرد …
ولی راستش ایندفعه فرق داره …
یه حال عجیبی دارم …
نوشتن آرومم نمی کنه …
بیشتر دلم می خواست الآن کنارم باشه و جای اینکه حرفامو روی کاغذ بیارم …
ولی خوب انگار هنوز لیاقت اینو پیدا نکردیم که کنار هم …

مریم ، تنها کسی بود که همیشه با حرفاش آرومم می کرد …
ایندفعه هم مثل همیشه باهام حرف زد و بهم گفت که امیدوار باشم …

از روزی که اون جمشید یه چشم نامرد ، اون ضربه کاری رو بهش زد ، ۱ ماهی میگذره ، اگه انقدر قوی نبود ، معلوم نبود چه بلایی سرش میومد …
آخرین بار اون نامه داده بود و چون من یکی ۲ ماهی درگیر امتحانای دانشگا بودم که هر ترمم داره سخت تر میشه ، نتونسته بودم جواب نامشو بدم …
البته یه دلخوری کوچیکم بینمون ، از این بی خبری ، پیش اومده بود که رفع شد …

مامان مریم از همکاران خانم رضایی ( مادر لوتی ) توی خیاط خونه بود و به خاطر رفت و آمدی که با هم داشتن ، همیشه مریم زحمت رسوندن نامه های منو به لوتی می کشید …
نامه رو مثل همیشه به دستای پر مهرش سپردم و باهاش خداحافظی کردم …

برادر…

۲۳ بهمن ۱۳۸۸

حوصله ام سر رفته چون مینا پیشم نیست؛باز هم شروع به سیاه کردن این کاغذ میکنم دنبال موضوع خاصی در ذهنم میگشتم ناخودآگاه چیزی در ذهنم جرقه زد گویی قلمم جانی تازه گرفت مینویسم راجع به عزیزی که وجودش هم چون گل سرسبد،زیبا و تجلی اش هم چون خورشید گرمابخش زندگی مان است.
نمیدانم نوشتن از تو و توصیفت کمی در نظرم سخت است دستم یارای فرمان قلم را ندارد تمام نیرویم را جمع کرده و از تو مینویسم به یادت مینویسم. دوستت دارم زیرا که خدا مهرت را چون وجود خودش در دلها افکنده هنگامیکه نگاهم به جمال زیبایش دوخته میشود پی به عظمت و زیبایی خدا میبرم .
دست از نوشتن بر میکشم و به فکر فرو میروم به یاد روزهایی می افتم که در میان اقوام و جمع به قول گفتنی نقل مجلس به حساب می آمدی خنده هایت شیرین و به دل نشستنی بود اما اینک به ظاهر خنده به لب داری لبخندی که همچون پرده روی چهره ی غمزده ات کشیده شده لبخندی که حکایتها دارد؛آری حکایت درد است اما حالا که نگاهم به تار موهای سفیدت گره می خورد اینجاست که می فهمم هر تار موی سفیدت حاکی از این است که چقدر سختی این روزگار لعنتی را به جان خریدی واقعا پی به پاسخ این سوالم نمیبرم که دلسوزی وپای دوست سوختن هم تا این حد؟…. .
همیشه سعی بر این داشت که خود را هم سطح انسانهای محروم نشان دهد.همان گرگهایی که نقاب مظلومیت و دوست نمایی بر چهره ی پست خود داشتند و حالا شدند بلای جان و انگل جامعه.
تحمل اینکه به پای دوست سوخته است را ندارد این را میتوان از صدای بغض آلودی که حنجره اش را میدرد و تلاش بر آزاد شدن دارد فهمید اما مجبور است طوری رل بازی کند که کارگردان دوباره زحمت کات دادن را به خود ندهد. بازی کردن در لباس این نقش در زندگی واقعی کمی دشوار است اما همین اعتقادات محکم و راسخ او به خداست که توانسته بازیگر خوبی باشد.

آرزو…

۱۹ بهمن ۱۳۸۸

شاید آن روز که سهراب نوشت:«تا شقایق هست زندگی باید کرد»خبری از دل پر درد گل یاس نداشت باید اینطوری نوشت:«هر گلی هم باشی.چه شقایق چه گل پیچک و یاس زندگی اجباریست»
بعد از رفتن آقای صبوری تا یک هفته خیلی رو حرفای مادر فکر کردم واقعاً نمیدونستم که عاشقشم یا…
خیلی فکر کردم اما به نتیجه ای نرسیدم. نبات وزیاد نمی دیدم در واقع نمی خواستم که ببینم هر وقت تو دانشگاه یا محل میدیدمش خودمو گم وگور میکردم که مبادا باهاش رو به رو بشم امیدم که متوجه رفتارعجیبم شده بود,یروز انقدر اصرار کرد که نشستم همه چیزو واسش تعریف کردم.که نبات کیه؟از کجا میشناسمش؟ واقعاً عاشقشم؟ سر سؤال آخر ساکت شدم امید سرم داد زد.
_علی آره یا نه؟خیلی سخت میگیری من تو نگاه اون عشق دیدم اون عاشقه.اما تو… واقعا که اصلا نمیدونم بهت چی بگم. من تا الان طوردیگه ای در موردت فکر میکردم.
منم که دیگه حوصله موعظه و نصیحت نداشتم از خونه زدم بیرون تا یکم فکر کنم.همین طور که قدم میزدم صدای گوش خراش بوق ماشینهایی که میشد خشم و عصبانیت راتو چهره راننده هاشون دید ویا چهره خسته ی کارگری که برای ساعتی استراحت به خانه اش پناه میبرد همه و همه نشان از این بود که فقط من نیستم که با مشکلات دست و پنجه نرم میکنم بعد از ساعتی قدم زدن با جوانی روبروشدم که جویای کار بود ودر آن ساعت از شب تصمیم داشت شب را در پارک به صبح برساند زیرا از رو به رو شدن با خانواده خجل بود.تا نیمه های شب با همان جوان در پارک سر کردم انقدر با خودم کلنجار رفتم که بالاخره تصمیم محکمی گرفتم وعازم رفتن شدم. به خانه که رسیدم امید از خواب بیدار شد انگار منتظرم بود.
_خب چی شد پسر؟
…بعد از مکث کوتاهی طوری که میخواستم خودمو بی تفاوت و خوشحال نشون بدم،گفتم:نه؛عادته،عادت…
امید با قیافه خوابالوش بهم لبخند زد و گفت:آقای عادت بشین واست غذا بیارم،غذاتو که خوردی استراحت میکنی فردا صبح با نبات تماس میگیری تصمیمتو بهش ابلاغ میکنی و خلاص.
چقدر به زبون آوردن این جملات واسش آسون بود خب حق داشت اون تو موقعیت من نبود.
حدود ساعت۶ صبح از خواب پریدم دوست داشتم دوباره به رختخواب برگردم و چرتی بزنم اما تصمیم گرفتم از تنهاییم استفاده کنم عاشق تنهایی بودم وتنهایی از من گریزان.سکوت خوبی است …خیلی خیلی لذت بخش….
سکوت اتاق را سلام امید که با نان داغ وارد خانه شده میشکند ومرا متوجه میکند که اگر همین طور پیش برم به کارام نمیرسم.میز را کمی مرتب میکنم و وسایل صبحانه را فراهم میکنم .بعد ازصرف صبحانه که اوصولا من صبحانه میخوردم و امید مخ بنده رو فرصتی برای جمع و جور کردن ذهنم نداشتم.با شتاب از خانه خارج شدم اولین کارم دیدن نبات بود بنابراین باهاش تماس گرفتم قراری گذاشتم تا همدیگرو ملاقات کنیم اتنظار برای من زجر آور بود خصوصا در اون موقعیت انقدر تو پارک قدم زدم و سنگ فرشها رو شمردم که پیداش شد.
_سلام…سلام
_سلام چه عجب میومدی حالا تا ظهر وقت داشتیم.
_ا ا ا… بد اخلاق…
شادی خاصی تو چشماش موج میزد دوست نداشتم خرابش کنم.
_خب علی شروع کن میشنوم
بهش خیره شدم و گفتم:مگه من ازت خواستم که بیای تا به حرفام گوش بدی؟
_تو نه اما من میشناسمت مطمینم میخوای یه چیزی بگی.
_خب پس نمیشناسی
_باشه حالا که تو انقدر مغروری که نمیخوای چیزی بگی من شروع میکنم.علی من…من…
همین طور که بهش خیره شده بودم گفتم تو چی؟
_هیچی هیچی
بعد به ساعتش نگاه کرد و گفت:فعلا خداحافظ بعد میبینمت وبا عجله منو ترک کرد.
حتی منتظر جواب خداحافظی ام نشد تا حالا انقدر تو رفتارش دقیق نشده بودم اما انگار امید راست میگفت….
تصمیم گرفتم بهش فکر نکنم حداقل چند ساعت…
ستاره در هوا می بینم امشب
زمین در زیر پا می بینم امشب
خدایا مرگ ده تا جان سپارم
که یار خود جدا می بینم امشب
معذرت میخوام که تاخیر دارم آخه چند وقتیه یه سری مشکل دارم و خوشحالم که تنها کسی نیستم که تاخیر دارم.
تابعد…
clip_image002

صبا

۱۹ دی ۱۳۸۸

سلام
من یه همسایه تازه ام امید وارم که همسایه خوبی واستون باشم و زیاد اذیتتون نکنم.
تا بعد…

تازه وارد…

۷ آذر ۱۳۸۸

گفتم که شاید این سفر تموم بشه همین روزا/ دوباره باز میبینمش چه خوش خیال بودم خدا
ساعت و لحظه هام گذشت چشمام به کوچه خیره بود/ من منتظر بودم بیاد خیلی دلم تنگ شده بود

هیچ کس درکم نمیکرد؛البته اون روزا خودمم نمیدونستم که چی میخوام من اون سال دانشگاه قبول شدم نباتم دیپلمشو گرفت.پدر بزرگم یه معمار بود منم به معماری علاقه مند کرده بود منم معماری خوندم البته نه تهران شیراز شهر شعر و گل و بلبل؛بعد از رفتنم به شیراز هر روز با نبات تلفنی صحبت میکردیم اونم تصمیم گرفته بود شیراز قبول بشه هر رشته ای که بشه. من اونجا با یه پسری به اسم امید آشنا شدم و تصمیم گرفتیم که با هم یجا زندگی کنیم تقریباً روزای خوبی رو میگذروندیم و خودمونم خبر نداشتیم شاید یه روزی حسرتشونو بخوریم من و امید مثل دو تا برادر بودیم،مادر خیلی دلتنگی میکرد اما من از خدام بود که یه مدت ازشون دور باشم پدر دیگه مسافرت نمی رفت و دایم تهران بود و خیالم از بابت صباو مامانو امیر راحت بود.
بالاخره یک سال گذشت… .
یه روز صبح مامان زنگ زدو گفت که نبات شیراز زمین شناسی قبول شده اما خودش که باهام صحبت کرده بود چیزی نگفته بود خیلی تعجب کردم با نبات تماس گرفتم گفتم چرا نگفتی قبول شدی؟؟؟
_کی بهت خبر داد؟ میخواستم غافلگیرت کنم…
منم که خندم بند نمیومد از لحن بچه گونش داشتم میترکیدم گفتم باشه بیا من چیزی نمیدونم قول میدم غافلگیر شم هر دو خندیدیمو خدافظی کردیم.
فردا صبح نبات میرسید یه نگاهی به خونه کردم مثل جنگلای آفریقا بود یکم بدتر. خلاصه با امید آستینارو بالا زدیم و دست به کار شدیم از ساعت۱۲ که شروع کردیم تا۱۰شب مشغول بودیم کارمون که تموم شد از خستگی دوتامون روی زمین وسط پذیرایی خوابمون برد.
با صدای زنگ تلفن از خواب پریدم ساعت۹بود.مادر بود.
_سلام عزیزم ببخشید که بیدارت کردم
_سلام… نه باید بیدار میشدم جانم؟
_یه سؤال دارم … تو… اوووو به نبات علاقه داری؟
برق از سرم پرید…
_چطور؟
_میخوام بدونم اگه علاقه ای هست دست بکار شیم.
_نمیدونم نه، نه،نمیدونم شاید
صدای زنگ در و شنیدم و با مادر خدافظی کردم.درو که باز کردم یه دسته گل بزرگ و جلوم گرفت فهمیدم که نبات،وقتی گل کنار زد یه لحظه یه جوری شدم وقتی دیدمش از همیشه زیباتر شده بود دعوتشون کردم داخل با پدرش اومدن داخل امید که تازه بیدار شده بود بیچاره دست پاچه سلام وعلیک کردو رفت تو اتاق آقای صبوری رو مبل نشست ولی نبات داشت همه جارو بازرسی میکرد{فضولی} گفتم چیزی گم کردی؟
بلند خندید…
_چیه؟!حرفم خنده دار بود؟
_نه،آخه من انتظار داشتم با یه خونۀ کثیف و شلخته ازم پذیرایی کنی.
_نه بابا دیگه اونقدم تنبل نیستم
_آخه اتاقتو که مامانت جمع میکرد… خندیدمو گفتم بشین من و امید مشغول پذیرایی شدیم.
بعد از ناهار یه گشتی تو شهر زدیم آقای صبوری نبات و سپرد به من خواست که بریم خونه تا خودش واسه نبات دنبال خونه بگرده. وقتی نشستیم تو ماشین که بریم خونه هر دو تامون ساکت بودیم.حدودا ۱۵دقیقه بود که هیچی نگفته بود حتی نگامم نمیکرد میخواستم دلیلشو بپرسم که نبات سکوتو شکست.
_علی واسم سخت بود که از مامان دور باشم،اما چون پیش توام خوشحالم.
نگاهش کردم و لبخند زدم.
_علییییییییی …… نمیخوای چیزی بگی؟؟؟
کاملا معلوم بود که از سکوت من حرصش گرفته.
_چی بگم؟؟؟؟
_از من می پرسی که چی بگی؟مگه من زبونتم؟
یه دفعه گوشیم زنگ خورد…مادرم بود که نجاتم داد
_سلام علی جان
_سلام
_نبات رسید؟
_آره اینجاست داریم میریم خونه…
_خوبه سلام برسون.صبح جوابمو ندادی خیلی زرنگی
_آخه مادره من نمیدونم؛وقتی نمیدونم چی باید بگم به شما عزیز
_پس علاقه ای وجود نداره؟
_بعدا حرف میزنیم خداحافظ
_باشه خداحافظ
تا خونه دیگه حرفی نزدیم هر دو داشتیم فکر میکردیم؛وقتی رسیدیم امید خونه نبود.چند دقیقه بعد صدای زنگ در اومد. امید بود که از خرید برگشته بود.
_مرسی امید اصلا حواسم نبود برم خرید
_آخه میدونستم یادت نمی مونه.
همون موقع در اتاق باز شد نبات اومد یه لباس لیمویی بلند پوشیده بود با یه شال سفید که مثل عروسکا شده بود من که داشتم همین طور نگاهش میکردم و اصلا حواسم نبود.یهو امید گفت آخه عشق و عاشقی که واسه آدم حواس نمیذاره؛سلام خانم. نبات که سرخ شده بود گفت سلام و رفت نشست منم که دسته کمی از لبو نداشتم به امید خندیدمو گفتم چی میگی تو؟ اینارو بده من،بعدم حرفو عوض کردم. حدود ساعت۷آقای صبوری باچهارتا پیتزا اومد خونه در حالی که نبات خودش دست بکار شده بود و یه خورش قیمه عالی درست کرده بود کی میل به پیتزا داشت. منو امید که یک سالی بود با پیتزا و غذای بیرون و تخم مرغ زنده مونده بودیم.به محض اینکه نبات میز و چید خوشحال نشستیم سر میز؛آقای صبوری که ما رو این جوری دید گفت یعنی این پیتزاهارو باید بریزیم دور دیگه؟ همه خندیدیمو مشغول خوردن شدیم آقای صبوری تونسته بود یه خونه نزدیک ما واسه نبات پیدا کنه که صاحبش یه پیر زن تنها بود که پسرش شهید شده بود و شوهرشم فوت کرده بود آقای صبوری قول داد که زود به زود بیاد پیشمون از من خواست که مراقب همبازیۀ بچگیام باشم.
خب ممنون که وقتتونو گذاشتین. بچه ها نظر بدین شاید اشکالامو پیدا کنم بهتر بنویسم.
همتونو دوست دارم. تا بعد…

ali

۱۶ آبان ۱۳۸۸

انتظار

۱۲ مهر ۱۳۸۸

چند روزی هست که خبری ازش ندارم و نامه های پرمهرش به دستم نرسیده …
طفلکی مریم ، شده بود نامه رسون لوتی !
امیدوارم بتونم یه جوری واسش جبران کنم …
آخرین مطلبی که دستگیرم شد این بود که توی یه مراسم عروسی ، بعد از اجرای موسیقی و آواز با
صدای گیرای شازده  ، دوروبر لوتی رو انواع و اقسام دخترای جورواجور گرفته بوده و همه می خواستن یه جورایی ابراز ارادت یا شایدم علاقه کنن !
واسم نوشته بود که به هرکدومشون یه جور امضا میداده و اونا هم با هم بحثشون شده بوده که امضای کدومشون قشنگ تره و لوتیم کلی بهشون می خندیده !
به هرحال ما که نبودیم فیض ببریم …
توی فکر همین نامه آخری لوتی بودم که کوبه در به شدت به صدا دراومد اونم نه یه بار ، چند بار پشت سر هم …
معمولا هر چند روز یه بار همین موقع از روز بود که مریم نامه رو واسم میاورد ولی فریاد کوبه درب چوبی که مدام بالاتر می رفت حاکی از حادثه نگران کننده ای بود …
نفهمیدم چطور چادر و از روی تخت برداشتم سر کردم و به سمت در دویدم …
درو که باز کردم مریمو با یه قیافه آشفته دیدم که  همان طور که با صدای بلند گریه میکرد و چا در مشکی اش را دنبال خود می کشید ، خود را به داخل حیاط انداخت …
تنها کلماتی که بعد از به هوش اومدنم توی بغل مریم یادم میاد اینا بود …
جمشید …     لوتی …    چاقو …

وقتی کمی حالم بهتر شد مریم واسم گفت که جمشید یه چشم مزاحمش شده بوده و  همون موقع بوده که لوتی از راه رسیده و بحث بالا گرفته و تهش به چاقو خوردن لوتی منجر شده و چند از نوچه هاش سریع رسوندنش بیمارستان ولی مث اینکه دکترا گفتن :
فقط باید دعا کنید !

ماهواره

۱۲ مهر ۱۳۸۸

مریم میگفت تازگیا یه چیزی اختراع شده به اسم ماه … ماه پاره … ماهواره !

آره ! آره ! ماهواره …

میگفت یه چیزی شبیه همین تلویزیون خودمونه ، ولی انقدر کانالهاش زیاده که تمام روزو هم اگه بشینی پاش ، عمرا حوصلت سر نمیره …

باید چیز خوب و جالبی باشه …

حتما چیز با کلاسیم هست که هم سپیده اینا و هم دایی شفایق – همون داییش که همیشه ازش تعریف

می کنه و میگه هنوز مجرده چون نتونسته به قول خودش کیث مورد علاقشو پیدا کنه ! –

دارن …

من که هیچ وقت داداش نداشتم یا حتی یه فامیل با معرفت که ازش بخوام واسم بخره …

واسه همینم تصمیم گرفتم از اون بخوام که واسم ماهواره بخره …

ولی آخه چطوری ؟!

من که روم نمی شد حتی تو چشاش نیگا کنم چه برسه به اینکه باهاش حرف بزنم …

یک کار خیر !

۲۴ شهریور ۱۳۸۸

یه آقایی بود که مامان همیشه داداش منوچهر صداش می کرد و انقدر به آقاجون نزدیک بود که همیشه می گفت مث داداشم میمونه …

منم از بچگی عادت کرده بودم بهش بگم عمو …

به خصوص بعد از اتفاقی که واسه آقاجونم افتاد ، بیشتر به ما نزدیک شده بود و بهمون کمک می کرد …

کلا مرد خیّری بود …

ترم اول دانشگامو تو رشته موردعلاقم ، حقوق ، تموم کرده بودم و در کنار درسم ، به

بچه های دبیرستانی محل – بیشتر به اونایی که وسع مالی چندانی نداشتن - با نصف قیمت ،

درس میدادم ، شیمی ، فیزیک و ریاضی ، اینا درسایی بود که توی دبیرستان خوب یاد گرفته بودم ، اونم تو رشته ریاضی ، ولی خوب از اونجایی که کله من پر از آرزوهای دست نیافتنیه ، تصمیم گرفتم تغییر رشته بدم و با هدف اینکه بتونم رشته حقوق قبول بشم ، درسمو ادامه دادم ، که به لطف خدا تونستم موفق بشم !

یه دفعه هم یکی از همین شاگردام جای پول ، واسم یه روسری سفید با گلای آبی آورد که خیلی ازش خوشم اومد !

همین که احساس میکردم وجود من شاید باعث بشه این بچه ها تو آینده یه چیز به درد بخوری واسه جامعشون بشن ، خوشحالم می کرد !

بالاخره ، بعد از شنیدن قضیه صندوق خیریه ای - که تازگیا عمو منوچهر تونسته بود با کمک حاج آقا موسوی راه بندازه - تصمیم گرفتم مقداری از پس اندازمو صرف اون صندوق ، کنم …

پول زیادی نبود ولی خوب همین که احساس می کردم منم یه جزء کوچیک از اون امر خیر میشدم بهم آرامش میداد …

خدا اجرش بده ؛ مشکل خیلیا رو با این کار صوابش ، حل کرد …

مثلا یه نمونش همین جور شدن جهیزیه واسه دختر عالیه خانم بود که مدت ها به خاطر آبرو داری تو محل واسه اینکه بتونه جهیزیشو جور کته ، عروسیشو عقب انداخته بود …

کاش همیشه از این آدمای خیّر همه جا وجود داشت …

راستی یه خبر خوب : توی دانشگاه ، یکی از شعرامو واسه یه مسابقه شعر ، فرستادم و

انجمن ادبی رنگین کمان، ازم دعوت به همکاری واسه برگزاری شب شعر کرد …

فردا روز پر کاری رو پیش رو دارم …

مریم

۱۲ شهریور ۱۳۸۸

سلام امیدوارم حال همگی خوب باشه

من تازه واردم .

سلام بچه ها من اومدم

۱۱ شهریور ۱۳۸۸

ali

ali

اول از همه بچه ها آقایون یهو اشتباه نشه بیاین به محل سر بزنین حواستون باشه لوتی خان و آقا حسن.

بقیه داستانم….

بالاخره مرداد شد و من از تنهایی به مرز جونون رسیده بودم پدر بزرگ قول دیدن نباتو بهم داد وچند روز بعد ما شیراز بودیم دقیقا دو ماه بود که ندیده بودمش یادم میاد همش به پدر بزرگ میگفتم نبات زنم میشه؟ میگفت آره تو باید درستو خوب بخونی وقتی آقا مهندس شدی اون زنت میشه.

یک هفته پیشه نبات بودیم ودوباره برگشتیم تهران پدر بزرگ قبول کرد که نه ماه پیشه ما بمونه و بد بگذرونه. اون موقع صبا سه سالش بود ای یکم که پیشش بودم دیدم خیلی ام بد نیست گاهی کاراش برام جالب بود گاهی منو می خندوند و بالاخره باعث میشد سرگزم شم زیاد به نبات فکر نکنم«دوسش داشتم»اون موقه بود که امیرم به دنیا اومد یه داداشه هوچولو همونی بود که میخواستم.

بعد از کلاس دوم؛سوم و چهارم تازه تونستم نباتو ببینم اون موقه اون ده سالش بود به قولی میگن خانم شده بود پدرش انتقالی گرفته بود وتهران وتهران زندگی میکردن خیلی خوشحال نبودم چون احساس کردم بعد از سه سال نبات عوض شده اون نبات همیشگی نیست دیگه واسم شیرین نبود.

پدربزرگ اون روزا حاله خوشی نداشت و دکتر گفته بود نباید تهران بمونه تابستونه گرمی بود ما همگی راهیه شمال شدیم تا از پدربزرگ مراقبت کنیم مامان اینا میرفتنو میومدن اما من دایم پیشش بودم.اون موقع دوازده سالم بود یروز بعد از ظهر که مشغول خوندن کتاب بودم صدای شکستن ظرفا منو به آشپزخونه کشید دیدم پدربزرگ وقتی داشته ظرفارو جابه جا میکرده افتاده وهر چی شیشه خوردست رو زمین ریخته همین جوری دوییدم طرفش هر چی صداش زدم تکونش دادم جواب نداد به اورژانس زنگ زدم به مامان خبر دادم.

وقتی مامان خودشو رسوند پدربزرگ تو CCUبود. منم که با اون پاهای خونیم روی تخت گریه میکردمو پرستار پاهامو میبست و دلداریم میداد که پدربزرگ چیزیش نیست و زود خوب میشه. ام من به حرفاش توجه نداشتم آخه واسم مثل پدر عزیز بود اگه میرفت یتیم میشدم. مادرمنو سپرد به بابا گفت ببرش خونه من نمیخواستم برم اما انگار کسی تو اون موقعیت نظره منو نمی خواست؛خلاصه پدر با زور منو برد خونه پدربزرگ. صبا سعی میکرد باهام حرف بزنه باهام بازی کنه اما من سرش داد میزدم الهی یادم میاد دلم براش میسوزه اما منم حق داشتم.

یک ماه بعد…

من موندمو خودمو خودم….

مهمونایی که تسلیت میگفتنو از خونه خارج میشدن.

دلم خیلی گرفته بود خیلی احساس تنهایی میکردم اون موقع امیر تقریبا هشت ماهش بود الهی اونم نتوست با پدر بزرگه به اون ماهیو آشنا شه،تا چند روز پدربزگو تو خواب میدیدم که ازم میخواست ناراحت نباشم میگفت دیگه قلبش درد نمیکنه  میگفت تو باید خوشحال باشی.

اون روزا نبات زیاد پیشم میومد به بهونه درس که مشکلشو حل کنم ریاضی زبان اما من زیاد حوصلشو نداشتم تقریبا تحملش میکردم.

۱۸سالم شد صبا۱۳ امیر۱۱…           صباو امیر بیشتر باهم بودن زیاد با من نمی جوشیدن من آدمه شوخی بودم شوخی و اینام سر جاش بود اما هیچ کس نمی تونست همدمم باشه اون روزا خودمم نمیدونستم که چی میخوام. من اون سال دانشگاه قبول شدم نباتم دیپلمشو گرفت. پدربزگه من یه معمار بوده منم به معماری علاقه مند کرده بود بنابر این معماری خوندم البته شیراز شهر گل و بلبل …  بعد از رفتنم به شیراز هر روز با نبات تلفنی صحبت میکردم اونم میخواست معماری بخونه میگفت میخوام پیشت باشم راستش من اون موقع بود که احساس میکردم یه جورایی دوسش دارم.

من اونجا یه خونه اجاره کردم یعنه ما من و امید که تازه باهم آشنا شده بودیم یه دوست یه هم خونه نمیدونم چرا اینقدر باهاش راحت بودم وقتی گذشته اونو فهمیدم فکر کردم شاید خیلی خوشبخت باشم.تقریبا روزایه خوبیو میگذروندیم من و امید مثل دو تا برادر بودیم مادر خیلی دلتنگی میکرد اما من از خدام بود که ازشون دور باشم«نمیدونستم چرا؟» پدر دیگه مسافرت نمیرفت دایم تهران بود و خیالم از بابت مامانو صباو امیر راحت بود.

…..خب دیگه تا بعد دوستون دارم

….خودت میدونی که دوست دارم….

قربانت بای بای

تنهام نذار…

۳ شهریور ۱۳۸۸

یه روز که دیگه از همه چیو همه کس این روزگار خسته شده بودم  ، زدم رفتم دشت ، کنار همون اسبی که هرشب توی خواب می دیدمش …

همون اسبی که توی رویاهای همیشگیم ، سنگینی می کرد و پاهاشو به زمین می کوبید …

رفتم اونجا تا تو تنهایی خودم ، به کسی که دوستش دارم ، فکر کنم …

از روزی که احساس کردم داره تنهام میزاره یه هفته ای میگذره …

خوب شما خودتونو بزارین جای من …

عقلم میگه که این رفتار درستی نیست ولی با دلم که هرلحظه از ندیدنش میگیره چی کار کنم …

آخه اون که نیست که ببینه چقدر تنها میشم وقتی

احساس می کنم رفته و با آدمای دیگه و رفیق رفقاش خوشه …

ولی خوب به قول مامان بزرگ ، آدم باید واسه عشقش هرکاری می تونه بکنه و از خودش واسه راحتی اون بگذره ، منم تصمیم گرفتم کمکش کنم و انقدر نسبت به محبت و کمک و دوست داشتنش نسبت به بقیه آدما حسودی نکنم !!! ( ولی خودمونیما یکم سخته ، اونم واسه منی که یه عمر تو وجودم ریشه دوونده )

ولی من تمام تلاشمو می کنم …

البته خودم حواسم هست و کلاغ سیاهه بهم خبر میده که تا چه اندازه کافیه !

البته خوب تا جاییم که دستم بریه حواسم به رفتار این دخترای آب زیر کاه محله هم هست که مبادا پاشونو از گلیمشون دراز تر کنن …

درسته که هیچ کس از این همه عشق من و اون به هم خبر نداره - جز اون خدایی که هردومونو به هم

نشون داد – ولی خوب هیچ کس حق نداره یعنی من نمیذارم اونو ازم بگیره …

پیشنهاد کار شده !

۱۴ مرداد ۱۳۸۸

شنیدم میگن اگه جفتش ترکش کنه اینم انقدر خودشو به اینور اونور میزنه تا از حال بره و بمیره اگه این جوریه پس ما ام مثل دوتا مرغ عشق بودیم…. بالاخره مرداد شد و من از تنهایی داشتم دیوونه میشدم پدربزرگ به عنوان کادو تولدم اون سال قول دیدن نباتو بهم داد وچند روز بعد ما شیراز بودیم دقیقا۲ماه بود ندیده بودمش واقعا کادویه عالی بود.۱هفته پیش نبات بودیمو دوباره برگشتیم تهران,پدربزرگ قبول کرد که پیش ما بمونه.اون موقع صبا۳سالش بود ای یکم که پیش صبا بودم دیدم خیلی ام بد نیست گاهی کاراش برام جالب بود گاهی منو می خندوند بالاخره باعث میشد سرگرم شم زیاد به نبات فکر نکنم.اون سال امیرم به دنیا اومد یه داداشه کوچولو همونی بود که می خواستم.مینا جان جیگر من کجایی ببینی

از بیکاری در اومدیم پیشنهاد کار بهم شده

بازم معرفت بقال محلتون بابا بقیه که تحویل نگرفتن

سلام به کل محل

۱۰ مرداد ۱۳۸۸

آقا سلام

بابا این هوای گرم تابستون امون مردمو بریده این خاک هم که شده مهمون ناخوندمون

نمیدونم چی از جون ما میخواد

هر روز تمومه جنسای مغازه رو تمیز میکنم ، دستمال میکشم چیزی نیست که تموم شه

الان بد جوری گرفتارم. دست تنها هم که هستم.راستی مشدی اره با تو ام

اره با تو که تازه اومدی تو محله اگه کاری نداری بیا ور دست خودم هم نون حلال میگیری هم از الاخون بالا خون در میای

خدارو چی دیدی اگه کاری بودی خودم کمکت میکنم یه کارو کاسبی خوبی را بندازی خوبه

این روزا نه از لوتی محل خبری هست نه بقیه مردم پس کوشن اینا

بابا مگه خواب بردتتون

یه سر بزنید ما از دل نگرونی در بیاییم

اگه میبینی دیر تو محل میام و حرف میزنم واسه اینه که سرم خیلی شلوغه

گفتم که کمک نیاز دارم یه شاگرد کار درست اهل دل و چشم پاک اگه مردم محل کسیو سراغ دارن ما رو یه ندایی بدن تا کارمون جفتو جور شه

مخلص شما

حسن بقال.م۲/

سلام

۶ مرداد ۱۳۸۸

مینا جان این بچه ها که اصلا به محله سر نمیزنن

نه کاسب محل نه لوتی… نه بقیه؟

آرزو….

۵ مرداد ۱۳۸۸

نمیدونم میگن هر کس یه پیشونی نوشتی داره.سرنوشت,تقدیرچه میدونم تو یه خونواده مرفه و مذهبی بدنیا اومدم از روزی که چشم باز کردم پدرمو تو مسافرتای کاری دیدم بی انصافی ام نکنم خداییش بهترینه ولی خب دیگه.مادرمم که همش قرآن به دست بوده و هست خداییش دعاهاش بد جور میگیره خلاصه یه قراردادی با خدا امضا کرده.وبالاخره پدر بزرگم ومادربزرگی که فقط عکسشو دیدمو کلی تعریفو تمجیدشو شنیدم.پدربزرگ دوست نداشت تهران بمونه واقعا حق داشت منم بودم ویلای شمالوول نمیکردم بچسبم به تهران اصلیتشم چالوسی بود یه مرده قد بلند با موهای سفیدپر پشت ویه عینک خیلی دوسش داشتم راستشو بخوای بهش وابسته بودمبدجوری.یا اون میومد تهران یا منمیرفتم شمال خلاصه همش با هم بودیم.خیلی خواستنی بود همیشه بهم میگفت پسر عاشق نشو اگه شدی ولش نکن عشق که لباس نیست که هی بخوای عوضش کنی.توهمسایگی پدربزرگ یه دختر با خونوادش زندگی میکرد به اسم نبات خیلی ناز بود۱سال از من کوچیکتر بود چشای سبز موهای قهوه ای روشن پوستشم سفید….خلاصه هرچی بگم کم گفتم.تنها همدمه بچه گیام نبات و پدربزرگ بودن.همیشه باهم بازی میکردیم میومدم خوشحالش کنم گند میزدم همیچی خراب میشد زودم باهام قهر میکرد.اون موقع۵سالم بود که قرار بود مامان واسم یه داداش کوچولو بیاره که…شد آبجی کوچولو اسمشم گذاشتن صبا خیلی دوسش نداشتم اولا که خیلی کوچولو بود دوما همون نبات بس بود دیگه

یه موجود لوس دیگه به زمین اضافه شد تاهم بازیه خودشو تو این کره خاکی پیدا کنه,آخه مگه جات اون بالا بد بود اومدی رو زمین کی چی و ثابت کنی؟؟؟چشای درشت و مشکی داشت خوشکل بود.
جالب بود دوران قشنگی رو داشتم میگذروندم که دیگه قابل برگشت نبودن و خودم خبر نداشتم.حدودا۷سالم که شددیگه باید میرفتم مدرسه اما برام سخت بود که از نبات و پدربزرگ جداشم.خلاصه چاره ای نبود با اصرار مادر و پدر عازم تهران شدیم.مدرسه ها شروع شد….چشمتون روزه بد نبینه مدرسه رو گذاشته بودم رو سرم پدره معلم بیچاره رو در آورده بودم خلاصه مادر که دید اوضاع این جوریه تسلیم شدو من برگشتم شمال همونجا رفتم مدرسه هر روز با نبات بازی میکردم هر چی یاد میگرفتم به اونم یاد میدادم. تابستونه اون سال برای پدر نبات کاری پیش اومد که دیگه نمیتونست شمال بمونه اونام راهیه شیراز شدن اما چون با پدربزرگ نسبت فامیلیه دوری داشتن میدونستم که بازم می بینمش یادمه بعد از رفتنش با همیچی قهر بودم انگار لال بودم نمیتونستم و البته اگه میتونستمم نمی خواستم که حرف بزنم حتی با پدر بزرگ تا یه هفته حتی با مرغ عشقم قهر بودم.راستی چرا اسم این  کوچولوهارو گذاشتن مرغ عشق؟           خوب بچه ها دوستون دارم تا بعد

تازه وارد

۳ مرداد ۱۳۸۸

سلام بچه ها خوبین؟

من یه تازه واردم خوشحالم که اومدم تو جمع شماهاویه چیزی از طرز صحبت کاسب محله خیلی خوشم اومده باحاله دوستش دارم.

بیا لبخند بزنیم بدونه انتظار پاسخی از دنیا.وبدانید که روزی آنقدر شرمنده میشود که بجای پاسخ لبخند:با تمام سازهایمان میرقصد…

باور کن!!!

فعلا خداحافظ… دوستون دارم