بایگانی برای ‘محله’ دسته

برف…

شنبه, ۱۳ شهریور ۱۳۸۹

سلام لوتی خان ممنون که به فکرمی قدم رنجه فرمودین بع لیم گفتم به زودی میاد

برف
گرمای آبو ملایم کردم و زیر دوش ایستادم. میخواستم چند دقیقه ای رو که دوش میگیرم آروم و راحت

باشم. سعی کردم به چیزی فکر نکنم و بی خیال همه اتفاقاتی بشم که تو این مدت افتاده بود. ظرف چند

دقیقه محیط حموم پر از بخار شد. گوشه پنجره هواکشو باز کردم و در عوض شیر آب داغو تا آخر باز

کردم. گرمای آب تو هوای خنک حموم حس مطبوعی بهم میداد .قطرات ریز و درشت آب با فشار به سر و

صورتم میخوردند و از روی موهام لیز میخوردن و به اطرا ف می پاشیدن. سرمو زیر دوش بلند کردم و

چشامو بستم و به آب اجازه دادم تا صورتمو قلقلک بده. یک لحظه یاد امید افتادم و اینکه تا یکی دو

ساعت دیگه پیششم. و به این فکر کردم که چقدر کارم و این قرارم اشتباهه . اما نمیخواستم به این چیزا

فکر کنم. سرمو محکم تکون دادم و با اینکار قطرات ریز و درشت آب از روی موهای بلندم به اطراف میپاشیدن.

کشو رو باز کردم و لباسامو انتخاب کردم. یه بلوز آبی آسمونی.همون مانتو و شالی که امید دوست داشتو

پوشیدم و با دلهره از خونه زدم بیرون دودل بودم برم نرم نمیدونم اما همیشه اون حسی پیروز میشد که خودم میخواستم.

صدایی تو وجودم آزارم میداد.صدایی که بهم نهیب میزد برگرد. گوشه چادرمو میون مشت فشار دادم و تو

دلم گفتم:مطمئن باش هیچ اتفاقی برات نمی افته.سر کوچه تو ماشینش لم داده بودو منتظرم بود چند دقیقه

از دور نگاهش کردم دلم واسش تنگ شده بود دایم به ساعتش نگاه میکرد انگار کلافه بود سریع به سمت ماشین رفتم درو باز کردم انگار که ترسیده باشه از جا پرید.

_سلام خانمی ترسوندیم

_سلام ههههه آره فکر کردی علیه اومده بخوردت

هردو خندیدیمو راه افتادیم دلم براش تنگ شده بود اما نمیخواستم حرف بزنم ازش خجالت میکشیدم حتماً علی باهاش رفتار بدی داشته… امید سکوتو شکست و گفت:خب خانمی مارو ندیدی خوش گذشت؟

با اخم گفتم:نه کی گفته؟؟؟

خندیدو گفت: خوبه لوسیت کم نشده…

وباز هم سکوت…

اطراف خلوت بود و همه برای خودشون سر پناهی پیدا کرده بودن تا از سرمای بارندگی در امون باشن.
امید دستامو میون دستای گرمش گرفت و به لبش نزدیک کرد و بوسید.
_ هومم..عزیزم چقدر دلم برای گرمای تنت برای انگشتای نازت برای دل کوچولوت تنگ شده بود.

_دل منم خیلی برات تنگ شده بود.
_اوضاع خونه رو به راهه؟

_ای…تا حدودی میشه گفت

_چند وقته همو ندیدیم؟

_فکر کنم۲ماهی میگذره

_اوهوم …. علی چی تو سرشه نمیدونم…

ساکتی خانمی؟
_نه. منکه حرف زدم.
_ اره. زدی.
بازم بینمون سکوت بود .سکوت که رد و بدل میشد.
_ میبینم خیلی از دیدنم خوشحالی زبونت بند اومده؟

واقعا همینطور بود.از دیدن امید تواون شرایط به قدری خوشحال و ذوق زده بودم که حد نداشت. اما با دیدنش یاد علی بودم.یاد حرفاش یاد رفتارش…

ناخوداگاه گفتم:

امید اخر عاقبت ما چی میشه ؟
_هیچی گلم.صبر میکنیم یه کم آبا از اسیاب بیافته بعدش میام میبرمت.
نمیدونستم آبا کی از اسیاب میافته و این عذابم میداد.
امید دستشو گذاشت روی دست یخ کرده م: اووو چه سردی تو دختر.
انگشتای بی حسمو به دهانش نزدیک کرد و توش ها کرد. و بعد بوسید.
دیگه کم کم داشتیم از شهر در میومدیم.
_کجا داریم میریم؟
_ نمیدونم. انگار رفتیم سمت جاده چالوس. میریم دیگه. هر جا پیش اید خوش اید.
خندیدم و گفتم اره.
پخش ماشین هنوز داشت غمگنانه میخوند. انگشتمو رو دکمه استپش زدم و خاموشش کردم.
_ چیه ؟ بدت میاد از این نوار؟
_ نه قشنگه. اما توخیلی غمگین گوش میدی . نمیخوام الان ناراحت باشم.

_صبا جان عزیز دل من همه چیز درست میشه. من مطمئنم.

میخواستم فکرمو از پریشونی نجات بدم. پس سعی کردم همه حواسمو بدوزم به لحظه حال. لحظه ای که توش بودیم. و به هیچ چیز و هیچ کس از دیروز و از فردا فکر نکنم.

دستمو انداختم پشت صندلی و خودمو کش دادم.
_ اخییییییییییی.چه حالی میده ادم با توبره سفر.بس که بچه خوب و سر براهی هستی.
امید خندید وحرفی نزد.

یه کم جلوتر چنتا ماشین نگه داشته بودن. امید یه کم نگران بود. پلیسی کنار جاده ایستاده بود . ازمون

خواست که وایسیم. امید دستپاچه شده بود.کنار کشید و گفت: صبایی. چادرتو مرتب کن. بذار گنده دیده بشی.
خنده م گرفته بود.
_ دیوونه.چرا گنده؟ اقلاً بگو مسن.
_ همون دیگه. مسنا گنده هم هستن.

و شیشه شو داد پائین. پلیسه اومد کنار شیشه ایستاد.مدارک امیدو باز رسی کرد و چپ چپ به من نگاه

کرد. خیلی خونسرد و بیخیال چشم دوخته بودم به اطراف و انگار که اصلا عین خیالم نبود که پلیس کنارمونه. نمیدونم. شایدم پلیسه داشت به این فکر میکرد که گیر بده یا نه.

رنگ امید پریده بود. یهو بر گشتم سمتش و گفتم: وای امید دیدی سوغاتی مادرتو جا گذاشتم. جائی که تلفن بود نگه دار به مامان زنگ بزنم بگم بذاردش کنار. همونجا هم یه چیزی براش بخریم . باشه؟

و چشم دوختم به نگاه مضطربش.
امید لبخند زورکی ای زد و گفت: باشه حالا . واسه مادر من سوغاتی نخری نمیشه.

و سرشو بر گردوند سمت پلیسه.
: خانومتونه؟

امید لبخند زد: بله. تازه نامزد کردیم.
پلیسه مدارکو برد.
دستمو گذاشتم رو دست جواد و هیچی نگفتم.

یادم افتاد اون روزی که امید گفته بود اگه همه بفهمن کارمون راحتتر میشه. اما الان اصلا از این جریان خوشحال به نظر نمیرسید ! حق هم داشت. من چه خریم که فکر میکنم باید خوشحال باشه و بشکن بزنه.

چند لحظه بعد پلیسه بر گشت. با مدارک.

_ خوش بگذره. اما اهسته برین. کمی جلوتر بارندگیه.
امید تا چند دقیقه ساکت بود.

دستمو اهسته گذاشتم رو دستش و گفتم:امید جونم. میخوای بر گردیم؟
_ نه بابا تابلوئه که.

و بعد انگار فهمید که من دلخورم با دلجوئی گفت: ولش بابا.

و با دست راست محکم کوبید رو زانوم: بابا هنر پیشه. حالا بریم به مامانت زنگ بزنیم واسه سوغاتی مامانم.
از خنده ریسه رفته بودم. خوشحال از اینکه امید ناراحت نبود.

دست امید هنوز روی پام برد. کمی نوازشم کرد و گفت: لاغر شدی خانومی؟

اهی کشیدم و حرفی نزدم.

شیشه روکه پائین کشیدم سوز سردی فوت کرد توماشین.
_ ببند عزیزم.عرق داری تنت میبنده ها.

یادم افتاد که سرما خورده بودم. اما از لحظه ای که امیدو دیده بودم عطسه نکرده بودم.

مامان همیشه میگفت بهترین راه درمان بعضی مریضیها اینه که فراموششون کنی تا اونم یادش بره که الوده ت کرده.
البته مامان اینو واسه این میگفت که من غالبا تمارض میکردم تا اینکه واقعا مریض باشم.

امید به صندلیش تکیه داده بود . پیشونیش پر از عرق بود.

وقتی برگشتیم توجاده اصلی نم نم برف هم دوباره شروع شده بود.اولای جاده چالوس بودیم.
یک سمتمون کوه بود و سمت دیگه پرتگاهی با شیب ملایم.

همه جا پوشیده بود از برف.
_ امییییییییییید …عجب برف قشنگی.چقدر دوسش دارم.
توی یه جای پارک کوچولو کنار جاده نگه داشت و گفت: بریم رو برفا؟

از خدام بود.من همیشه عاشق برف بازی بودم.

دستم رومحکم گرفته بود و رو برفا راه می رفتیم. چنتا ماشین که رد شدن بوق زدن و گذشتن.
گفتم:چی میگن اینا؟

خندید و گفت: هیچی . میگن خل شدین. اونجا هم جای پیاده رویه.

به شیب خیلی ملایم پرتگاه رسیده بودیم.
دستشو ول کردم و توی برفا دویدم. تا زانوم میرسید.

زمین میخوردم و بلند میشدم. همه جام شده بود پر از برف.
یه گوله برف درست کردم و پرتش کردم سمت امید.

جا خالی داد و بهش نخورد.
_ چیکار میکنی دیونه؟ دستکش نداری سرما میخوریا.
_ نه بابا. برف بازیو عشقه.

و از غفلتش استفاده کردم و این بار گوله برفم درست خورد وسط سرش.
توی برفا دویدم.اونقدر که به نفس نفس افتادم. و بعد ولو شدم میون برفا.
امید کنارم سر زانو نشست : بلند شو عزیزم.تنت گرمه مریض میشی گلم.

بلند شدم و نشستم کنارش.
_امید… علی که اومد سراغت بهت چی گفت؟
_چه یهویی؟برات مهمه؟
_آره
_واست مهم نباشه چون حرفامون مردونه بود من از علی نمیترسم فقط واسم محترمه همین…
من دوست دارم این مهمه.
_چقدر؟

دستشو انداخت دور کمرم و منو به خودش نزدیک کرد: اونقدر که تونستم بهش بگم عاشق توام.
_ چه ربطی داره؟
امید هیچی نگفت.
ارام نجوا کرد:

بر گردیم توی ماشین؟
عزیزکم؟
تو خسته شدی.بریم گرم شیم

چشمامو دوختم میون نگاهش: امید…من وتواگه اینجا بمیریم کی میفهمه؟
_ این چه حرفیه؟ مرگ چیه؟
_ بیا با هم بمیریم. ته همین دره. وبعد با هم پرواز کنیم.
امید من طاقت دوری دوباره تو ندارم. نمیخوام ازت دور بشم. میخوام پیش تو باشم .
حرف میزدم وگریه میکردم. شونه هام تو بغل امید میلرزید و اشکای گرمم برفهای سردو نوازش میکرد.

محله

شنبه, ۱۳ شهریور ۱۳۸۹

سلام
شنیدم محله رو آب و جارو کردین اومدم سلامی کنمو بگم که مام هستیم
چه عجب لوتی خان کی اومدی ما ندیدیمت؟
آجیه ما چراغ روشن کرده پس مینا خانم کو؟
قربون همتون

الوعده وفا

پنجشنبه, ۱۱ شهریور ۱۳۸۹

یا حق
سلام و عرض ادب به حضور همه اهالی محله من با هم علی الخصوص مینا حانوم یکی یکدونه گردونه حیات که حتی وختی روزگار، سعادت عرض ارادتو نصیب من کمترین به محضر این تک ستاره آسمون عشق و محبتم نمی کنه ، که هرچی از عللش بگم عذر بدتر از گناه آوردم.بهتره آسمون ریسمون نکنم و برم سر اصل مطلب:
الغرض می خوام بگم ؛ از اوسای خدا بیامرزم پهلوون نایب ، که هرچی خاکشه بقای عمر شوما باشه ، یاد دارم که هر وخت رحت سفر می خواست ببنده گه حضورش توی محل کمرنگ تر بشه ، شب جمعه ماقبل سفر ، توی قهوه خونه مش اسمال ، که اهل محل کیپ به کیپ هم می شستن، بعد نقالی سید خدا بیامرز ،یه قلیون بی امون می زد و با یه چای دیشلمه صدا صاف می کرد و با لحن قرایی که همه به یاد دارین ، الان که می گم مو به تنتون راس می شه ، می گفت : (( ابهت لوطی ، به تاج غرورشه نه تیغ تیزش .اسمشه که باس به نیکی و حق طلبی بلند آوازه بمونه نه صدای عربده اش که کلام الله می گه انکر الاصوات ماله خره.حالا چی اسمو بلند می کنه و تاج پهلوونی روی سر لوطی می ذاره ، محبت اهل محل وپشتوونه ی عشق دل تک تک اهالی ، که ته دلشون واسه لوطیشون دارن.زور بازوی پهلوون بسته است به اون ای ولله و ماشاللهی که اهل محل از شنفتن رادمردی لوطی از پاک کردن اشک صورت یه بچه یتیم و حفظ حرمت یه چادر به سر پیش نامرد بدذات، میگن.القصه لوطی اگه لوطی باشه ، رهرو راع مولا علیست و حق لایزال هم توی بود نبودش چشم بد رو از اهل محلش دور نگه می داره …))
این تقریرات خدابیامرز پهلوون نایب بود که محض درس پس دادن این لفظ رو من بهش اضافه می کنم که : « محله و جنب و جوش و موندگاریش قائم به ذاته خودشه،نه بود و نبود ظاهری لوطیش ».
یعنی که حضر و سفر لوطی محل نباهاس روی نشاط محل اثر بذاره و علم محل بخوابه.
ما هرجای این دنیای نامراد هم که باشیم دلم.ن پیش تک تک شماست و داره محله رو گز می کنه تا چش نانجیب بهش طمع نبنده.
اما از خودم اول و از بقیه دویومن گله دارم که وقتی لوطی حضورش سرد می شه محله می شه خونه میت.دور از جون .
دست مریزاد به صباخانوم که چراغ میدون محله رو ، روشن نیگه داشتن و می دارن.للهی یه پیشکشی پیش این لوطی محفوظ دارن که از همین الان قولشو توی جمع می دم تا الساعه مینا خانوم برسونن خدمتشون.
از عشق بزرگ و مثالی خودم هم ، مینا خانوم دل ، دیگه حتی رومون نمی شه عذرخواهی کنیم که هیچ چی جای این کم کاری رو نمیگیره . اما به مولا ،که هزار جون ناقابل لوطی فداش ،می گم :توی همه این نبودنا لحظه ای از فکر و ذکرش غافل نبودم و هزار با دیگه میون همه جمع معترفم که : مینایی من دوستت دارم.
چیزاس دیگه هم هست که تا یادم نرفته باهاس بگم:همه می دونین ،جمعیت محله چن وخته همین تعداد مونده . یه سید اولاد پیغمبرو که از قضا عکاس باشی هم هست می خواد اهل محل بشه که چن روز دیگه شروع می کنه به لطف حق . شوما عزیزا هم هرکدوم یه دوست جدید رو به محل بیارید تا رونقی بگیره .
آبجی ! صبا خانوم !
اول اینکه آقا امید چون ناز دل شوماست ، عزیز همه اهل محله . به ایشون مبارک بادا می گم که دلداری به نازدونگی شما نصیبش کرده خدا . هرچند بحث شوما و داش علی یه بحث خونوادگیه و دخالت توش شاید جایز نیس اما تا اونجایی که لوطی داش علی رو می شناسه ،خوش قلب تر از ایناس که سنگ راه یه عشق پاک باشه . ازش می خوام الساعه توی قهوه خونه ،بعد از این شبای عزیز زیارتشون کنم و اگه منو قابل بدونن دو کلوم مردونه اختلاط کنن .مخلص کلام اینکه غم به دل راه ندید که فقط مرگه که دوا نداره دست بشر.
دس بوس خانوم بزرگ و آقا بزرگ و مادر و پدر و امیرخان م هسیم.
الوعده وفا.این پست وعده داده شده ما.
آرزو دارم محل بعد عید ماه مبارک چراغونی حضور همسایه های جدید بشه به همت همه .
علی علی !

دوزخ…

پنجشنبه, ۴ شهریور ۱۳۸۹

یادت باشه هر نگاهی که قلبتو به تپش انداخت و وجودتو به آتیش کشید به معنی عشق نیست گاهی مقدمه ایه برای آتش دوزخ…

باورم نمیشد بعد از اون کتکی که دیروز از دست علی نوش جون کرده بودم بازم طلوع خورشید و ببینم.

دیروز فکر کردم که زیرضربه این دستا که یه روزی امنترین جای دنیا برام بودن دووم نمیارم فکر کردم

اجلم از راه رسیده علی هیکل درشتی داشت حتی وقتی به شوخی میزد پشتم اشکام جاری میشد چه برسه وقتیکه…

خلاصه اون شب اولین خطا و اولین برخورد علی بعد از سالها بود…

هیچ وقت اون شب و فراموش نمیکنم یعنی علی از کجا فهمیده بود که منو امید…

نمیدونم,نمیدونم… حسی تلخی دایم بهم یاداوری میکرد که دیگه شاید هرگز نتونم اون چشمای عاشقو ببینم

اینو در قفل شده اتاقم نشون میداد این قفل نوید زندان و سخت گیریهای برادر بزرگترو میداد.نا خوداگاه اشکام

جاری شدن شاید دوری امید تنها بهانه ای بود برای بارش اشکهای بی دلیلم. یه گوشه نشستمو کتاب فروغ باز کردم:

چیستم من ؟ زاده ی یک شام لذت بار
ناشناسی پیش میراند در این راهم
روزگاری پیکری بر پیکری پیچید
من بدنیا امدم بی انکه خود خواهم

من بدنیا امدم تا در جهان تو
حاصل پیوند سوزان دو تن باشم
پیش از ان کی اشنا بودیم ما با هم
من بدنیا امدم بی انکه من باشم

عاشق شعراش بودم انگار که از ته دل من؛نه اصلا خود من گفته باشم

چندروزی به این منوال طی شد ومن دیگه نای گریه کردنم نداشتم.یعنی دیگه اشکامم فهمیده بودن که دل

علی با این چیزا نرم نمیشه. بعد از رفتن بابا به اروپا علی مرد خونه بودو کسی رو حرفش حرف نمیزد.

دوباره شب شدو تاریکی به اتاقم سرک کشید وای که چه آرامشی تو دل سیاه شب بود به ستاره ها که نگاه

میکردم یاد امید برام تداعی میشد اشک تو چشمام حلقه میزد دوباره با خاطرات شیرینش به خواب رفتم. صبح با سرو صدایی که از

طبقه پایین به گوش میرسید از خواب پریدم صدا آشنا بود درسته صدای مادر بزرگ بود با کمال تعجب در

اتاقم باز بود چند دقیقه بعد هیکل علی چار چوب درو پر کرد و با قیافه ای عبوس و تو هم رفته وارد شد قلبم

داشت از جا کنده میشد انقدر دوسش داشتم که طاقت دیدن ناراحتیشو نداشتم.سکوتی که بین ما جا خوش

کرده بود داشت دیوونم میکرد بی اختیار سرمو پایین انداخته بودم دیگه نمیتونستم به چشماش نگاه کنم بالاخره سکوت شکست خیلی تند و با لحنی خصمانه گفت:

_میخوایش؟؟؟

سکوت کرده بودم نمیدونم از ترس یا حیا…

_اگه فکر میکنی لیاقتت امید حرفی نیست تورو به خیرو …مارم اگه بذارن به سلامت.

دیگه این همون آدم سابق نبود وقتی حرف میزد خشم تو چشماش موج میزد؛شاید تقصیر من بود. یکی از

درونم میگفت خوشحال باش بالاخره میتونی باهاش باشی احساس شادی توام با اضطراب شدیدی تو

وجودم پیچید.بغض سر باز کردمو قورت دادم و باز خزیدم زیر پتو.چند دقیقه بعد با صدای در از جا

پریدم مادر بود با دستهای مهربونش موهامو نوازش کرد و گفت:خوبی عزیزم؟ سرمو روی سینه اش

گذاشتمو چیزی نگفتم همونطور که نوازشم میکرد گفت: عزیز دلم مادربزرگ اومده میخواد ببیندت لباساتو

عوض کن پایین منتظرتم. با هیجان به سمت کمد رفتم یه لباس صورتی تنم کردمو چند دقیقه بعد تو

آغوش پر مهر مادربزرگ جا خوش کرده بودم. خونه پدر بزرگ شهرستان بودو گاهی به ما سر میزدن. آقا

جون که با دوتا نو سنگک تو چارچوب در ایستاده بود با صدای بلند گفت:بابا مام اینجاییم یکی مارو تحویل

بگیره با دیدن آقاجون انگار دنیارو بهم داده بودن پریدم بغلشو دستای مهربونشو که پینه بسته بودن غرق بوسه کردم.

چند ساعتی گذشته بود از شادی سرمست بودم که ورود علی خنده های شیرینمو به سکوت تلخی تبدیل

کرد پدربزرگ و مادربزرگ متوجه رفتارم شده بودن اما علی کاملاً معمولی رفتار میکرد.مثل آبی که رو آتیش ریخته باشن. از نگاه های علی به حیاط پناه بردم داشتم زیر سنگینی نگاهش له میشدم.

باد برگهای خزان زده زبان گنجشگ رو گوشه حیاه جمع کرده بود که با وزش هر نسیم ملایمی به رقص

در میومدنو با نسیم همبازی میشدن کاش منم به اندازه این برگا سبک بودم.دوری امید از یطرفو از دست

دادن اعتماد علی از طرفی به دلم چنگ میزد.شعرای فروغ زمزمه روزو شبم بودن در هر موقعیتی یاد شعراش میوفتادم واقعاً از ته دل سروده شدن:

ما بر زمینی هرزه روئیدیم
ما بر زمینی هرزه میباریم
ما هیچ را در راهها دیدیم
بر اسب زرد بالدار خویش
چون پادشاهی راه میپیمود
افسوس ما خوشبخت و ارامیم
افسوس ما دلتنگ و خاموشیم
خوشبخت زیرادوست میداریم
دلتنگ زیرا عشق نفرینی ست

فروغ راست میگفت. به گمان من هم عشق یه نفرین بود. و من نفرین شده ای بودم که حتی اجازه عاشقی ازش سلب شده.
تو این فکرا بودم که اتومبیلی جلوی در نگه داشت میدونستم که امیر صدای پخش ماشینش همیشه زیاد بود و خواننده ای داشت با صدائی زیبا میخوند:

شعله زد شرار من
آخر ای بهار من
شد خزان کجائی کجائی
دادی ای امید من
وعده گل و چمن
پس چرا نیائی نیائی
بین که در حریم گل
ژاله شد ندیم گل
شد مرا پر از ژاله دامان
آتشی نداری به جان
حال دل ندانی و ترسم
که از من نجوئی نشان

شد ز کف قرار من
بی تو ای بهار من
زندگی نخواهم نخواهم

عشق من گناه من…

با چرخش کلید تو قفل؛در به سرعت باز شد و چار چوب در چهره مردونشو قاب گرفت.دلم واسش تنگ

شده بود چند روز بود ندیده بودمش اما انگار چند سال ازش دور بودم بی اختیار خودمو تو بغلش جا

دادمومثل کودکی که مادرشو گم کرده باشه زار زار گریه کردم

میدونستم به غیرت اونم بر خورده حتماً اونم فهمیده بود چرا چند روز زندانی بودم حتماً اونم میدونست که منو امید باهم…

برخلاف فکرای من دستای مردونشو لای موهای بلندم جا دادو به سرم بوسه زد و آروم زمزمه کرد

_آروم باش صبا طاقت اشکاتو ندارم بخاطر من این تن بمیره.

وقتی کمی آروم شدم دستشو زیر چونم گذاشتو سرمو بلند کردو گفت: باهات حرف دارم همه چی درست میشه اگه قول بدی به حرفام گوش کنی.

حالام بیا بریم تو نکمیگی تو این سرما مریض میشی دختر؟؟؟

باهم وارد سالن شدیم امیر که در حال خوش و بش بود من بی اعتنا به جمع کنار مادربزرگ تو مبل فرو رفتمو

سرمو آروم روی شونش گذاشتم فکر کنم مادربزرگ عشقو تو چشام خونده بود که آروم تو گوشم زمزه

کرد سخت نگیر اولش همیشه همین جوریه درست درست میشه.سرمو بلند کردمو با تعجب به چشاش خیره شدم لبخند رو لباش چیزی میگفتو غم تو چشماش چیز دیگه.صدای مادر از آشپزخونه میومد.

_صبا؛علی ؛امیر…یکیتون بیاد کمک من نمازمو نخوندم

همه نگاها به سمت من چرخید.

_آها باز من رفتم تو اولویت باز شدم آجی بزرگه

امیر بلند خندید اما علی آبروهاشو بیشتر تو هم کشیدو خودشو با تلویزیون مشغول کرد.

خدا خیرت بده صبا جان عزیزم بشین اینجا ۵دقیقه دیگه زیر برنج خاموش کن سالاد امروزم که دست شمارو میبوسه…

خیاروگوجه هارو جلوم گذاشتمو رفتم تو فکر,به امید به حرفاش به عشقش اینکه واقعاً خلوت من باهاش

اشتباه بوده اما ما که کاری نکرده بودیم فقط دستای همو گرفته بودیم چرا علی پیش داوری کرده

بود؟؟؟؟اگه پیش داوری نبود پس چی بود؟اصلاً چرا منو امیدو باهم نمیخواست تو همین فکرا بودم که بوی سوختگی شدیدی رو حس کردم…..

پریدم سمت گاز . فایده نداشت . غذا حسابی سوخته بود .قابلمه سیاهو گذاشتم تو سینک ظرفشوئی ومستاصل نشستم یه کنار . سرم گیج میرفت و حالم خوب نبود . کم مونده بود گریه کنم .

امیر گفت: چیه ؟چرا قنبرک زدی؟ سوخت که سوخت .فدای سرت . گفتم فدای سرت .اما چون من خیلی

گرسنمه تا شما میزو بچینی برم یه کباب مشتی بگیرم بیام…سوییچو برداشتو رفت خدایا اگه امیرم باهام قهر میکرد دیوونه میشدم… اونروزم بخیر گذشت.صبح با امیر از خواب پریدم._تلفن صبا جان…

_کیه؟؟؟

_سمیه…

با اسم سمیه از جا پریدم _بله؟

_سلام چیکار کردی دختر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اشک تو چشام حلقه زد سمیه نمیدونی چی شده… حرفمو نصفه گذاشت و گفت:همچین بی خبرم نیستم

برق از سرم پرید _تو از کجا میدونی؟؟؟

_از بی تابی امید فهمیدم دیروز دلش خیلی پر بود چی شد که علی از جریان با خبر شد؟؟؟؟

_نمیدونم باور کن

_باشه من یک ساعت دیگه میبینمت فعلاً

دوباره فکر امید اومدسراغم دلم براش خیلی تنگ شده بود…

چند ساعت گذشت سمیه اومد و رفت من موندمو یه دنیا دلتنگی حرفای سمیه دلگرمم کرد اون تنها کسی بود که رگ خواب علی تو دستش بود دختری که با توجه به موقعیت عالیه علی دست رد به سینش زده بود و همین کارش علیو حریص تر کرده بود گفت بهم قول میده علی و راضی کنه این حقیقت بود. من نمیتونستم امید رو فراموش کنم.موقع رفتن یه پاکت بهم دادو گفت امید اینو فرستاده گذاشتم جلوم و برای چندمین بار خوندمش. خط به خط نامه رو از حفظ شدم. اما دیدن خطش بهم ارامش میداد. باهام به زبون خودم حرف زده بود. از ته دلم گفته بود.حرفائی که همیشه رو دلم عقده میشد ونمیتونستم بگم. امید تو این چند روز بارها وبارها به مامان زنگ زده بود و ازش خواسته بود تا با بابا حرف بزنه.اما مامان قبول نکرده بود… تونامه ش از اون روزی نوشته بود که با هم قدم زدیم. که زیباترین حرفها توی ساده ترین واژه هامون جاری شد ونقش بست. از قول و قرارهائی که به هم دادیم …و ازم خواست فراموش نکنم که اون منتظره تا بهش بگم بیاد …

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

سطر سطر نامه شو میخوندم و اشک میرختم. شعری که حالمو خوب وصف کرده بود.

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و درآن خللوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

دیروز تو خونه حرف سفر بود به این که فکر میکردم حالم بدتر میشدو بیشتر گری میکردم

با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم

سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

کاش من هم الان اونجا و پیش امید بودم . اما افسوس که با اه کشیدن هیچی درست نمیشد.
نه…این من بودم که باید از خودم و از خواسته های قلبیم دفاع میکردم سمیه راست میگفت. من امید و دوست داشتم.

اشکامو پاک کردم و رفتم بیرون. مادربزرگ جلوی افتاب نشسته بود و امیرو که داشت ماشینشو میشست

رو نگاه میکرد. اقابزرگ هم کنارش بود. با دیدن من لبخندی از روی مهربانی زد و گفت: دخترم بیا کنارم

بشین آقاجون برام حرف میزد اما هیچی نمیفهمیدم. حال ماهی ای رو داشتم که بیرون از ابه و ازش انتظار

نفس کشدن دارن. امیر بیشتر از بقیه دلش برام میسوخت.چون خودشم تقریبا تو وضعیت من بود. دلش

میخواست با دوست دخترش که هم کلاسیش بود بمونه اما خونواده ش مقدمات ازدواج اون و پسر خاله

شو میچیدن. حالم از این تفکر مستکبرانه به هم میخورد. از اینکه بزرگترا فکر میکردن خودشون عقل کلن و اونا باید تصمیم بگیرن.

ای خدا با تو ام خدا
من حرفی دارم تو یه عالمه دعا
مسافرا رو راهی کن
به عاشقا نگاهی کن
تا به ابد خدایی کن
ختم به خیر جدایی کن
یه چرخیه بچرخونش
یه دریه نبوندونش
یه لبیه بخندونش
یه چشمیه نگریونش
یه دلیه بذار شاد شه
یه اسیره که آزاد شه
یه بغضی توی گلومه نذار که مثل فریاد شه

فعلاً

قدم اول…

جمعه, ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۹

بعد از خرید گل و شیرینی به منزل آقای صبوری رسیدیم .

بعد از فشردن زنگ نفس عمیقی کشیدم و همراه پدر و مادر وارد شدم.وقتی با استقبال گرم آقای صبوری که

مارا دعوت به نشستن میکرد رو به رو شدم کمی از اضطرابم کم شد و آرام گرفتم.

منتظر نبات بودم که بلاخره رضایت داد تا به ما ملحق شود با ورودش از جایم برخاستم قلبم با ضربات

بیشتری به قفسه سینه ام میکوبید ترسی در جانم پیچید نمیدانستم چه برخوردی میکند. اما گرم و صمیمی

سلام و احوال پرسی کرد .

درست روبه روی من نشست تو چشمام زل زده بود انگار طالب چیزی بود نمیدونستم چی اما با شناختی که

ازش داشتم مطمین بودم که از حضور ما رضایت نداره.

داشتم میمردم که دو کلمه باهاش صحبت کنم که آقای صبوری با لبخند همیشگیش گفت: ساکتی جوون؟!

منم در حالیکه سعی میکردم اضطراب شدیدمو پشت لبخندی پنهان کنم با لخند گفتم: چی بگم؟؟؟

نبات با لحنی خشن و دور از انتظار گفت: میتونم چند دقیقه باهات صحبت کنم؟

و وقتی رضایتی تو چهرم دید راه افتاد و وارد اتاق شد من هم با عذر خواهی از جمع جدا شدم و کنارش

نشستم .

با خشونت تمام شروع کرد…

_علی چرا اینجایی؟؟؟

_تو چی فکر میکنی؟مگه مادرت بهت نگفته؟

_من دارم از تو سوال میکنم.

_ا …پس میخوای بگم که…

زنگ موبایل و لرزش آنرا در جیبم که کاملاًبی موقع بود حس کردم در فکر ادامه صحبت بودم و کاملاً از

روی عادت دکمه موبایل را فشار دادم .

_بله؟؟؟

_سلام آقای حق نژاد ؟؟؟

_نخیر

و با عذر خواهی تماس قطع میشود.نبات که انگار انتظار چنین اتفاقی را میکشید که حرفش را با نیش و

کنایه بزند. گفت: صحبت میکردی . چرا قطع کردی من میرفتم بیرون….

_خودتو لوس نکن.اشتباه گرفته بود…

_ا… واقعاً؟ چه جالب این روزا از این اتفاقات زیاد پیش میاد چند وقت پیشم کسی به گوشی من زنگ زد که

انگار مزاحم بود ولی بعد متوجه شدم دوست صمیمی نامزدم بود.ولی شماره منو اشتباه گرفته بود.

_نامزدتون؟منظورت از مزاحم منم دیگه؟

_آره نامزدم,پژمان…

_خب شوخی جالبی بود زیاد خندیدیم دیگه بهتر نیست بریم پیش بقیه؟

_ حوصله شوخی ندارم آقای محترم من نامزد دارم و…

حرفش را نصفه گذاشتم چون از لحن صریحش پیدا بود که دل پری دارد و از شوخی خبری نیست.

از اتاق خارج شدم رو به روی آقای صبوری ایستادم و گفتم:شرمنده ببخشید که وقتتون و گرفتیم.چرا

نگفتین نبات نامزد داره؟ آقای صبوری با چشمانی که داشت از حدقه بیرون میزد خیره خیره

به من و نبات نگریست و گفت کدوم نامزد؟؟؟

نبات با شیطنت خاصی گفت: پژمان

_شوخیت گرفته دختر؟

نبات که از عصبانیت سرخ شده بود رو به من کرد و گفت: داداش-آقا پسر –همسایه ی قدیمی-دوست خوب

شما واسه من مردی من فراموشت کردم میدونی چرا پس نپرس،توام این کارو قبل از من انجام دادی پس

لزومی برای موندنت نمی بینم وبا عذر خواهی از پدر و مادرم به اتاق برگشت.منم بدون هیچ حرفی اونجا رو

ترک کردم.

سعی کن تنها باشی زیرا تنها بدنیا امدی و تنها از دنیا خواهی رفت.بگذار عظمت عشق را درک نکنی.زیرا انقدر عظیم است که تورا نابود خواهد کرد.ali

رخصت!

یکشنبه, ۲۲ فروردین ۱۳۸۹

ما برگشتیم.چن وخت حیرت این روزگار نامراد و لامروت ما رو برده بود به زاویه دراویش.سر تراشیدیم به قلندری.اقرار میدیم که جز مهر حق و میناش کسی خطی به مهر توی دل ما ننوشته.مجال نیست.الساعه با یه رنج نامه از این همه،به قول شما یه پست میزنم.فعلن غرض اعلام صحه بود و تکذیب تاهل که حاصل شد.زیاده عرضی نیست! یا حق!

جمعه, ۲۰ فروردین ۱۳۸۹

21

راز دل با کس نگفتم چون ندارم محرمی
هر که را محرم شمردم عاقبت رسوا شدم!
راز دل با آب گفتم تا نگوید با کسی!
عاقبت ورد زبان ماهی دریا شدم . . .

حدود ساعت ۸ شب باهام تماس گرفت تا جویای حالم بشه انگار قرار نبود این داستان تموم بشه از صحبتاش

پیدا بود که میخواد چیزی بگه اما نمیدونستم چی تا اینکه گفت:من یکیو خیلی دوست دارم اما نمیدونه یا به روی

خودش نمیاره باید چی کار کنم؟؟؟

_نمیدونم خب بهش بگو البته اگه فکر میکنی جنبشو داره…

_اما پژمان که هیچ حسی بهش ندارم دایم کنارم…

_چی؟پژمان؟کنارتو؟ با اینکه قصد ازدواج با نبات و نداشتم نمیدونم چرا یه چیزی تو وجودم اذیتم میکرد از

بودن نبات و پژمان با هم…

پژمان یکی دوستای خیلی خوبم بود…تعجبم از این بود که چرا من تا امروز از چیزی باخبر نبودم.

_آره…چند وقتی بود خیلی خود شیرینی میکرد تا اینکه امروز ظهر تو دانشگاه ازم در خواست ازدواج

کرد…

من که نمیدونستم چی بگم هنوزم نفهمیدم چرا این کارو کردم بعد از شنیدن این جمله بدونه درنگ تماس و

قطع کردم نمیدونم عصبی بودم یا حسودیم شده بود ولی خودمو

گول میزدم

سعی میکردم که بهش فکر نکنم اما امکان نداشت دوباره باهاش تماس تماس گرفتم و بهانه ای واسه قطع

تلفن آوردم سعی میکردم آرامش داشته باشم نمیدونم اما تو اون لحظه نه نبات و واسه خودم میخواستم نه

دوست داشتم واسه کسه دیگه ای باشه…..

نباتم دوباره بیست سوالیو شروع کرد_علی اگه کسیو دوست داشته باشی نتونی بگی چی کار میکنی؟

_سوالای سخت میپرسی مگه میشه نتونی بگی؟؟؟

_فکر کن یکی به تو علاقه داره چه جوری بگه؟؟؟

_مثل بچه آدم…علم پیشرفت کرده این همه راه….چه میدونم؛حالا تو کیو دوست داری؟

_یه نفر که خوب میشناسمش.

دوباره با اون خنده ریزش لبخندو مهمون لبای بی روحم کرد.همدیگرو به خداسپردیم و تماس به اتمام رسید.

افکارم نیاز شدیدی به خونه تکونی داشتن انقدر پخش و در هم بودن که نمیدونستم چی کار کنم تصمیم گرفتم

که با یه مشاور صحبت کنم اما اونم کمک چندانی بهم نکرد.تصمیم خودمو گرفتم باید بهش اجازه میدادم که

زندگی کنه نباید منتظر من میموند.بعد از اون ماجرا هر وقت باهم برخورد کردیم از پژمان تعریف کردم

واقعاًنم آدمه سالمی بود نباتم که تاییدو اشتیاق منو نسبت به پژمان دید کم کم ازم فاصله گرفت رفتارش روز

به روز خشک و رسمی تر از روز قبل میشد.

اونقدر که دو ماه گذشته بود و خبری ازش نبود برای ما که هر روز باهام در تماس بودیم چیزه عجیبی بود

اما خب اینجوری آروم تر بودم میتونسم به درسام برسم.

چند ماه گذشته بود و خیلی آروم تر شده بودم توی خونه کنار امید روی صندلی راحتی لم داده بودم و به

صفحه تلویزیون خیره شده بودم که صدای تلفن فضا را پر کرد طبق معمول بعد از کلی بحث با امید که کی

بره گوشی و برداره دوباره من مجبور شدم که گوشی را جواب بدم.

_الو بفرمایید؟

_سلام علی جان خوبی مادر؟

_سلام مامان ممنون.شما خوبین؟

_الحمدلله تو رو که ببینم بهترم میشم…

مادر خیلی اصرار داشت که ازدواج کنم و سرو سامانی به زندگیم بدم من نیدونم مگه آدم عاقل ازدواج

میکنه؟؟؟؟

اون روزا کسیو زیر سر نداشتم اصرار مادر روی نبات بود همه رو اون زوم کرده بودن؛گفتم قبول.

بعد از چند روز با نبات تماس گرفتم تا جویای حالش بشم و در مورد خواستگاری اول نظر خودشو بدونم.

بعد چند بوق صدای آرومش از اون طرف خط به گوش رسید._بله؟

_سلام نبات جان ….

_مرسی ممنون بجا نیاوردم,شما؟؟؟

_نمیشناسی؟

_نه،باید بشناسم؟؟؟

گفتم: باشه خدافظ مزاحم نمیشم.

بعد از اینکه تلفن رو قطع کردم اصلاً آروم و قرار نداشتم دایم منتظر تماسش بودم تا اینکه بعد از ۲ساعت

عکسش روی صفحه گوشیم نقش بست ،با عجله جواب دادم گفتم: سلام عزیزم فهمیدی کی هستم دیگه؟؟؟

خیلی شوخیت بی مزه بود…متوجه شدم که سکوت کرده گفتم: الو الو…نبات … صدای ضمخت و مردونه ای

گفت: شما؟؟؟

صدا برام آشنا بود اما نمیدونستم کیه_من یکی از دوستان نبات شما؟

_من نامزدش شما رو هم به جا نمیارم

انگار که یه سطل آب یخ ریخته باشن روم شکه شدم تازه متوجه شدم که صدای پژمان ….

_پژمان تویی؟

_بله شما؟

_علی…

کلی خندید ااا…علی نبات نشناخته بودت شرمنده کجایی تو یه مدته نیستی؟؟؟؟

_آره….

خیلی صحبت کردیم و خندیدیم البته خنده های من خیلی تلخ بودن از کلی داد و فریاد و شیون بدتر بودن…

اون لحظه تو ذهنم ثبت شده انگار همین دیروز بود.بعد از کلی پرس و جو فهمیدم که خانواده نبات چیزی از

رابطه نبات و پژمان نمیدونن،رو این حساب تصمیم گرفتم کوتاه نیام به مادر okدادم گفتم قرار خواستگاری

و بذاره با وجود پژمان دیگه مجالی نبود که تنهایی با نبات حرف بزنم ترجیح دادم تو مراسم خواستگاری

همه چیزی و براش بگم.مادر قرار خواستگاریو گذاشت و من دو روز بعد تهران بودم .دلشوره ی عجیبی که

تا حالا باهاش آشنا نبودم به سراغم اومد. برای دیدنش لحظه شماری میکردم .بعد از خرید انگشتری که به

دستور مامان و وسواس فراوان من خریداری شده بود به خانه برگشتم هر کاری میکردم که این استرس رو

از خودم دور کنم اما انگار نشدنی بود. چند دست لباس رو امتحان کردم تا بالاخره یکی رو انتخاب کردم.

چندین بار مثل دیوانه ها جلوی آینه ایستادم و تمرین کردم که قرار چی بگم.سر ساعت۱۹تو پذیرایی حاضر

و آماده بودم و چشم انتظار چون مادر و پدر رضایت نمیدادن ومیگفتن عجله نکن اما نمیخواستم دیر

برسم.بعد از خرید گل و شیرینی به منزل آقای صبوری رسیدیم .

اگر خداوند یک آرزوی انسان را برآورده میکرد من بیگمان دوباره دیدن تو را آرزو میکردم و تو نیز هرگز ندیدن من را… آنگاه نمیدانم براستی خداوند کدامیک را میپذیرفت؟

واقعاً ارزششو داشت…!!!

دوشنبه, ۱۶ فروردین ۱۳۸۹

به برادرم علی نگاهی انداختم و هر دو به هم چشمک زدیم. راستی خان دایی لوتی مطرب خونشو برده همون شهرستونی که میگید دیگه؟

دایی هول کرد و میوه پرید تو گلوش مادر حسابی کلافه شده بود در همون حین که لیوان آب و به دستش میدادم

گفتم سلام مارو هم بهشون برسونید فقط به چهره ام خیره شد کاملاً معلوم بود که این نگاه از سر خشم است

موقع خداحافظی دایی که مشغول پوشیدن کفشش بود باز صدای فریادش بلند شد مادر و خانم رضایی به

سرعت به طرفش رفتند منم که میدونستم موضوع از چه قرار است یواشکی در را بستم و خنده ی بلندی سر

دادم . خوب شد حقشو گرفت. بعد از رفتن آنها مادر کشیده ای نثارم کرد خودم را از قبل آماده این برخورد کرده بودم.
_ای دختره ی بی چشم و رو این چه کاری بود کردی؟

_من که گفته بودم از هیچ کدومشون خوشم نمیاد پس چرا از رفتارم ایراد میگیرین؟

مادر از شدت عصبانیت فریاد زد تا حالا این جوری ندیده بودمش… سریع برو تو اتاقت…

دیدی علی دختره پاک آبرومونو برد آخه… این کارا چی بود که این میکرد ای خدا بعد از یه عمر زندگی با آبرو یه شبه آبرومونو برد.

علی مدام سعی میکرد مادر را آرام کند درسته که یه کشیده خردم اما ارزششو داشت از ته دل خوشحال بودم

منتظر بودم تا صبح بشه و هر چه زود تر اتفاقات دیشب را برای مینا تعریف کنم. صبح زود به طرف خانه

مینا حرکت کردم جلوی درکه رسیدم در زدم صدایی از پشت در گفت: کیه؟ _سلام خاله منم صبا… چند لحظه بعد در را گشود مثل همیشه لبخند به لب داشت. _سلام عزیزم خوش اومدی داخل شدم . مینا خونست؟

آره الن صداش میکنم لحظه ای بعد ظاهر شد نگرانی در چشمانش موج میزد با این حال سعی میکرد تظاهر به

بی اعتنایی کند سخت همدیگر را در آغوش کشیدیم دستانش را در دستم گرفتم کنار حوض کوچک حیاط نشستیم .
_خب چی شد تعریف کن…

_چیه خیلی عجله داری؟؟؟

_نه …ااا بگو دیگه…

تمام اتفاقات شب گذشته را مو به مو با جزییات برایش باز گو کردم هر دو از شدت خنده ریسه میرفتیم که

ناگهان خنده مینا روی لبانش خشک شد.رو به من کرد و گفت:حالا با این اوضاع خانم رضایی چه برخوردی

باهات میکنه؟اصلاً دیگه میای خیاطی؟ با مکث کوتاهی گفتم: آره راست میگی به این موضوع فکر نکرده بودم.تا بعد ظهر صبر میکنیم وقتی رفتیم خیاظی خب همه چی معلوم میشه.

ساعت۵ بعد از ظهر به طرف خیاط خونه راه افتادم داخل شدم و با صدای بلند سلام کردم به همه خسته نباشید گفتم و مشغول صحبت با مینا بودم و با نگاهم به دنبال خانم رضایی میگشتم مریم هم به ما ملحق شد گرم صحبت بودیم که دستی روی شانه ام حس کردم به عقب برگشتم خانم رضایی بود با دیدن چهره اش ناخوداگاه یاد اون شب افتادم نزدیک بود که خندم بگیره خیلی خودمو کنترل کردم خشم و نفرت و میشد از چشماش خوند ولی سعی میکرد که ظاهرش را حفظ کند بعد از تموم شدن کارت بیا پیشم کارت دارم. بدونه هیچ عکس العملی فقط در چشمانش خیره شدم لحظه ای بعد به سرعت دور شد میدونستم که وجودم آزارش میده و کاملاًمعلوم بود چشم دیدنم را ندارد و تا ته قضیه را خواندم. بدونه هیچ حرفی مشغول کار شدم تمام وقت داشتم به این فکر میکردم که میخواد چه جوری تلافی کنه؟ذهنم درگیر حرف خانم رضایی بود که با فریاد مینا از جا پریدم ._چی شده مینا؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مینا آبروهایش را در هم کشید و گفت: حواست کجاست ۱ساعت دارم باهات حرف میزنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟
_خب,ترسیدم فکر کردم چی شد…

_یعنی تو به حرفام گوش نمیدادی؟؟؟

_نه ببخشید حواسم نبود….

دلم گرفته دلم گرفته به ایوان می روم و انگشتانم را بر پوست کشیده شب می کشم چراغهای رابطه تاریکند کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی است

قولتو که یادت نرفته !

جمعه, ۶ فروردین ۱۳۸۹

وقتی مریم بهم خبر داد که قراره واسه لوتی برن خواستگاری ، انگار دنیا
رو سرم خراب شد …
مریم که از همه جا بی خبر بود منو محکم در آغوش گرفت و گفت :
بهت تبریک میگم !
بالاخره روزای فراغ یار و تنهایی تموم شد …
درست مث یه مجسمه تو بغل مریم خشکم زده بود …
مریم که از علاقه من به لوتی خبر داشت ، حتی تصورشم نمی کرد که لوتی بخواد به خواستگاری کسی جز مینای بیچاره بره …
با اینکه دیروز ، صبا بهم قول داده بود که حساب اون دایی بی همه چیز شو برسه ، ولی با این حال ، هنوز دلم آشوب بود و آروم نمیشد …
کاش لوتی خودش اینجا بودو همه چیزو حقیقتو از خودش می پرسیدم …

توی همین فکرا بودم که مریم شونه هامو به دو دستش تکون دادو گفت :
معلوم هست چت شده تو ؟!
چرا خوشحال نیستی !!!
این اشکا واسه چیه ؟!

دلم نیومد بزنم تو ذوقش :
چرا مریم جون ! خوشحالم ! چیزی نیست ، اشک شوقه !

یک هفته توی بیمارستان به خاطر تب و لرز شدیدی که داشتم ، بستری شدم و از همه جا بی خبر …
تا اینکه صبا با یه دسته گل مریم که خیلی دوست داشتم و یه جعبه شیرینی اومد عیادتم …
خیلی جا خوردم ، یعنی صبا زیر قولش زده بود !

خواستگاری پر درد سر…!!!

جمعه, ۶ فروردین ۱۳۸۹

زنگ تلفن به صدا در آمد خواستم جواب بدهم که مادربزرگ گفت: عزیزم تو به کارت برس من جواب میدم. به آشپزخانه برگشته ومشغول سرخ کردن سیب زمینی ها شدم مادربزرگ بعد از قطع تلفن صدایم کرد. بله عزیز جون:مادر الهی من فدات شم علی داداشت میاد دنبالت برو خونه با اوقات تلخی گفتم: اِ… عزیز یعنی به این زودی ازم خسته شدی؟ پیشانی ام را بوسید و گفت: نه قربونت برم من هیچ وقت از تو خسته نمیشم فردا شب قراره برات خواستگار بیاد بده تو مجلس خواستگاری نباشی عزیز چشمانش پر از اشک شد خیلی دوست دارم قبل از مرگم لباس سفید عروسی رو تنت ببینم اشکهایش را از روی گونه هایش پاک کردم و گفتم: چشم بخاطر شما میرم چند دقیقه بعد زنگ در به صدا در آمد من مشغول آماده شدن بودم که صدای برادرم علی را شنیدم که داخل حیاط ایستاده و طبق معمول سر به سر عزیز جون میگذاشت سلام سردی دادم علی رو به من کرد و گفت: به به سلام به خواهر گرامی دسته گل را به طرفم گرفت نگاهم را به سمت مادربزرگ چرخاندم او هم اشاره کرد که دسته گل رااز دستش بگیرم؛به احترام مادر بزرگ گل را از برادرم گرفتم و همراه او راهی شدم همانطور که مقصد خانه را پیش رو گرفته بودیم پرسیدم داداش کی میخواد بیاد؟ نیم نگاهی انداخت و گفت: یعنی تو نمیدونی؟
_نه به جونه داداش از کجا بدونم؟؟؟
سرش را به آسمان بلند کرد و نفسی از عمق وجود کشید بعد از مکث کوتاهی گفت: خانواده رضایی.
احساس کردم اشتباه شنیدم…چی؟راست میگی؟
_آره چطور مگه؟
_چیزی نیست همین طوری پرسیدم،پاهایم سست شده بود توان راه رفتن نداشتم مات و مبهوت به برادرم خیره شدم نه امکان نداره…
دستم را کشید و گفت: فعلاً که میبینی امکان داره زود بیا بریم که دیر شد از شدت عصبانیت برافروخته شده بودم تا برسیم هزار فکر به مغزم خطور کرد آخه مگه امکان داره لوطی که انقدر به مینا علاقه داره چطور ممکنه که به من … نه حتماً اشتباهی شده شاید یه خانم رضایی دیگه باشه.
به خانه که رسیدیم پرسیدم :مامان قرارکی بیاد؟
_وا… علی بهش نگفتی کی میخواد بیاد؟
_چرا بهش گفتم…
_مامان همون خانم رضایی که من پیشش خیاطی یاد گرفتم؟؟؟؟؟
مادر به علامت تایید سرش را تکان داد.مرتیکه پیش خودش چی فکر کرده که میخواد بیاد خواستگاری من؟؟؟؟اه اه مار از پونه بدش میاد…….
_حالا بذار بیان زشته ما که نمیتونیم مهمونو بیرون کنیم.
_آخه مادر من اون پسره یه مطرب عیاش قمار بازه.
مادر خمی به ابروهاش انداخت و گفت:چرا رو پسره مردم اسم میذاری نمیخوای خب بگو نمیخوام چرا دنبال عیب مردمی ؟
نخیر مثل اینکه مادر نمی خواست به این باور برسد که اون پسر در ظاهر خوب و مظلومه ،اصلاً مادر از کجا باید میدونست من اونو میشناختم مادر که با اونا رفت و آمد نکرده بود و نمیدونست چقد بی بند و بار. گذشته از اینها بهترین دوستم مینا عاشقش بود و قبول این موضوع برایم بسیار دشوار بود؛حالا دریافتم که چرا از آن مینا ی سر حال و شاداب خبری نبود تصمیم گرفتم به دیدنش بروم و تمام قضایا را برایش تعریف کنم پشت در ایستادم و زنگ در را به صدا در آوردم.
_کیه؟
_سلام مینا جون منم صبا
_اه این دیگه از کجا پیداش شد،اومدم
در را که باز کرد خیلی سرد و رسمی برخورد کرد حالا دیگه دلیل رفتارهای هخیرش واضح بود داخل حیاط شدیم ترجیح دادیم زیر سایه درختی که آرامش را به همراه داشت بنشینیم؛به چهره اش زل زدم آن چهره ی شاداب جای خود را به چهره ای پژمرده داده بود دستان سردش را در دستم گرفتم.
_مینا جان چرا پکری؟
_نه اینطور نیست داری اشتباه میکنی.
دستم را زیر چانه اش گذاشته و سرش را بلند کردم مینا من تو رو خوب میشناسم بگو دردت چیه؟
پوز خندی زد و سکوت کرد.نگاهش را به سمت دیگری چرخاند در نگاهش نگرانی موج میزد باز هم رشته حرف را خودم به دست گرفتم.
_من که میدونم نگرانیت از بابت لوطیه؛مگه نه؟
با دستپاچگی گفت: نه لوطی؟برای چی باید نگران باشم؟
_از این بابت که فکر میکنی من به لوتی جواب مثبت میدم.
_نه اصلاًبرام مهم نیست.
_چرا برات مهمه اگه مهم نبود گوشه ی خونه کز نمیکردی؛مینا تو بهتر از هر کسی میدونی که من به لوطی علاقه ای ندارم گذشته از اینا من نمیتونم به بهترین دوستم خیانت کنم.
مینا در چشمانم خیره شد اشک در چشمانش حلقه زد و بعد آرام فرود آمد دلم برایش سوخت همدیگر را سخت در آغوش کشیدیم و یک دل سیر گریه کردیم به مینا قول دادم که حساب دایی لوطی را کف دستش بذارم. خیالش کمی آسوده شد و از هم خداحافظی کردیم.
«شب خواستگاری»
راس ساعت نه شب زنگ در به صدا در آمد مادر با دستپاچگی تمام گفت: اومدن…
_خب بیان تو چرا حول میکنی مامان؟خدایا شکر که بابا مسافرت و نیست که این آبرو ریزیو ببینه….
_ای دختره چشم سفید برو تو آشپزخونه.
بر خلاف حرف مادر جلوی در ورودی ایستادم و از قبل چند تا پونس آماده کرده بودم بعد از ورود میهمانها پونس ها را داخل کفش دایی لوطی گذاشتم و آرام در را بستم و کنار بقیه در پذیرایی نشستم هر چه مادر با چشم اشاره میکرد که چایی بیارم اهمیتی به حرکاتش نمی دادم تا اینکه مادر بلند شد و گفت: صبا بیا تو آشپزخونه . از نگاه و لحن وصدایش میشد فهمید که تا چه اندازه عصبانی بود همراه مادر به آشپزخانه رفتم.
_تو چرا تو حال نشستی؟مگه نگفتم برو تو آشپز خونه هر وقت صدات کردم چایی بیار حالا که بابات نیست ببین میتونی آبرومونو ببری.
_اگه بابا بود که اینا الان اینجا نبودن؛سرمو پایین انداخته و دیگه چیزی نگفتم.
_من میرم چند دقیقه بعد چایی ها رو بریز بیار
_چشم
موقع تعارف ،چایی رو از حرسم ریختم رو خان داییش حالا که خودش نیست یکی باید جورشو میکشیددیگه خیلی خنده دار بود جای مینا خالی ا… ببخشید حواسم نبود. خانم رضایی نگاهی از سر خشم به من انداخت و داداششو باد زد.اما تو همون نگاه گذراش کلی بد و بیرا نثارم کرد و مادر هم از خجالت سرخ شده بود ولی مهم نبود بعد از اینکه دایی سوخت و منم کلی دردلم خندیدم و جای مینا رو خلی کردم نوبت به تیکه انداختن رسید.
_ببخشید آقازاده چرا تشریف نیاوردن؟
دایی نیم نگاهی به من انداخت و گفت: برای کاری رفته شهرستان.
_ا… چه جالب مگه آقازاده بجز مطربی و قمار بازی کار دیگه ام میکنه؟
خانم رضایی و برادرش هر دو به هم خیره شدند و مادر هم که دید آتیش مجلس و تند کردم وسط حرفم پرید و گفت:ا… خانم رضایی چرا شیرینی نمیخورید تو رو خدا تعارف نکنین میوه هم میل بفرمایید و با اشاره ی لب و انگشت به من فهماند که بعداً حسابمو میرسه همانطور که مشغول صرف میوه بودند و جمع ساکت بود به برادرم علی نگاهی انداختم و هر دو به هم چشمک زدیم.
image_211

خبر…!!!

جمعه, ۶ فروردین ۱۳۸۹

به نام خدا خالق انسان . به نام انسان خالق غم ها . به نام غم ها به وجود اورنده ی اشک ها . به نام اشکها تسکین دهنده ی قلب ها . به نام قلب ها ایجاد گر عشق و به نام عشق زیباترین خطای انسان…

بعد از اینکه نامه رو از مینا گرفتم ازش خدافظی کردم و راه افتادم کم کم هوا رو به تاریکی میرفت حسابی تو فکر بودم،از دست لوتی کلافه شده بودم که چرا انقد دست دست میکنه مگه دختر از این بهتر پیدا میکنه با اینکه لیاقت مینا بیشتر از اینا بود اما دوستش داشت منم درکش میکردم،چون… حتی از فکر کردن به این مسیله خجالت میکشیدم و اذیت میشدم چند وقتی بود که میخواستم حرف دلم و با مینا در میون بذارم اما نمی تونستم امروز میخواستم بهش بگم که موقعیت و مناسب ندیدم چقدر سخته که نتونی حرف دلتو به کسی بگی حتی به بهترین دوستت…
تو همین فکرا بودم که به خیاط خونه رسیدم.
_سلام خانم رضایی ؛مامان جون خسته نباشین…
_سلام ممنون خوبی مریم جون؟
_ممنون
مادر که آماده رفتن شد با خانم رضایی راه خونه رو پیش گرفتیم همین طور که تو فکر بودم شنیدم که خانم رضایی به مادر گفت که میخوان واسه لوتی آستین بالا بزنن اما نگفت کی ؟؟؟؟؟؟؟؟ این چه سوالیه معلومه کی مینا دیگه انقدر خوشحال بودم که طاقت نداشتم صبح شه تا این خبرو به مینا بدم . به خونه که رسیدم یه راست به اتاقم رفتم و اصرار پدرم برای اینکه غذا بخورم بی فایده بود دوست داشتم بهش فکر کنم. از همون روز اول که دیدمش ازش خوشم اومد و کاملا معلوم بود که اون اصلاً به من علاقه نداره که هیچ حتی تا حالا سرشو بلند نکرده که بخواد ببیندم…آه… تا حالا این حسو تجربه نکرده بودم. همون شبم مثله شبای قبل با فکر اون خوابیدم. صبح زود بیدار شدم بعد از خوردن صبحانه و آب و جارو حیاط به طرف خیاطی راه افتام تا خبره خواستگاریو به مینا بدم .وای خدایا چرا الان … آره صدای خودش بود مثله همیشه وقتی دیدمش دست و پامو گم کردم و لپام گل انداختن قلبم داشت میومد تو دهنم …. زیر چشمی که نگاش میکردم دیدم با یه دختر جلف سوار اتومبیلش شدن انگار که دنیا رو سرم خراب شد قدمامو سریع برداشتم تا ازشون دور شم هنوزم صدای خنده هاش تو گوشم بود اشک تو چشمام حلقه زده بود خیلی خودمو کنترل کردم به خیاطی که رسیدم مینا خیلی عصبی از خیاطی خارج شد حتی به منم سلام نکرد برای چند لحظه دردمو فراموش کردم وارد که شدم فهمیدم مینا با خانم رضایی بحث کرده چون یه پارچه گرونو خراب کرده بود بعد از فهمیدن ماجرا با سرعت به طرف خونشون رفتم همین که خواست در و ببنده وارد حیاط شدم قرمزی چشماش هاکی از این بود که حسابی دلش پره بدونه هیچ حرفی خودمو تو بغلش جا کردمو از ته دل گریه کردم اونم که دلش پر بود منو با اشکاش هراهی کرد بعد از اینکه یکم سبک تر شدیم کنار حوض نشستیم خیلی حرف واسه هم داشتیم. مینا شروع کردو گفت که صبح تو راه وقتی یواشکی داشته به حرفای خانم کمالی و دایی لوتی گوش میداده فهمیده که دل لوتی جای دیگه گیر.ای آدم موذی منو باش که به عنوانه برادر نداشتم قبولت داشتم چقدر این آدما …اند واقعاًنمیشه کسیو شناخت. منم که دیگه دلم داشت منفجر میشد نتونستم علاقمو نسبت به علی پنهون کنم مخصوصاًبعد از دیدن اون صحنه… . اول یکم دلگیر شد که چرا انقدر دیر بهش گفتم اما بعد قانع شد و درکم کرد.

هیچوقت از دوست داشتن انصراف نده..حتی اگه کسی بهت دروغ گفت بازم بهش فرصت بده…عشق رو تجربه کن… حتی اگر توش شکست بخوری …….اینو بدون که اگه کسی وارد زندگیت شد و گذاشت رفت علاوه بر اینکه خاطره بجا میزاره می تونه یه تجربه هم بجا بزاره

clip_image001

موعود !

چهارشنبه, ۱۲ اسفند ۱۳۸۸

با هر دردسری بود ، بودجه رو گرفتیم و شب شعرو برگزار کردیم …
واقعا آدم تا کاریو شروع نکرده ، فکر می کنه خیلی راحته و از پسش به نحو احسنت برمیاد ولی به این سادگیام نبود …
اعضای انجمن طبق خواست استاد ۱۰ نفر بیشتر نبود که از بین ۴۰ نفر متقاضی انتخاب شده بودند ، ۳ نفر استاد هم به عنوان داور مسابقات مربوطه بودند …
ازدحام عجیبی بود ، حتی فکرشم نمی کردم این همه علاقه مند داشته باشیم …
اکثرشونم بچه های رشته های علوم پایه ، مخصوصا بچه های رشته کامپیوتر دانشکده
فنی مهندسی بودند …
خیلی خوشحال بودم از اینکه اولین مراسممون به این خوبی و با حضور پر شور دانشجویان با ذوق برگزار شده بود ! ( این جمله ام آدمو یاد راهپیمایی ۲۲ بهمن سال ۱۳۸۸ میندازه ، مگه نه ؟!  خوب دیگه آبجیتون پیشگو هم شده ! )

مراسم اجرا شد و من به عنوان مجری روی سکو  رفتم و با تشویق حضار ، شروع به صحبت کردم …
اون روز جمعه بود و من از استاد خواسته بودم که سعی بشه مطالب در حد امکان ، مربوط به صاحب الزمان باشه …
اون روزا از نبودن لوتی عزیزم ، انقدر دلم گرفته بود که با خوندن هر بیت از شعر ، مرواریدهای اشک روی گونه هام می نشست و اشارات استاد و بچه ها که با انواع و اقسام اداها و شکلک ها می خواستن بهم بفهمونن که خودمو کنترل کنم ، افاقه نکرد …

که البته اینو بعدا خودشون بهم گفتن چون من اون لحظه انقدر محو اون شعر شده بودم که هیچ جا و هیچ کسو نمی دیدم …
یه سکوت وصف ناشدنی حاکم شده بود …
تنها چیزی که خیلی گنگ و کمرنگ میشنیدم صدای کسی بود که انگار من نبود …

وقتی شعر تمام شد ، دوباره روحم به اون فضای شلوغ و اون جمعیت شوکه شده از اون حال من ، برگشت …
نفهمیدم چی شد …
چشام فقط سیاهی می دید …
مث اینکه ناخواسته مراسمو به هم زده بودم …

فقط خدا خدا می کردم استاد محسنی منو به خاطر این کار ، از دبیر انجمن بودن ،
خلع نکنه …
بازم احساسات زیادیم ، کار دستم داده بود …
نگاهم به برگه های خیس شده از اشکام که توی دستم مچاله شده و جا خوش کرده بود ، افتاد …

وقتی حالم بهتر شد ، آقای کریمی با چشمای نگران و یه لیوان آب قند ، بالای سرم
ایستاده بود …
لبخند مهربون همیشگیش که می خواست نگرانیشو از حال بد من پشتش مخفی کنه ،
روی لبش بود …
با اینکه من به خواسته اش جواب رد داده بودم  ، هنوزم دست بردار نبود و همیشه دور و برم می پلکید …
پسر خوبی بود واسه همینم نتونسته بودم بهش دلیل جواب منفیمو بگم …
خواهرش ستاره هم عضو انجمن بود ، چند دفعه هم از اون خواسته بود باهام صحبت کنه ، شاید نظرم عوض بشه …
سعی می کردم ازش فرار کنم چون وقتی می دیدمش یاد اون روزی میفتادم که با صدای لرزون و لپ های گل انداخته ازم خواستگاری کرده بود …
منم نفهمیده بودم چطور به یه بهونه خنده دار خودمو با سرعت نور به ساختمون دانشکده رسونده بودم …

نگاهم به چشماش گره خورده بود که یه دفه استاد محسنی رو دیدم که توی چارچوب در چوبی اتاق جلسات ظاهر شد ، از بین چند نفری که دورمو احاطه کرده بودم ، به سختی
می تونستم ببینمش ، سعی می کردم لب خونی کنم بفهمم به مسوول مراسم
ادبی – فرهنگی دانشگاه چی داره میگه !!!
ولی فایده ای نداشت …
بچه ها هم بدجوری سر و صدا می کردند ، دیگه داشتن رو اعصابم رژه می رفتن …

-   دخترم ، بیاین دفتر من !
باهاتون کار دارم …

قلبم به قول لوتی ، گنجیشکی می زد …
خدایا ! خودت کمکم کن !

من تسلیم نمیشم !

شنبه, ۸ اسفند ۱۳۸۸

فردای اون روز سر کلاس حواسم حسابی پرت بود و یه پارچه گرون و زربفتو زدم خراب کردم و فکر کنم به جای پیرهن از توش شلوار دراومد …
به خاطر این کارم خانم رضایی منو تنبیه کرد و بهم گفت که تا چند روز نمیتونم برم سر کلاس …

من که تا اون روز به خاطر کار خوب و ظرافتی که توی دوخت پارچه های زربفت داشتم ؛
نفر اول کلاس بودم ، حالا به خاطر اوضاع به هم ریخته و مشغولیت ذهنی این چندروزم ، دنبال یه بهونه و فرصت بودم که نرم سر کلاس و بشینم تو خونه و به حال خودم زار بزنم …

حالا دیگه صبا – که همه چیو از خود من یاد گرفته بود - عزیز دردونه کلاس شده بود و همه کارای سختو به اون میسپردن ، و من هر روز بیشتر از روز قبل ، مطمئن میشدم که می خواد با این کاراش خودشو توی دل خانم رضایی جا کنه !!!

دیگه از همه چیو همه کس بدم میومد …

صبای بیچاره هم که از همه جا بی خبر بود هر روز بعد از کلاس میومد تا منو ببینه ولی من دیگه مینای شاد و سرزنده همیشگی نبودم ؛ دیگه دلم نمی خواست هیشکیو ببینم ، مخصوصا صبا رو که همه چیو از چشم اون می دیدم و  یه جورایی ازش متنفر شده بودم …
احساس می کردم داره آینده و زندگی رویاییم با لوطی رو ازم میگیره …

خونه نشین شدم …

خواستگاری شوم !

دوشنبه, ۳ اسفند ۱۳۸۸


حاج خانوم کمالی با عصایی که همدم همیشگیش شده بود خودشو دم در رسوند :
-    - بفر مایید تو ! دم در بده ! چه عجب از این ورا ؟! یاد ما کردین !

- ممنون حاج خانوم ! همینجا خوبه ؛ زیاد وقتتونو نمیگیرم …
حجره کسی نیست ؛ باید زود برم …
غرض از مزاحمت اینکه ؛ می خواستم با اجازتون صبا خانومو  واسه شازده پسر ،
خواهر زادم ،ازتون خواستگاری کنم …
دیگه وقتشه یکم احساس مسوولیت کنه و از این ولگردی و بی بند و باری دست برداره …
تا زن بگیره هم ؛ آدم نمیشه …
( خدای من با چه وقاحتی به خواهرزاده اش توهین می کرد!!! )
البته طفلی تقصیریم نداره ؛ از وقتی بابای خدابیامرزش عمرشو داد به شما ؛ کسی نبود پای حرف دلش بشینه و زیر پر و بالشو بگیره …
( حرف دلش ؟!    نکنه صبا ، حرف دلشه ؟! )
این شد که پسره علاف کوچه خیابونو قهوه خونه شد و رفت سراغ مطربی و
این مسخره بازیا …
ولی من بهتون قول میدم که درستش می کنم …
راستیاتش منو همشیره نشستیم با خودمون فکر کردیم کسیو از صبا خانوم
بهتر پیدا نکردیم …
(هه هه !
فکر کردین؟
اصلا مگه شما فکرم میکنین !!!
فکر کردین ، یا حساب کتاب مال و منالشونو کردین ؟! )
دیدیم ، ماشاا… سرآمد دخترای محله که هست و از خوشگلیو نجابتم به چشم برادری که چیزی کم نداره …
از هر انگشتشم که هزار تا هنر میریزه !!!
( آره اروا شیکمت ! تو اصلا میدونی هنر چند تا نقطه داره که این طوری با اطمینان ، دم از هنرمند بودن یکی می زنی ؟! )
همشیره هم که میگن تو کلاس خیاطی خیلی زود حرفه ای شده و داره واسه خودش یه پا مربی میشه !!!
( خیلی دلم می خواست برم جلو و زل بزنم تو چشاش و بهش بگم :
الحق که توی پاچه خواری استادی محمود خان !
دیگه داشتم از حسودی می ترکیدم …
می خواستم داد بزنم بگم : کسیو بهتر از اون پیدا نکردین چون حتما چشاتون عیب و ایراد داره … )

شما که خوب ما رو میشناسین حاج خانوم ؛ خودم آداب زندگیو یادش میدم ؛ شما نگران نباشین …
( بیچاره لوطی که یه آدم عملی مث تو بخواد بهش درس زندگی بده ! )
مطمئنم انقدر جربزه داره که صبا خانومو خوشبت کنه …
بالاخره هرچی نباشه از قدیم و ندیم گفتن : حلال زاده به خان داییش می ره …
( یکی نبود بهش بگه آخه دیگه از این قدیم و ندیم ترم مگه بوده !!! )
بیشتر از این سرتونو درد نیارم ؛ خلاصه اینکه گفتم اگه شما هم موافق باشین این شاا…  هفته آینده با گل و شیرینی خدمت برسیم …
لوطیم که فعلا رفته امامزاده تا نذرشو ادا کنه ؛
البته بودنشم بیشتر دست و پاگیره …
اگه نباشه بزرگترا راحت تر میتونن صحبت کنن و قرار و مدار عقد و عروسیو بزارن …
خواهرزاده من رو حرف خان داییش حرف نمی زنه …
اگه خدا بخواد میدم محلو آذین ببندن و هفت شبانه روز جشن میگیریم و مطرب میاریم بزنه …
( بریدین و دوختین دیگه  ! )
( کاش یکی بود بهش بگه اون موقع ها که آقاجونم رو پا بود و حسابی هواتونو داشت که از این حرفا نمی زدین و جز اسم اونو خونوادش چیزی رو زبونتون نمیومد ؛ حالا چی شده که یهو هیچ دختریو بهتر از صبا خانوم که یه ارث قلمبه بهش رسیده نمی بینید ! )

باورم نمی شد …
چی داشتم میشنیدم …
انگار دنیا با تموم غم و غصه هاش یهو رو سرم آوار شد …
خیلی خودمو کنترل کردم که از پشت دیوار نیام بیرون و نرم به اون دایی بی همه چیز ش که بعد از مرگ باباش ، خودشو همه کاره لوطی می دونست ؛ نگم …
آخه چرا صبا …

صبا از دخترای خوشگل و پولدار محل بود که تیپش کلا با همه دخترای محل فرق داشت ، با پولی که یهو گیرش اومده بود یه مدت رفته بود فرنگ ، واسه همینم نسبت به اوایل ، تغییر کرده بود و دیگه اون صبایی که میشناختم نبود …
هرچند خیلی وقتم نبود اومده بودن توی این محل …
ولی خوب با هم زود صمیمی شده بودیم …
توی محلی که همه دختراش چادر سر می کردن ؛ نشد که حتی یه بار امتحان کنه …
ولی با همه این حرفا دوستش داشتم ؛ دختر مهربون و خونگرمی بود …
دوست صمیمیم بود و هر هفته با هم می رفتیم کلاس خیاطی ای که
مادر لوطی مربیش بود …
صبا به خاطر مشکلاتی که با خانواده و برادرش پیدا کرده بود ، با مادربزرگش تنها زندگی
می کرد …
واسم از مشکلاتی که با داداش یه دنده و لجبازش داشت زیاد تعریف کرده بود …
مثلا یه نمونشم همین کلاس خیاطی اومدنش بود و بهش گفته بودن که واسه خونواده اونا ، افت کلاس داره و از این جور حرفا …
ولی اون سر حرفش مونده بود و همراه من به کلاس خیاطی میومد ، و واسه اینکه از غرغرای اونا خلاص شه ، این یه مدتو پیش مادربزرگش زندگی می کرد …

سرم بدجوری گیج می رفت …
انگار دنیا داشت دور سرم می چرخید …
فقط علامت سوال بود که بالای سرم می دوید …
یعنی لوطی خودش این طور خواسته بود !!!
یعنی من اشتباه کرده بودم …
یعنی لوطی به من هیچ احساسی نداشت ؟!
شایدم دلیل اینکه جواب نامه آخرمو هنوز نداده ، همین باشه …
نمیدونم …
واقعا نمیدونم …
دیگه هیچی نمیدونم …

دوست خوب من !

پنجشنبه, ۲۹ بهمن ۱۳۸۸


باورم نمیشه ، انگار همین دیروز بود که اسممو توی روزنامه دیدم …
۱ سال به سرعت برق و باد گذاشت و حالا چشامو وا کردم و میبینم ترم ۴ ایم و دیگه حسابم با یاد گرفتن الفبای دانشگا سوا شده …
مریمم بعد از یه سال مستمر طبق راهنمایی های اینجانب تونست توی رشته مورد علاقش ، روانشناسی و جالب تراز اون ، توی همون دانشگاهی که من ، درس میخونم ، قبول بشه و از این موضوع ، خیلی خوشحالم ، چون حالا دیگه بهترین دوستمم کنارمه …

داشتم به یه موضوع جدید واسه نوشتن یه رمان فکر می کردم که بازم مثل همیشه صدای رسای مامان ، رشته افکارمو پاره کرد …

- مینا جان ، مریم ، دم در ، منتظرته …
حواست کجاست ! میدونی چندبار صدات زدم ؟!

- اومدم مامان جون !

خیلی عجیب بود ، چون نه صدای کوبه درو شنیدم ، نه صدای به اون
رسایی مامانو !!!
البته بیشتر غم انگیز بود تا عجیب !
شاید یه بلایی سر حس شنواییم اومده …

وقتی مریمو با یه جعبه شیرینی توی دستش ، دم در دیدم !
تازه یاد قول و قرارمون افتادم !
با لبخند همیشگی که بر لب داشت ، منو بغل کرد و گفت :
- فک کردی یادم میره از اون شیرینیایی که دوست داری ، واست گرفتم !
هیچ وقت کمکایی رو که بهم کردی ، فراموش نمی کنم …

بهش تعارف کردم بیاد داخل …
بعد از خوردن هندونه قاچ شده خوشمزه ای که مامان آورد و حسابی بهمون چسبید …
حدود یه ساعت از همه چیو همه جا و همه کس حرف زدیم …
از اینکه با هم توی دانشگا چه کاراییو میتونیم انجام بدیم و بهترین انجمن ادبیو با کمک
هم راه بندازیم …
- چی شده مینا جون ؟!
من تو رو میشناسم ، مثل همیشه یرحال نیستی …

دیگه نتونستم اونچه رو که توی دلمه ، ازش پنهون کنم …

- راستشو بخوای ، بدجوری دلم گرفته …
تصمیم گرفتم یه نامه واسش بنویسم ، همیشه فقط همین که به درد دلم گوش کنه واسم کافی بود و آرومم می کرد …
ولی راستش ایندفعه فرق داره …
یه حال عجیبی دارم …
نوشتن آرومم نمی کنه …
بیشتر دلم می خواست الآن کنارم باشه و جای اینکه حرفامو روی کاغذ بیارم …
ولی خوب انگار هنوز لیاقت اینو پیدا نکردیم که کنار هم …

مریم ، تنها کسی بود که همیشه با حرفاش آرومم می کرد …
ایندفعه هم مثل همیشه باهام حرف زد و بهم گفت که امیدوار باشم …

از روزی که اون جمشید یه چشم نامرد ، اون ضربه کاری رو بهش زد ، ۱ ماهی میگذره ، اگه انقدر قوی نبود ، معلوم نبود چه بلایی سرش میومد …
آخرین بار اون نامه داده بود و چون من یکی ۲ ماهی درگیر امتحانای دانشگا بودم که هر ترمم داره سخت تر میشه ، نتونسته بودم جواب نامشو بدم …
البته یه دلخوری کوچیکم بینمون ، از این بی خبری ، پیش اومده بود که رفع شد …

مامان مریم از همکاران خانم رضایی ( مادر لوتی ) توی خیاط خونه بود و به خاطر رفت و آمدی که با هم داشتن ، همیشه مریم زحمت رسوندن نامه های منو به لوتی می کشید …
نامه رو مثل همیشه به دستای پر مهرش سپردم و باهاش خداحافظی کردم …

برادر…

جمعه, ۲۳ بهمن ۱۳۸۸

حوصله ام سر رفته چون مینا پیشم نیست؛باز هم شروع به سیاه کردن این کاغذ میکنم دنبال موضوع خاصی در ذهنم میگشتم ناخودآگاه چیزی در ذهنم جرقه زد گویی قلمم جانی تازه گرفت مینویسم راجع به عزیزی که وجودش هم چون گل سرسبد،زیبا و تجلی اش هم چون خورشید گرمابخش زندگی مان است.
نمیدانم نوشتن از تو و توصیفت کمی در نظرم سخت است دستم یارای فرمان قلم را ندارد تمام نیرویم را جمع کرده و از تو مینویسم به یادت مینویسم. دوستت دارم زیرا که خدا مهرت را چون وجود خودش در دلها افکنده هنگامیکه نگاهم به جمال زیبایش دوخته میشود پی به عظمت و زیبایی خدا میبرم .
دست از نوشتن بر میکشم و به فکر فرو میروم به یاد روزهایی می افتم که در میان اقوام و جمع به قول گفتنی نقل مجلس به حساب می آمدی خنده هایت شیرین و به دل نشستنی بود اما اینک به ظاهر خنده به لب داری لبخندی که همچون پرده روی چهره ی غمزده ات کشیده شده لبخندی که حکایتها دارد؛آری حکایت درد است اما حالا که نگاهم به تار موهای سفیدت گره می خورد اینجاست که می فهمم هر تار موی سفیدت حاکی از این است که چقدر سختی این روزگار لعنتی را به جان خریدی واقعا پی به پاسخ این سوالم نمیبرم که دلسوزی وپای دوست سوختن هم تا این حد؟…. .
همیشه سعی بر این داشت که خود را هم سطح انسانهای محروم نشان دهد.همان گرگهایی که نقاب مظلومیت و دوست نمایی بر چهره ی پست خود داشتند و حالا شدند بلای جان و انگل جامعه.
تحمل اینکه به پای دوست سوخته است را ندارد این را میتوان از صدای بغض آلودی که حنجره اش را میدرد و تلاش بر آزاد شدن دارد فهمید اما مجبور است طوری رل بازی کند که کارگردان دوباره زحمت کات دادن را به خود ندهد. بازی کردن در لباس این نقش در زندگی واقعی کمی دشوار است اما همین اعتقادات محکم و راسخ او به خداست که توانسته بازیگر خوبی باشد.

آرزو…

دوشنبه, ۱۹ بهمن ۱۳۸۸

شاید آن روز که سهراب نوشت:«تا شقایق هست زندگی باید کرد»خبری از دل پر درد گل یاس نداشت باید اینطوری نوشت:«هر گلی هم باشی.چه شقایق چه گل پیچک و یاس زندگی اجباریست»
بعد از رفتن آقای صبوری تا یک هفته خیلی رو حرفای مادر فکر کردم واقعاً نمیدونستم که عاشقشم یا…
خیلی فکر کردم اما به نتیجه ای نرسیدم. نبات وزیاد نمی دیدم در واقع نمی خواستم که ببینم هر وقت تو دانشگاه یا محل میدیدمش خودمو گم وگور میکردم که مبادا باهاش رو به رو بشم امیدم که متوجه رفتارعجیبم شده بود,یروز انقدر اصرار کرد که نشستم همه چیزو واسش تعریف کردم.که نبات کیه؟از کجا میشناسمش؟ واقعاً عاشقشم؟ سر سؤال آخر ساکت شدم امید سرم داد زد.
_علی آره یا نه؟خیلی سخت میگیری من تو نگاه اون عشق دیدم اون عاشقه.اما تو… واقعا که اصلا نمیدونم بهت چی بگم. من تا الان طوردیگه ای در موردت فکر میکردم.
منم که دیگه حوصله موعظه و نصیحت نداشتم از خونه زدم بیرون تا یکم فکر کنم.همین طور که قدم میزدم صدای گوش خراش بوق ماشینهایی که میشد خشم و عصبانیت راتو چهره راننده هاشون دید ویا چهره خسته ی کارگری که برای ساعتی استراحت به خانه اش پناه میبرد همه و همه نشان از این بود که فقط من نیستم که با مشکلات دست و پنجه نرم میکنم بعد از ساعتی قدم زدن با جوانی روبروشدم که جویای کار بود ودر آن ساعت از شب تصمیم داشت شب را در پارک به صبح برساند زیرا از رو به رو شدن با خانواده خجل بود.تا نیمه های شب با همان جوان در پارک سر کردم انقدر با خودم کلنجار رفتم که بالاخره تصمیم محکمی گرفتم وعازم رفتن شدم. به خانه که رسیدم امید از خواب بیدار شد انگار منتظرم بود.
_خب چی شد پسر؟
…بعد از مکث کوتاهی طوری که میخواستم خودمو بی تفاوت و خوشحال نشون بدم،گفتم:نه؛عادته،عادت…
امید با قیافه خوابالوش بهم لبخند زد و گفت:آقای عادت بشین واست غذا بیارم،غذاتو که خوردی استراحت میکنی فردا صبح با نبات تماس میگیری تصمیمتو بهش ابلاغ میکنی و خلاص.
چقدر به زبون آوردن این جملات واسش آسون بود خب حق داشت اون تو موقعیت من نبود.
حدود ساعت۶ صبح از خواب پریدم دوست داشتم دوباره به رختخواب برگردم و چرتی بزنم اما تصمیم گرفتم از تنهاییم استفاده کنم عاشق تنهایی بودم وتنهایی از من گریزان.سکوت خوبی است …خیلی خیلی لذت بخش….
سکوت اتاق را سلام امید که با نان داغ وارد خانه شده میشکند ومرا متوجه میکند که اگر همین طور پیش برم به کارام نمیرسم.میز را کمی مرتب میکنم و وسایل صبحانه را فراهم میکنم .بعد ازصرف صبحانه که اوصولا من صبحانه میخوردم و امید مخ بنده رو فرصتی برای جمع و جور کردن ذهنم نداشتم.با شتاب از خانه خارج شدم اولین کارم دیدن نبات بود بنابراین باهاش تماس گرفتم قراری گذاشتم تا همدیگرو ملاقات کنیم اتنظار برای من زجر آور بود خصوصا در اون موقعیت انقدر تو پارک قدم زدم و سنگ فرشها رو شمردم که پیداش شد.
_سلام…سلام
_سلام چه عجب میومدی حالا تا ظهر وقت داشتیم.
_ا ا ا… بد اخلاق…
شادی خاصی تو چشماش موج میزد دوست نداشتم خرابش کنم.
_خب علی شروع کن میشنوم
بهش خیره شدم و گفتم:مگه من ازت خواستم که بیای تا به حرفام گوش بدی؟
_تو نه اما من میشناسمت مطمینم میخوای یه چیزی بگی.
_خب پس نمیشناسی
_باشه حالا که تو انقدر مغروری که نمیخوای چیزی بگی من شروع میکنم.علی من…من…
همین طور که بهش خیره شده بودم گفتم تو چی؟
_هیچی هیچی
بعد به ساعتش نگاه کرد و گفت:فعلا خداحافظ بعد میبینمت وبا عجله منو ترک کرد.
حتی منتظر جواب خداحافظی ام نشد تا حالا انقدر تو رفتارش دقیق نشده بودم اما انگار امید راست میگفت….
تصمیم گرفتم بهش فکر نکنم حداقل چند ساعت…
ستاره در هوا می بینم امشب
زمین در زیر پا می بینم امشب
خدایا مرگ ده تا جان سپارم
که یار خود جدا می بینم امشب
معذرت میخوام که تاخیر دارم آخه چند وقتیه یه سری مشکل دارم و خوشحالم که تنها کسی نیستم که تاخیر دارم.
تابعد…
clip_image002

صبا

شنبه, ۱۹ دی ۱۳۸۸

سلام
من یه همسایه تازه ام امید وارم که همسایه خوبی واستون باشم و زیاد اذیتتون نکنم.
تا بعد…

تازه وارد…

شنبه, ۷ آذر ۱۳۸۸

گفتم که شاید این سفر تموم بشه همین روزا/ دوباره باز میبینمش چه خوش خیال بودم خدا
ساعت و لحظه هام گذشت چشمام به کوچه خیره بود/ من منتظر بودم بیاد خیلی دلم تنگ شده بود

هیچ کس درکم نمیکرد؛البته اون روزا خودمم نمیدونستم که چی میخوام من اون سال دانشگاه قبول شدم نباتم دیپلمشو گرفت.پدر بزرگم یه معمار بود منم به معماری علاقه مند کرده بود منم معماری خوندم البته نه تهران شیراز شهر شعر و گل و بلبل؛بعد از رفتنم به شیراز هر روز با نبات تلفنی صحبت میکردیم اونم تصمیم گرفته بود شیراز قبول بشه هر رشته ای که بشه. من اونجا با یه پسری به اسم امید آشنا شدم و تصمیم گرفتیم که با هم یجا زندگی کنیم تقریباً روزای خوبی رو میگذروندیم و خودمونم خبر نداشتیم شاید یه روزی حسرتشونو بخوریم من و امید مثل دو تا برادر بودیم،مادر خیلی دلتنگی میکرد اما من از خدام بود که یه مدت ازشون دور باشم پدر دیگه مسافرت نمی رفت و دایم تهران بود و خیالم از بابت صباو مامانو امیر راحت بود.
بالاخره یک سال گذشت… .
یه روز صبح مامان زنگ زدو گفت که نبات شیراز زمین شناسی قبول شده اما خودش که باهام صحبت کرده بود چیزی نگفته بود خیلی تعجب کردم با نبات تماس گرفتم گفتم چرا نگفتی قبول شدی؟؟؟
_کی بهت خبر داد؟ میخواستم غافلگیرت کنم…
منم که خندم بند نمیومد از لحن بچه گونش داشتم میترکیدم گفتم باشه بیا من چیزی نمیدونم قول میدم غافلگیر شم هر دو خندیدیمو خدافظی کردیم.
فردا صبح نبات میرسید یه نگاهی به خونه کردم مثل جنگلای آفریقا بود یکم بدتر. خلاصه با امید آستینارو بالا زدیم و دست به کار شدیم از ساعت۱۲ که شروع کردیم تا۱۰شب مشغول بودیم کارمون که تموم شد از خستگی دوتامون روی زمین وسط پذیرایی خوابمون برد.
با صدای زنگ تلفن از خواب پریدم ساعت۹بود.مادر بود.
_سلام عزیزم ببخشید که بیدارت کردم
_سلام… نه باید بیدار میشدم جانم؟
_یه سؤال دارم … تو… اوووو به نبات علاقه داری؟
برق از سرم پرید…
_چطور؟
_میخوام بدونم اگه علاقه ای هست دست بکار شیم.
_نمیدونم نه، نه،نمیدونم شاید
صدای زنگ در و شنیدم و با مادر خدافظی کردم.درو که باز کردم یه دسته گل بزرگ و جلوم گرفت فهمیدم که نبات،وقتی گل کنار زد یه لحظه یه جوری شدم وقتی دیدمش از همیشه زیباتر شده بود دعوتشون کردم داخل با پدرش اومدن داخل امید که تازه بیدار شده بود بیچاره دست پاچه سلام وعلیک کردو رفت تو اتاق آقای صبوری رو مبل نشست ولی نبات داشت همه جارو بازرسی میکرد{فضولی} گفتم چیزی گم کردی؟
بلند خندید…
_چیه؟!حرفم خنده دار بود؟
_نه،آخه من انتظار داشتم با یه خونۀ کثیف و شلخته ازم پذیرایی کنی.
_نه بابا دیگه اونقدم تنبل نیستم
_آخه اتاقتو که مامانت جمع میکرد… خندیدمو گفتم بشین من و امید مشغول پذیرایی شدیم.
بعد از ناهار یه گشتی تو شهر زدیم آقای صبوری نبات و سپرد به من خواست که بریم خونه تا خودش واسه نبات دنبال خونه بگرده. وقتی نشستیم تو ماشین که بریم خونه هر دو تامون ساکت بودیم.حدودا ۱۵دقیقه بود که هیچی نگفته بود حتی نگامم نمیکرد میخواستم دلیلشو بپرسم که نبات سکوتو شکست.
_علی واسم سخت بود که از مامان دور باشم،اما چون پیش توام خوشحالم.
نگاهش کردم و لبخند زدم.
_علییییییییی …… نمیخوای چیزی بگی؟؟؟
کاملا معلوم بود که از سکوت من حرصش گرفته.
_چی بگم؟؟؟؟
_از من می پرسی که چی بگی؟مگه من زبونتم؟
یه دفعه گوشیم زنگ خورد…مادرم بود که نجاتم داد
_سلام علی جان
_سلام
_نبات رسید؟
_آره اینجاست داریم میریم خونه…
_خوبه سلام برسون.صبح جوابمو ندادی خیلی زرنگی
_آخه مادره من نمیدونم؛وقتی نمیدونم چی باید بگم به شما عزیز
_پس علاقه ای وجود نداره؟
_بعدا حرف میزنیم خداحافظ
_باشه خداحافظ
تا خونه دیگه حرفی نزدیم هر دو داشتیم فکر میکردیم؛وقتی رسیدیم امید خونه نبود.چند دقیقه بعد صدای زنگ در اومد. امید بود که از خرید برگشته بود.
_مرسی امید اصلا حواسم نبود برم خرید
_آخه میدونستم یادت نمی مونه.
همون موقع در اتاق باز شد نبات اومد یه لباس لیمویی بلند پوشیده بود با یه شال سفید که مثل عروسکا شده بود من که داشتم همین طور نگاهش میکردم و اصلا حواسم نبود.یهو امید گفت آخه عشق و عاشقی که واسه آدم حواس نمیذاره؛سلام خانم. نبات که سرخ شده بود گفت سلام و رفت نشست منم که دسته کمی از لبو نداشتم به امید خندیدمو گفتم چی میگی تو؟ اینارو بده من،بعدم حرفو عوض کردم. حدود ساعت۷آقای صبوری باچهارتا پیتزا اومد خونه در حالی که نبات خودش دست بکار شده بود و یه خورش قیمه عالی درست کرده بود کی میل به پیتزا داشت. منو امید که یک سالی بود با پیتزا و غذای بیرون و تخم مرغ زنده مونده بودیم.به محض اینکه نبات میز و چید خوشحال نشستیم سر میز؛آقای صبوری که ما رو این جوری دید گفت یعنی این پیتزاهارو باید بریزیم دور دیگه؟ همه خندیدیمو مشغول خوردن شدیم آقای صبوری تونسته بود یه خونه نزدیک ما واسه نبات پیدا کنه که صاحبش یه پیر زن تنها بود که پسرش شهید شده بود و شوهرشم فوت کرده بود آقای صبوری قول داد که زود به زود بیاد پیشمون از من خواست که مراقب همبازیۀ بچگیام باشم.
خب ممنون که وقتتونو گذاشتین. بچه ها نظر بدین شاید اشکالامو پیدا کنم بهتر بنویسم.
همتونو دوست دارم. تا بعد…

ali

شنبه, ۱۶ آبان ۱۳۸۸