آرزو…

۱۹ بهمن ۱۳۸۸

شاید آن روز که سهراب نوشت:«تا شقایق هست زندگی باید کرد»خبری از دل پر درد گل یاس نداشت باید اینطوری نوشت:«هر گلی هم باشی.چه شقایق چه گل پیچک و یاس زندگی اجباریست»
بعد از رفتن آقای صبوری تا یک هفته خیلی رو حرفای مادر فکر کردم واقعاً نمیدونستم که عاشقشم یا…
خیلی فکر کردم اما به نتیجه ای نرسیدم. نبات وزیاد نمی دیدم در واقع نمی خواستم که ببینم هر وقت تو دانشگاه یا محل میدیدمش خودمو گم وگور میکردم که مبادا باهاش رو به رو بشم امیدم که متوجه رفتارعجیبم شده بود,یروز انقدر اصرار کرد که نشستم همه چیزو واسش تعریف کردم.که نبات کیه؟از کجا میشناسمش؟ واقعاً عاشقشم؟ سر سؤال آخر ساکت شدم امید سرم داد زد.
_علی آره یا نه؟خیلی سخت میگیری من تو نگاه اون عشق دیدم اون عاشقه.اما تو… واقعا که اصلا نمیدونم بهت چی بگم. من تا الان طوردیگه ای در موردت فکر میکردم.
منم که دیگه حوصله موعظه و نصیحت نداشتم از خونه زدم بیرون تا یکم فکر کنم.همین طور که قدم میزدم صدای گوش خراش بوق ماشینهایی که میشد خشم و عصبانیت راتو چهره راننده هاشون دید ویا چهره خسته ی کارگری که برای ساعتی استراحت به خانه اش پناه میبرد همه و همه نشان از این بود که فقط من نیستم که با مشکلات دست و پنجه نرم میکنم بعد از ساعتی قدم زدن با جوانی روبروشدم که جویای کار بود ودر آن ساعت از شب تصمیم داشت شب را در پارک به صبح برساند زیرا از رو به رو شدن با خانواده خجل بود.تا نیمه های شب با همان جوان در پارک سر کردم انقدر با خودم کلنجار رفتم که بالاخره تصمیم محکمی گرفتم وعازم رفتن شدم. به خانه که رسیدم امید از خواب بیدار شد انگار منتظرم بود.
_خب چی شد پسر؟
…بعد از مکث کوتاهی طوری که میخواستم خودمو بی تفاوت و خوشحال نشون بدم،گفتم:نه؛عادته،عادت…
امید با قیافه خوابالوش بهم لبخند زد و گفت:آقای عادت بشین واست غذا بیارم،غذاتو که خوردی استراحت میکنی فردا صبح با نبات تماس میگیری تصمیمتو بهش ابلاغ میکنی و خلاص.
چقدر به زبون آوردن این جملات واسش آسون بود خب حق داشت اون تو موقعیت من نبود.
حدود ساعت۶ صبح از خواب پریدم دوست داشتم دوباره به رختخواب برگردم و چرتی بزنم اما تصمیم گرفتم از تنهاییم استفاده کنم عاشق تنهایی بودم وتنهایی از من گریزان.سکوت خوبی است …خیلی خیلی لذت بخش….
سکوت اتاق را سلام امید که با نان داغ وارد خانه شده میشکند ومرا متوجه میکند که اگر همین طور پیش برم به کارام نمیرسم.میز را کمی مرتب میکنم و وسایل صبحانه را فراهم میکنم .بعد ازصرف صبحانه که اوصولا من صبحانه میخوردم و امید مخ بنده رو فرصتی برای جمع و جور کردن ذهنم نداشتم.با شتاب از خانه خارج شدم اولین کارم دیدن نبات بود بنابراین باهاش تماس گرفتم قراری گذاشتم تا همدیگرو ملاقات کنیم اتنظار برای من زجر آور بود خصوصا در اون موقعیت انقدر تو پارک قدم زدم و سنگ فرشها رو شمردم که پیداش شد.
_سلام…سلام
_سلام چه عجب میومدی حالا تا ظهر وقت داشتیم.
_ا ا ا… بد اخلاق…
شادی خاصی تو چشماش موج میزد دوست نداشتم خرابش کنم.
_خب علی شروع کن میشنوم
بهش خیره شدم و گفتم:مگه من ازت خواستم که بیای تا به حرفام گوش بدی؟
_تو نه اما من میشناسمت مطمینم میخوای یه چیزی بگی.
_خب پس نمیشناسی
_باشه حالا که تو انقدر مغروری که نمیخوای چیزی بگی من شروع میکنم.علی من…من…
همین طور که بهش خیره شده بودم گفتم تو چی؟
_هیچی هیچی
بعد به ساعتش نگاه کرد و گفت:فعلا خداحافظ بعد میبینمت وبا عجله منو ترک کرد.
حتی منتظر جواب خداحافظی ام نشد تا حالا انقدر تو رفتارش دقیق نشده بودم اما انگار امید راست میگفت….
تصمیم گرفتم بهش فکر نکنم حداقل چند ساعت…
ستاره در هوا می بینم امشب
زمین در زیر پا می بینم امشب
خدایا مرگ ده تا جان سپارم
که یار خود جدا می بینم امشب
معذرت میخوام که تاخیر دارم آخه چند وقتیه یه سری مشکل دارم و خوشحالم که تنها کسی نیستم که تاخیر دارم.
تابعد…
clip_image002

صبا

۱۹ دی ۱۳۸۸

سلام
من یه همسایه تازه ام امید وارم که همسایه خوبی واستون باشم و زیاد اذیتتون نکنم.
تا بعد…

تازه وارد…

۷ آذر ۱۳۸۸

گفتم که شاید این سفر تموم بشه همین روزا/ دوباره باز میبینمش چه خوش خیال بودم خدا
ساعت و لحظه هام گذشت چشمام به کوچه خیره بود/ من منتظر بودم بیاد خیلی دلم تنگ شده بود

هیچ کس درکم نمیکرد؛البته اون روزا خودمم نمیدونستم که چی میخوام من اون سال دانشگاه قبول شدم نباتم دیپلمشو گرفت.پدر بزرگم یه معمار بود منم به معماری علاقه مند کرده بود منم معماری خوندم البته نه تهران شیراز شهر شعر و گل و بلبل؛بعد از رفتنم به شیراز هر روز با نبات تلفنی صحبت میکردیم اونم تصمیم گرفته بود شیراز قبول بشه هر رشته ای که بشه. من اونجا با یه پسری به اسم امید آشنا شدم و تصمیم گرفتیم که با هم یجا زندگی کنیم تقریباً روزای خوبی رو میگذروندیم و خودمونم خبر نداشتیم شاید یه روزی حسرتشونو بخوریم من و امید مثل دو تا برادر بودیم،مادر خیلی دلتنگی میکرد اما من از خدام بود که یه مدت ازشون دور باشم پدر دیگه مسافرت نمی رفت و دایم تهران بود و خیالم از بابت صباو مامانو امیر راحت بود.
بالاخره یک سال گذشت… .
یه روز صبح مامان زنگ زدو گفت که نبات شیراز زمین شناسی قبول شده اما خودش که باهام صحبت کرده بود چیزی نگفته بود خیلی تعجب کردم با نبات تماس گرفتم گفتم چرا نگفتی قبول شدی؟؟؟
_کی بهت خبر داد؟ میخواستم غافلگیرت کنم…
منم که خندم بند نمیومد از لحن بچه گونش داشتم میترکیدم گفتم باشه بیا من چیزی نمیدونم قول میدم غافلگیر شم هر دو خندیدیمو خدافظی کردیم.
فردا صبح نبات میرسید یه نگاهی به خونه کردم مثل جنگلای آفریقا بود یکم بدتر. خلاصه با امید آستینارو بالا زدیم و دست به کار شدیم از ساعت۱۲ که شروع کردیم تا۱۰شب مشغول بودیم کارمون که تموم شد از خستگی دوتامون روی زمین وسط پذیرایی خوابمون برد.
با صدای زنگ تلفن از خواب پریدم ساعت۹بود.مادر بود.
_سلام عزیزم ببخشید که بیدارت کردم
_سلام… نه باید بیدار میشدم جانم؟
_یه سؤال دارم … تو… اوووو به نبات علاقه داری؟
برق از سرم پرید…
_چطور؟
_میخوام بدونم اگه علاقه ای هست دست بکار شیم.
_نمیدونم نه، نه،نمیدونم شاید
صدای زنگ در و شنیدم و با مادر خدافظی کردم.درو که باز کردم یه دسته گل بزرگ و جلوم گرفت فهمیدم که نبات،وقتی گل کنار زد یه لحظه یه جوری شدم وقتی دیدمش از همیشه زیباتر شده بود دعوتشون کردم داخل با پدرش اومدن داخل امید که تازه بیدار شده بود بیچاره دست پاچه سلام وعلیک کردو رفت تو اتاق آقای صبوری رو مبل نشست ولی نبات داشت همه جارو بازرسی میکرد{فضولی} گفتم چیزی گم کردی؟
بلند خندید…
_چیه؟!حرفم خنده دار بود؟
_نه،آخه من انتظار داشتم با یه خونۀ کثیف و شلخته ازم پذیرایی کنی.
_نه بابا دیگه اونقدم تنبل نیستم
_آخه اتاقتو که مامانت جمع میکرد… خندیدمو گفتم بشین من و امید مشغول پذیرایی شدیم.
بعد از ناهار یه گشتی تو شهر زدیم آقای صبوری نبات و سپرد به من خواست که بریم خونه تا خودش واسه نبات دنبال خونه بگرده. وقتی نشستیم تو ماشین که بریم خونه هر دو تامون ساکت بودیم.حدودا ۱۵دقیقه بود که هیچی نگفته بود حتی نگامم نمیکرد میخواستم دلیلشو بپرسم که نبات سکوتو شکست.
_علی واسم سخت بود که از مامان دور باشم،اما چون پیش توام خوشحالم.
نگاهش کردم و لبخند زدم.
_علییییییییی …… نمیخوای چیزی بگی؟؟؟
کاملا معلوم بود که از سکوت من حرصش گرفته.
_چی بگم؟؟؟؟
_از من می پرسی که چی بگی؟مگه من زبونتم؟
یه دفعه گوشیم زنگ خورد…مادرم بود که نجاتم داد
_سلام علی جان
_سلام
_نبات رسید؟
_آره اینجاست داریم میریم خونه…
_خوبه سلام برسون.صبح جوابمو ندادی خیلی زرنگی
_آخه مادره من نمیدونم؛وقتی نمیدونم چی باید بگم به شما عزیز
_پس علاقه ای وجود نداره؟
_بعدا حرف میزنیم خداحافظ
_باشه خداحافظ
تا خونه دیگه حرفی نزدیم هر دو داشتیم فکر میکردیم؛وقتی رسیدیم امید خونه نبود.چند دقیقه بعد صدای زنگ در اومد. امید بود که از خرید برگشته بود.
_مرسی امید اصلا حواسم نبود برم خرید
_آخه میدونستم یادت نمی مونه.
همون موقع در اتاق باز شد نبات اومد یه لباس لیمویی بلند پوشیده بود با یه شال سفید که مثل عروسکا شده بود من که داشتم همین طور نگاهش میکردم و اصلا حواسم نبود.یهو امید گفت آخه عشق و عاشقی که واسه آدم حواس نمیذاره؛سلام خانم. نبات که سرخ شده بود گفت سلام و رفت نشست منم که دسته کمی از لبو نداشتم به امید خندیدمو گفتم چی میگی تو؟ اینارو بده من،بعدم حرفو عوض کردم. حدود ساعت۷آقای صبوری باچهارتا پیتزا اومد خونه در حالی که نبات خودش دست بکار شده بود و یه خورش قیمه عالی درست کرده بود کی میل به پیتزا داشت. منو امید که یک سالی بود با پیتزا و غذای بیرون و تخم مرغ زنده مونده بودیم.به محض اینکه نبات میز و چید خوشحال نشستیم سر میز؛آقای صبوری که ما رو این جوری دید گفت یعنی این پیتزاهارو باید بریزیم دور دیگه؟ همه خندیدیمو مشغول خوردن شدیم آقای صبوری تونسته بود یه خونه نزدیک ما واسه نبات پیدا کنه که صاحبش یه پیر زن تنها بود که پسرش شهید شده بود و شوهرشم فوت کرده بود آقای صبوری قول داد که زود به زود بیاد پیشمون از من خواست که مراقب همبازیۀ بچگیام باشم.
خب ممنون که وقتتونو گذاشتین. بچه ها نظر بدین شاید اشکالامو پیدا کنم بهتر بنویسم.
همتونو دوست دارم. تا بعد…

jojo

۱۶ آبان ۱۳۸۸

f19ldd11slm omidvaram hame khob bashan chand vaghti nabodam saram hesabi shologh bod az in b bad bishtar miam abji mina ma am ezdevaj kardim vasamon doa kon rasti age az maryam khabar dari behem mail bezan negaranesh shodam yahooam k dobare ghate doseton daram by ta bad

ali

۱۶ آبان ۱۳۸۸

انتظار

۱۲ مهر ۱۳۸۸

چند روزی هست که خبری ازش ندارم و نامه های پرمهرش به دستم نرسیده …
طفلکی مریم ، شده بود نامه رسون لوتی !
امیدوارم بتونم یه جوری واسش جبران کنم …
آخرین مطلبی که دستگیرم شد این بود که توی یه مراسم عروسی ، بعد از اجرای موسیقی و آواز با
صدای گیرای شازده  ، دوروبر لوتی رو انواع و اقسام دخترای جورواجور گرفته بوده و همه می خواستن یه جورایی ابراز ارادت یا شایدم علاقه کنن !
واسم نوشته بود که به هرکدومشون یه جور امضا میداده و اونا هم با هم بحثشون شده بوده که امضای کدومشون قشنگ تره و لوتیم کلی بهشون می خندیده !
به هرحال ما که نبودیم فیض ببریم …
توی فکر همین نامه آخری لوتی بودم که کوبه در به شدت به صدا دراومد اونم نه یه بار ، چند بار پشت سر هم …
معمولا هر چند روز یه بار همین موقع از روز بود که مریم نامه رو واسم میاورد ولی فریاد کوبه درب چوبی که مدام بالاتر می رفت حاکی از حادثه نگران کننده ای بود …
نفهمیدم چطور چادر و از روی تخت برداشتم سر کردم و به سمت در دویدم …
درو که باز کردم مریمو با یه قیافه آشفته دیدم که  همان طور که با صدای بلند گریه میکرد و چا در مشکی اش را دنبال خود می کشید ، خود را به داخل حیاط انداخت …
تنها کلماتی که بعد از به هوش اومدنم توی بغل مریم یادم میاد اینا بود …
جمشید …     لوتی …    چاقو …

وقتی کمی حالم بهتر شد مریم واسم گفت که جمشید یه چشم مزاحمش شده بوده و  همون موقع بوده که لوتی از راه رسیده و بحث بالا گرفته و تهش به چاقو خوردن لوتی منجر شده و چند از نوچه هاش سریع رسوندنش بیمارستان ولی مث اینکه دکترا گفتن :
فقط باید دعا کنید !

ماهواره

۱۲ مهر ۱۳۸۸

مریم میگفت تازگیا یه چیزی اختراع شده به اسم ماه … ماه پاره … ماهواره !

آره ! آره ! ماهواره …

میگفت یه چیزی شبیه همین تلویزیون خودمونه ، ولی انقدر کانالهاش زیاده که تمام روزو هم اگه بشینی پاش ، عمرا حوصلت سر نمیره …

باید چیز خوب و جالبی باشه …

حتما چیز با کلاسیم هست که هم سپیده اینا و هم دایی شفایق – همون داییش که همیشه ازش تعریف

می کنه و میگه هنوز مجرده چون نتونسته به قول خودش کیث مورد علاقشو پیدا کنه ! –

دارن …

من که هیچ وقت داداش نداشتم یا حتی یه فامیل با معرفت که ازش بخوام واسم بخره …

واسه همینم تصمیم گرفتم از اون بخوام که واسم ماهواره بخره …

ولی آخه چطوری ؟!

من که روم نمی شد حتی تو چشاش نیگا کنم چه برسه به اینکه باهاش حرف بزنم …

یک کار خیر !

۲۴ شهریور ۱۳۸۸

یه آقایی بود که مامان همیشه داداش منوچهر صداش می کرد و انقدر به آقاجون نزدیک بود که همیشه می گفت مث داداشم میمونه …

منم از بچگی عادت کرده بودم بهش بگم عمو …

به خصوص بعد از اتفاقی که واسه آقاجونم افتاد ، بیشتر به ما نزدیک شده بود و بهمون کمک می کرد …

کلا مرد خیّری بود …

ترم اول دانشگامو تو رشته موردعلاقم ، حقوق ، تموم کرده بودم و در کنار درسم ، به

بچه های دبیرستانی محل – بیشتر به اونایی که وسع مالی چندانی نداشتن - با نصف قیمت ،

درس میدادم ، شیمی ، فیزیک و ریاضی ، اینا درسایی بود که توی دبیرستان خوب یاد گرفته بودم ، اونم تو رشته ریاضی ، ولی خوب از اونجایی که کله من پر از آرزوهای دست نیافتنیه ، تصمیم گرفتم تغییر رشته بدم و با هدف اینکه بتونم رشته حقوق قبول بشم ، درسمو ادامه دادم ، که به لطف خدا تونستم موفق بشم !

یه دفعه هم یکی از همین شاگردام جای پول ، واسم یه روسری سفید با گلای آبی آورد که خیلی ازش خوشم اومد !

همین که احساس میکردم وجود من شاید باعث بشه این بچه ها تو آینده یه چیز به درد بخوری واسه جامعشون بشن ، خوشحالم می کرد !

بالاخره ، بعد از شنیدن قضیه صندوق خیریه ای - که تازگیا عمو منوچهر تونسته بود با کمک حاج آقا موسوی راه بندازه - تصمیم گرفتم مقداری از پس اندازمو صرف اون صندوق ، کنم …

پول زیادی نبود ولی خوب همین که احساس می کردم منم یه جزء کوچیک از اون امر خیر میشدم بهم آرامش میداد …

خدا اجرش بده ؛ مشکل خیلیا رو با این کار صوابش ، حل کرد …

مثلا یه نمونش همین جور شدن جهیزیه واسه دختر عالیه خانم بود که مدت ها به خاطر آبرو داری تو محل واسه اینکه بتونه جهیزیشو جور کته ، عروسیشو عقب انداخته بود …

کاش همیشه از این آدمای خیّر همه جا وجود داشت …

راستی یه خبر خوب : توی دانشگاه ، یکی از شعرامو واسه یه مسابقه شعر ، فرستادم و

انجمن ادبی رنگین کمان، ازم دعوت به همکاری واسه برگزاری شب شعر کرد …

فردا روز پر کاری رو پیش رو دارم …

مریم

۱۲ شهریور ۱۳۸۸

سلام امیدوارم حال همگی خوب باشه

من تازه واردم .

سلام بچه ها من اومدم

۱۱ شهریور ۱۳۸۸

ali

ali

اول از همه بچه ها آقایون یهو اشتباه نشه بیاین به محل سر بزنین حواستون باشه لوتی خان و آقا حسن.

بقیه داستانم….

بالاخره مرداد شد و من از تنهایی به مرز جونون رسیده بودم پدر بزرگ قول دیدن نباتو بهم داد وچند روز بعد ما شیراز بودیم دقیقا دو ماه بود که ندیده بودمش یادم میاد همش به پدر بزرگ میگفتم نبات زنم میشه؟ میگفت آره تو باید درستو خوب بخونی وقتی آقا مهندس شدی اون زنت میشه.

یک هفته پیشه نبات بودیم ودوباره برگشتیم تهران پدر بزرگ قبول کرد که نه ماه پیشه ما بمونه و بد بگذرونه. اون موقع صبا سه سالش بود ای یکم که پیشش بودم دیدم خیلی ام بد نیست گاهی کاراش برام جالب بود گاهی منو می خندوند و بالاخره باعث میشد سرگزم شم زیاد به نبات فکر نکنم«دوسش داشتم»اون موقه بود که امیرم به دنیا اومد یه داداشه هوچولو همونی بود که میخواستم.

بعد از کلاس دوم؛سوم و چهارم تازه تونستم نباتو ببینم اون موقه اون ده سالش بود به قولی میگن خانم شده بود پدرش انتقالی گرفته بود وتهران وتهران زندگی میکردن خیلی خوشحال نبودم چون احساس کردم بعد از سه سال نبات عوض شده اون نبات همیشگی نیست دیگه واسم شیرین نبود.

پدربزرگ اون روزا حاله خوشی نداشت و دکتر گفته بود نباید تهران بمونه تابستونه گرمی بود ما همگی راهیه شمال شدیم تا از پدربزرگ مراقبت کنیم مامان اینا میرفتنو میومدن اما من دایم پیشش بودم.اون موقع دوازده سالم بود یروز بعد از ظهر که مشغول خوندن کتاب بودم صدای شکستن ظرفا منو به آشپزخونه کشید دیدم پدربزرگ وقتی داشته ظرفارو جابه جا میکرده افتاده وهر چی شیشه خوردست رو زمین ریخته همین جوری دوییدم طرفش هر چی صداش زدم تکونش دادم جواب نداد به اورژانس زنگ زدم به مامان خبر دادم.

وقتی مامان خودشو رسوند پدربزرگ تو CCUبود. منم که با اون پاهای خونیم روی تخت گریه میکردمو پرستار پاهامو میبست و دلداریم میداد که پدربزرگ چیزیش نیست و زود خوب میشه. ام من به حرفاش توجه نداشتم آخه واسم مثل پدر عزیز بود اگه میرفت یتیم میشدم. مادرمنو سپرد به بابا گفت ببرش خونه من نمیخواستم برم اما انگار کسی تو اون موقعیت نظره منو نمی خواست؛خلاصه پدر با زور منو برد خونه پدربزرگ. صبا سعی میکرد باهام حرف بزنه باهام بازی کنه اما من سرش داد میزدم الهی یادم میاد دلم براش میسوزه اما منم حق داشتم.

یک ماه بعد…

من موندمو خودمو خودم….

مهمونایی که تسلیت میگفتنو از خونه خارج میشدن.

دلم خیلی گرفته بود خیلی احساس تنهایی میکردم اون موقع امیر تقریبا هشت ماهش بود الهی اونم نتوست با پدر بزرگه به اون ماهیو آشنا شه،تا چند روز پدربزگو تو خواب میدیدم که ازم میخواست ناراحت نباشم میگفت دیگه قلبش درد نمیکنه  میگفت تو باید خوشحال باشی.

اون روزا نبات زیاد پیشم میومد به بهونه درس که مشکلشو حل کنم ریاضی زبان اما من زیاد حوصلشو نداشتم تقریبا تحملش میکردم.

۱۸سالم شد صبا۱۳ امیر۱۱…           صباو امیر بیشتر باهم بودن زیاد با من نمی جوشیدن من آدمه شوخی بودم شوخی و اینام سر جاش بود اما هیچ کس نمی تونست همدمم باشه اون روزا خودمم نمیدونستم که چی میخوام. من اون سال دانشگاه قبول شدم نباتم دیپلمشو گرفت. پدربزگه من یه معمار بوده منم به معماری علاقه مند کرده بود بنابر این معماری خوندم البته شیراز شهر گل و بلبل …  بعد از رفتنم به شیراز هر روز با نبات تلفنی صحبت میکردم اونم میخواست معماری بخونه میگفت میخوام پیشت باشم راستش من اون موقع بود که احساس میکردم یه جورایی دوسش دارم.

من اونجا یه خونه اجاره کردم یعنه ما من و امید که تازه باهم آشنا شده بودیم یه دوست یه هم خونه نمیدونم چرا اینقدر باهاش راحت بودم وقتی گذشته اونو فهمیدم فکر کردم شاید خیلی خوشبخت باشم.تقریبا روزایه خوبیو میگذروندیم من و امید مثل دو تا برادر بودیم مادر خیلی دلتنگی میکرد اما من از خدام بود که ازشون دور باشم«نمیدونستم چرا؟» پدر دیگه مسافرت نمیرفت دایم تهران بود و خیالم از بابت مامانو صباو امیر راحت بود.

…..خب دیگه تا بعد دوستون دارم

….خودت میدونی که دوست دارم….

قربانت بای بای

تنهام نذار…

۳ شهریور ۱۳۸۸

یه روز که دیگه از همه چیو همه کس این روزگار خسته شده بودم  ، زدم رفتم دشت ، کنار همون اسبی که هرشب توی خواب می دیدمش …

همون اسبی که توی رویاهای همیشگیم ، سنگینی می کرد و پاهاشو به زمین می کوبید …

رفتم اونجا تا تو تنهایی خودم ، به کسی که دوستش دارم ، فکر کنم …

از روزی که احساس کردم داره تنهام میزاره یه هفته ای میگذره …

خوب شما خودتونو بزارین جای من …

عقلم میگه که این رفتار درستی نیست ولی با دلم که هرلحظه از ندیدنش میگیره چی کار کنم …

آخه اون که نیست که ببینه چقدر تنها میشم وقتی

احساس می کنم رفته و با آدمای دیگه و رفیق رفقاش خوشه …

ولی خوب به قول مامان بزرگ ، آدم باید واسه عشقش هرکاری می تونه بکنه و از خودش واسه راحتی اون بگذره ، منم تصمیم گرفتم کمکش کنم و انقدر نسبت به محبت و کمک و دوست داشتنش نسبت به بقیه آدما حسودی نکنم !!! ( ولی خودمونیما یکم سخته ، اونم واسه منی که یه عمر تو وجودم ریشه دوونده )

ولی من تمام تلاشمو می کنم …

البته خودم حواسم هست و کلاغ سیاهه بهم خبر میده که تا چه اندازه کافیه !

البته خوب تا جاییم که دستم بریه حواسم به رفتار این دخترای آب زیر کاه محله هم هست که مبادا پاشونو از گلیمشون دراز تر کنن …

درسته که هیچ کس از این همه عشق من و اون به هم خبر نداره - جز اون خدایی که هردومونو به هم

نشون داد – ولی خوب هیچ کس حق نداره یعنی من نمیذارم اونو ازم بگیره …

پیشنهاد کار شده !

۱۴ مرداد ۱۳۸۸

شنیدم میگن اگه جفتش ترکش کنه اینم انقدر خودشو به اینور اونور میزنه تا از حال بره و بمیره اگه این جوریه پس ما ام مثل دوتا مرغ عشق بودیم…. بالاخره مرداد شد و من از تنهایی داشتم دیوونه میشدم پدربزرگ به عنوان کادو تولدم اون سال قول دیدن نباتو بهم داد وچند روز بعد ما شیراز بودیم دقیقا۲ماه بود ندیده بودمش واقعا کادویه عالی بود.۱هفته پیش نبات بودیمو دوباره برگشتیم تهران,پدربزرگ قبول کرد که پیش ما بمونه.اون موقع صبا۳سالش بود ای یکم که پیش صبا بودم دیدم خیلی ام بد نیست گاهی کاراش برام جالب بود گاهی منو می خندوند بالاخره باعث میشد سرگرم شم زیاد به نبات فکر نکنم.اون سال امیرم به دنیا اومد یه داداشه کوچولو همونی بود که می خواستم.مینا جان جیگر من کجایی ببینی

از بیکاری در اومدیم پیشنهاد کار بهم شده

بازم معرفت بقال محلتون بابا بقیه که تحویل نگرفتن

سلام به کل محل

۱۰ مرداد ۱۳۸۸

آقا سلام

بابا این هوای گرم تابستون امون مردمو بریده این خاک هم که شده مهمون ناخوندمون

نمیدونم چی از جون ما میخواد

هر روز تمومه جنسای مغازه رو تمیز میکنم ، دستمال میکشم چیزی نیست که تموم شه

الان بد جوری گرفتارم. دست تنها هم که هستم.راستی مشدی اره با تو ام

اره با تو که تازه اومدی تو محله اگه کاری نداری بیا ور دست خودم هم نون حلال میگیری هم از الاخون بالا خون در میای

خدارو چی دیدی اگه کاری بودی خودم کمکت میکنم یه کارو کاسبی خوبی را بندازی خوبه

این روزا نه از لوتی محل خبری هست نه بقیه مردم پس کوشن اینا

بابا مگه خواب بردتتون

یه سر بزنید ما از دل نگرونی در بیاییم

اگه میبینی دیر تو محل میام و حرف میزنم واسه اینه که سرم خیلی شلوغه

گفتم که کمک نیاز دارم یه شاگرد کار درست اهل دل و چشم پاک اگه مردم محل کسیو سراغ دارن ما رو یه ندایی بدن تا کارمون جفتو جور شه

مخلص شما

حسن بقال.م۲/

سلام

۶ مرداد ۱۳۸۸

مینا جان این بچه ها که اصلا به محله سر نمیزنن

نه کاسب محل نه لوتی… نه بقیه؟

آرزو….

۵ مرداد ۱۳۸۸

نمیدونم میگن هر کس یه پیشونی نوشتی داره.سرنوشت,تقدیرچه میدونم تو یه خونواده مرفه و مذهبی بدنیا اومدم از روزی که چشم باز کردم پدرمو تو مسافرتای کاری دیدم بی انصافی ام نکنم خداییش بهترینه ولی خب دیگه.مادرمم که همش قرآن به دست بوده و هست خداییش دعاهاش بد جور میگیره خلاصه یه قراردادی با خدا امضا کرده.وبالاخره پدر بزرگم ومادربزرگی که فقط عکسشو دیدمو کلی تعریفو تمجیدشو شنیدم.پدربزرگ دوست نداشت تهران بمونه واقعا حق داشت منم بودم ویلای شمالوول نمیکردم بچسبم به تهران اصلیتشم چالوسی بود یه مرده قد بلند با موهای سفیدپر پشت ویه عینک خیلی دوسش داشتم راستشو بخوای بهش وابسته بودمبدجوری.یا اون میومد تهران یا منمیرفتم شمال خلاصه همش با هم بودیم.خیلی خواستنی بود همیشه بهم میگفت پسر عاشق نشو اگه شدی ولش نکن عشق که لباس نیست که هی بخوای عوضش کنی.توهمسایگی پدربزرگ یه دختر با خونوادش زندگی میکرد به اسم نبات خیلی ناز بود۱سال از من کوچیکتر بود چشای سبز موهای قهوه ای روشن پوستشم سفید….خلاصه هرچی بگم کم گفتم.تنها همدمه بچه گیام نبات و پدربزرگ بودن.همیشه باهم بازی میکردیم میومدم خوشحالش کنم گند میزدم همیچی خراب میشد زودم باهام قهر میکرد.اون موقع۵سالم بود که قرار بود مامان واسم یه داداش کوچولو بیاره که…شد آبجی کوچولو اسمشم گذاشتن صبا خیلی دوسش نداشتم اولا که خیلی کوچولو بود دوما همون نبات بس بود دیگه

یه موجود لوس دیگه به زمین اضافه شد تاهم بازیه خودشو تو این کره خاکی پیدا کنه,آخه مگه جات اون بالا بد بود اومدی رو زمین کی چی و ثابت کنی؟؟؟چشای درشت و مشکی داشت خوشکل بود.
جالب بود دوران قشنگی رو داشتم میگذروندم که دیگه قابل برگشت نبودن و خودم خبر نداشتم.حدودا۷سالم که شددیگه باید میرفتم مدرسه اما برام سخت بود که از نبات و پدربزرگ جداشم.خلاصه چاره ای نبود با اصرار مادر و پدر عازم تهران شدیم.مدرسه ها شروع شد….چشمتون روزه بد نبینه مدرسه رو گذاشته بودم رو سرم پدره معلم بیچاره رو در آورده بودم خلاصه مادر که دید اوضاع این جوریه تسلیم شدو من برگشتم شمال همونجا رفتم مدرسه هر روز با نبات بازی میکردم هر چی یاد میگرفتم به اونم یاد میدادم. تابستونه اون سال برای پدر نبات کاری پیش اومد که دیگه نمیتونست شمال بمونه اونام راهیه شیراز شدن اما چون با پدربزرگ نسبت فامیلیه دوری داشتن میدونستم که بازم می بینمش یادمه بعد از رفتنش با همیچی قهر بودم انگار لال بودم نمیتونستم و البته اگه میتونستمم نمی خواستم که حرف بزنم حتی با پدر بزرگ تا یه هفته حتی با مرغ عشقم قهر بودم.راستی چرا اسم این  کوچولوهارو گذاشتن مرغ عشق؟           خوب بچه ها دوستون دارم تا بعد

تازه وارد

۳ مرداد ۱۳۸۸

سلام بچه ها خوبین؟

من یه تازه واردم خوشحالم که اومدم تو جمع شماهاویه چیزی از طرز صحبت کاسب محله خیلی خوشم اومده باحاله دوستش دارم.

بیا لبخند بزنیم بدونه انتظار پاسخی از دنیا.وبدانید که روزی آنقدر شرمنده میشود که بجای پاسخ لبخند:با تمام سازهایمان میرقصد…

باور کن!!!

فعلا خداحافظ… دوستون دارم

من از سفر برگشتم

۲ مرداد ۱۳۸۸

سلام.چی میبینم اینگار تا نبودیم تو محله خبرایی بوده.اخه چطور ما که کاسب محلیم نباید بدونیم هان.خوب اینو ولش کنم برم سر حرف خودم

بابا ما یه مدت رفتیم سفر اخه پوسیدم تو خونه مگه ادم چیه که همش کارو ناراحتی داره بابا یکم تفریحو تنوع بد نیست.تازه رسیدم اگه کسی چیزی می خواد بیاد مغازه بازه.

ما در خدمتیم.خبرایی از ناصر خان شنیدم تا نبودم جیم زده میگن رفته جنوب راسته نه.

خوب بابا زیاد فک نزنم یه دفعه ناراحت نشین راستی کسی خبری از مینا خانوم نداره چند وقتی میشه ندیدمش اگه کسی دیدش بهم یه خبری بده نکنه واسش مشکلی پیش اومده اخه از اخرین باری که اومد چیزی خرید خیلی وقته گذشته.

راستی جنس مغازم تقریبا جوره هان هر چی خواستین بیاین مغازه دیدین چقدر تبلیغ کارم می کنم.

حالا بیخیال

فعلا بای.م۲/

من و درس ؟ مینا خانوم بخواد چشم ….

۲ مرداد ۱۳۸۸

چه غلطا !!!!!
اینم شد جواب ما؟
درس بخونم که شما ما رو قابل بدونی ؟
حالا این رسم و راهشه
شرط لوتی گری ما شده این که پشت درسو به خاک بمالیم , چشم !! ما که به عشق شما همه  نالوتی های این شهرو از پا نشوندیم . اینم به چشم ! اما اگه رفتیم و این  درس و مردسه حواس ما رو برد  جای دیگه اونوقت پشیمونی گریبون شما رو نگیره !
مرد و مردونه این لوتی سیبیل گرو می ذاره سر یکی دو سال به مردک کاربلد کارشناس برگرده
فقط خانوم تو رو به نگاه آتیشیت چی شده که جواب ما و نوچه ها رو یه جا نمی دی ؟

روز خداحافظی!

۲۳ تیر ۱۳۸۸

روز مهمی رو شروع کرده بودم که خودم خبر نداشتم ، ساعتو گذاشته بودم تا صبح زود بیدار شم ، فقط ۲ ماه با

کنکور فاصله داشتم ؛  اون روزا داشتم بکوب واسه کنکور می خوندم و ناصر تونسته بود توی یه دانشگاه توی

شهرستان ، رشته مورد علاقش ، که بهش میگن گرافیک ( فک کنم تازگیا دانشمندای نقاشی کشفش کردن و واسه با

کلاس تر شدن حرفه شون ، این اسمو روش گذاشتن ، البته عجیب نیست چون این روزا همه دارن واسه بهتر نشون

دادن خودشون ، همه رو میکشن و آخرشم که می بینن هیشکی واسه مقایسه کردن خودشون با اونا ، وجود نداره ،

مجبور میشن خودشونو هم اعدام کنن ! جالبه نه ؟!  جالب اسف بار ! ) قبول بشه و چون وضع ریه های عمه خانومم

، بدتر شده بود ، تصمیم گرفته بودند از طهران برن ، و همین باعث افسردگی عمه خانوم شده بود که چطور بایستی

دوری داداش جونشو تحمل کنه …

روز قبل از رفتن ، وقتی که عمه رو هم هرطور که بود و به خاطر پیشرفت شازده پسرش و سلامتی خودش ، راضی کرده بودند ؛

ناصر اومد خونمون و خیلی رک و راست و درست شبیه کسی که به اینجاش رسیده باشه ، بهم گفت : باهات کار دارم دختر دایی ، میشه چند لحظه باهات حرف بزنم ؟!

این اولین بار بود که میدیدم اونطور جدی و مصمم و بدون سرخ شدن گونه هاش ، می خواست باهام حرف بزنه …

با هم لبه حوض نشستیم ، از تو چشماش میشد فهمید چی می خواد بگه …

این دومین بار بود که دلم به حال خودم سوخت …

دلم به حال مینا سوخت که کسی این طور گستاخانه او را گدایی می کرد …

دلم سوخت که چنان بی رحمانه می خواستند احساساتش را به صلیب بکشند …

داشتم فکر می کردم قیمت یک تکه روح من چقدر می تواند باشد …

توی همین فکرا بودم که صدای ناصر افکارمو پاره کرد :

ببین دختردایی (  وای که این کلمه چه عذابی رو روی دوشم هوار می کرد !  آه که این وابستگی ها ،

وابستگی های فامیلی ، تا کی قرار است مرا آتش بزند ؟!  و شاید روزی این من نبوده ام که دلم می خواسته فلسفه بخوانم یا حقوق ! ) حاج خانوم ، کوتاه اومده و مخصوصا به خاطر شرایط خان دایی ، همه چیو سپرده دست خودمون ! ( خودمون !  جالب بود ، آدما چه راحت همدیگرو جمع می بندن بی هیچ اجازه ای ! )

به زندایی ام که گفتم ، گفت : خودش باید تصمیم بگیره !

یه لحظه چشامو از ماهی توی حوض برداشتم و یاد بچگیامون افتادم که چقدر هردومون معصوم بودیم ، همیشه دنبالم می دوید و وقتی بهم می رسید فقط تو چشام نیگا می کرد و می خندید ، خنده ای از سر علاقه نه از سر عادت که این روزا هروقت منو می دید ، بهش دچار بود !

دیدم زل زده تو چشام ، بهم گفت :

همرام میای یا نه ؟! و قبل از اینکه جوابی بشنوه ، ادامه داد : فک کنم این ۲۰ سال واسه من و ۱۸ سال واسه تو برای تصمیم گرفتن راجع به آینده ، کافی باشه ، حتما میدونی که فرصت زیادی باقی نمونده و فردا داریم راه میفتیم سمت جنوب ، تصمیم دارم هم درس بخونم و هم اونجا کار کنم … ( طفلکی چه تلاشی برای بله گفتن من می کرد ، گاهی شنیدن یه کلمه برای کسی  چقدر می تونست مهم و خوشحال کننده باشه در حالی که گفتنش واسه نفر دیگه ، احساسی جز خیانت به دلش نباشه ! )

ببین مینا !  من دوستت دارم و خودتم اینو خوب میدونی !

و فکر می کنم انقدر دارم که بتونم واست یه زندگی خوبو مرفه اون طور که لایقت باشه واست بسازم و خوشبختت کنم !

مینا بهت قول میدم خوشبختت می کنم !  ( خدای من !    آدم ها چه راحت آینده گمشده رو بی مهابا به هم

ثابت می کنند ! )

باور کن ، به خاطر تو همه چیو کنار گذاشتم و دور همه ی دخترای محلو خط کشیدم و می خوام اونطور باشم که تو می خوای ، فقط بهم بگو چی کار کنم …

ازت می خوام تا فردا خوب فکراتو بکنی ، تصمیم با توه ؛ فقط امیدوارم انتخاب درستی بکنی که

به نفع هردومون باشه …

همه وسایلو بار ماشین کرده بودند و ناصر دم در منتظر من …       نه …    منتظر جواب من بود …

اما این بار هیچ خواهشی توی چشماش دیده نمی شد …

تا اینکه بهش گفتم :

متاسفم پسر عمه !  ولی من نمیتونم همرات باشم ، امیدوارم ازم دلخور نشی ، تو همیشه پسرعمه من هواهی بود ولی من نمیتونم بهت جواب مثبت بدم چون …

حالت صورتش کاملا عوض شد و تبدیل شد به یه آدم کنجکاو و حسود که انگار کسی داشت چیزیو ازش می دزدید

صداش می لرزید و آدم احساس می کرد یه چیزی داره خفه اش می کنه :

مینا به من نیگا کن !      نکنه پای کس دیگه ای درمیونه؟!     درسته ؟!!!       تو رو خدا راستشو بگو !

ولی تنها چیزی که تونستو توی اون شرایط به ناصر بدم سکوتی بود که اگه یکم به دل من نزدیک بود معنیشو خوب  می فهمید …

خداحافظ ناصر !

امیدوارم خوشبخت …

با سلام به همتون

۱۸ تیر ۱۳۸۸

سلام.به همه محله.

همین واسه شروع من کافیه.نننننننننننننه.

بابا این روزا حال خوشی واسم نمونده.یکی چنان زده تو برجکم که حالا حالا ها درست بشو نیست.

اخه یکی نیست به من بگه تو که خودت بقال محله ای و مثلا راز دار محله چرا خودت این حرفا رو میزنی.

خدا کنه خوب کارمو شروع کرده باشم تا تهشم خوب پیش برم کی چی میدونه شاید اوضاعمون بهتر شد.

راستی یادتون باشه یه بقال محله هم راز داره هم امونت دار پس رودروایسی نکنین هان.

در ضمن من گرون فروش نیستم.

فضول مردمم نیستم.ولی اگه از یکی چیزی دونستم تعجب نکنیین.

کلوم آخرم اینه ما مخلص تموم بچز محله اییم.

تو مراممونم خورده کاری نیست.پس به منم یه سر بزنین.حالا خود دانید.

منظرتونم هان.

خوب شد مینا خانوم.حالا هی از دردای بی درمون بگو.

بابا هر چیزی یه راهی داره.

فعلا بیخیخی صحبتو بای.م۲.