برف…
شنبه, ۱۳ شهریور ۱۳۸۹سلام لوتی خان ممنون که به فکرمی قدم رنجه فرمودین بع لیم گفتم به زودی میاد

گرمای آبو ملایم کردم و زیر دوش ایستادم. میخواستم چند دقیقه ای رو که دوش میگیرم آروم و راحت
باشم. سعی کردم به چیزی فکر نکنم و بی خیال همه اتفاقاتی بشم که تو این مدت افتاده بود. ظرف چند
دقیقه محیط حموم پر از بخار شد. گوشه پنجره هواکشو باز کردم و در عوض شیر آب داغو تا آخر باز
کردم. گرمای آب تو هوای خنک حموم حس مطبوعی بهم میداد .قطرات ریز و درشت آب با فشار به سر و
صورتم میخوردند و از روی موهام لیز میخوردن و به اطرا ف می پاشیدن. سرمو زیر دوش بلند کردم و
چشامو بستم و به آب اجازه دادم تا صورتمو قلقلک بده. یک لحظه یاد امید افتادم و اینکه تا یکی دو
ساعت دیگه پیششم. و به این فکر کردم که چقدر کارم و این قرارم اشتباهه . اما نمیخواستم به این چیزا
فکر کنم. سرمو محکم تکون دادم و با اینکار قطرات ریز و درشت آب از روی موهای بلندم به اطراف میپاشیدن.
کشو رو باز کردم و لباسامو انتخاب کردم. یه بلوز آبی آسمونی.همون مانتو و شالی که امید دوست داشتو
پوشیدم و با دلهره از خونه زدم بیرون دودل بودم برم نرم نمیدونم اما همیشه اون حسی پیروز میشد که خودم میخواستم.
صدایی تو وجودم آزارم میداد.صدایی که بهم نهیب میزد برگرد. گوشه چادرمو میون مشت فشار دادم و تو
دلم گفتم:مطمئن باش هیچ اتفاقی برات نمی افته.سر کوچه تو ماشینش لم داده بودو منتظرم بود چند دقیقه
از دور نگاهش کردم دلم واسش تنگ شده بود دایم به ساعتش نگاه میکرد انگار کلافه بود سریع به سمت ماشین رفتم درو باز کردم انگار که ترسیده باشه از جا پرید.
_سلام خانمی ترسوندیم
_سلام ههههه آره فکر کردی علیه اومده بخوردت
هردو خندیدیمو راه افتادیم دلم براش تنگ شده بود اما نمیخواستم حرف بزنم ازش خجالت میکشیدم حتماً علی باهاش رفتار بدی داشته… امید سکوتو شکست و گفت:خب خانمی مارو ندیدی خوش گذشت؟
با اخم گفتم:نه کی گفته؟؟؟
خندیدو گفت: خوبه لوسیت کم نشده…
وباز هم سکوت…
اطراف خلوت بود و همه برای خودشون سر پناهی پیدا کرده بودن تا از سرمای بارندگی در امون باشن.
امید دستامو میون دستای گرمش گرفت و به لبش نزدیک کرد و بوسید.
_ هومم..عزیزم چقدر دلم برای گرمای تنت برای انگشتای نازت برای دل کوچولوت تنگ شده بود.
_دل منم خیلی برات تنگ شده بود.
_اوضاع خونه رو به راهه؟
_ای…تا حدودی میشه گفت
_چند وقته همو ندیدیم؟
_فکر کنم۲ماهی میگذره
_اوهوم …. علی چی تو سرشه نمیدونم…
ساکتی خانمی؟
_نه. منکه حرف زدم.
_ اره. زدی.
بازم بینمون سکوت بود .سکوت که رد و بدل میشد.
_ میبینم خیلی از دیدنم خوشحالی زبونت بند اومده؟
واقعا همینطور بود.از دیدن امید تواون شرایط به قدری خوشحال و ذوق زده بودم که حد نداشت. اما با دیدنش یاد علی بودم.یاد حرفاش یاد رفتارش…
ناخوداگاه گفتم:
امید اخر عاقبت ما چی میشه ؟
_هیچی گلم.صبر میکنیم یه کم آبا از اسیاب بیافته بعدش میام میبرمت.
نمیدونستم آبا کی از اسیاب میافته و این عذابم میداد.
امید دستشو گذاشت روی دست یخ کرده م: اووو چه سردی تو دختر.
انگشتای بی حسمو به دهانش نزدیک کرد و توش ها کرد. و بعد بوسید.
دیگه کم کم داشتیم از شهر در میومدیم.
_کجا داریم میریم؟
_ نمیدونم. انگار رفتیم سمت جاده چالوس. میریم دیگه. هر جا پیش اید خوش اید.
خندیدم و گفتم اره.
پخش ماشین هنوز داشت غمگنانه میخوند. انگشتمو رو دکمه استپش زدم و خاموشش کردم.
_ چیه ؟ بدت میاد از این نوار؟
_ نه قشنگه. اما توخیلی غمگین گوش میدی . نمیخوام الان ناراحت باشم.
_صبا جان عزیز دل من همه چیز درست میشه. من مطمئنم.
میخواستم فکرمو از پریشونی نجات بدم. پس سعی کردم همه حواسمو بدوزم به لحظه حال. لحظه ای که توش بودیم. و به هیچ چیز و هیچ کس از دیروز و از فردا فکر نکنم.
دستمو انداختم پشت صندلی و خودمو کش دادم.
_ اخییییییییییی.چه حالی میده ادم با توبره سفر.بس که بچه خوب و سر براهی هستی.
امید خندید وحرفی نزد.
یه کم جلوتر چنتا ماشین نگه داشته بودن. امید یه کم نگران بود. پلیسی کنار جاده ایستاده بود . ازمون
خواست که وایسیم. امید دستپاچه شده بود.کنار کشید و گفت: صبایی. چادرتو مرتب کن. بذار گنده دیده بشی.
خنده م گرفته بود.
_ دیوونه.چرا گنده؟ اقلاً بگو مسن.
_ همون دیگه. مسنا گنده هم هستن.
و شیشه شو داد پائین. پلیسه اومد کنار شیشه ایستاد.مدارک امیدو باز رسی کرد و چپ چپ به من نگاه
کرد. خیلی خونسرد و بیخیال چشم دوخته بودم به اطراف و انگار که اصلا عین خیالم نبود که پلیس کنارمونه. نمیدونم. شایدم پلیسه داشت به این فکر میکرد که گیر بده یا نه.
رنگ امید پریده بود. یهو بر گشتم سمتش و گفتم: وای امید دیدی سوغاتی مادرتو جا گذاشتم. جائی که تلفن بود نگه دار به مامان زنگ بزنم بگم بذاردش کنار. همونجا هم یه چیزی براش بخریم . باشه؟
و چشم دوختم به نگاه مضطربش.
امید لبخند زورکی ای زد و گفت: باشه حالا . واسه مادر من سوغاتی نخری نمیشه.
و سرشو بر گردوند سمت پلیسه.
: خانومتونه؟
امید لبخند زد: بله. تازه نامزد کردیم.
پلیسه مدارکو برد.
دستمو گذاشتم رو دست جواد و هیچی نگفتم.
یادم افتاد اون روزی که امید گفته بود اگه همه بفهمن کارمون راحتتر میشه. اما الان اصلا از این جریان خوشحال به نظر نمیرسید ! حق هم داشت. من چه خریم که فکر میکنم باید خوشحال باشه و بشکن بزنه.
چند لحظه بعد پلیسه بر گشت. با مدارک.
_ خوش بگذره. اما اهسته برین. کمی جلوتر بارندگیه.
امید تا چند دقیقه ساکت بود.
دستمو اهسته گذاشتم رو دستش و گفتم:امید جونم. میخوای بر گردیم؟
_ نه بابا تابلوئه که.
و بعد انگار فهمید که من دلخورم با دلجوئی گفت: ولش بابا.
و با دست راست محکم کوبید رو زانوم: بابا هنر پیشه. حالا بریم به مامانت زنگ بزنیم واسه سوغاتی مامانم.
از خنده ریسه رفته بودم. خوشحال از اینکه امید ناراحت نبود.
دست امید هنوز روی پام برد. کمی نوازشم کرد و گفت: لاغر شدی خانومی؟
اهی کشیدم و حرفی نزدم.
شیشه روکه پائین کشیدم سوز سردی فوت کرد توماشین.
_ ببند عزیزم.عرق داری تنت میبنده ها.
یادم افتاد که سرما خورده بودم. اما از لحظه ای که امیدو دیده بودم عطسه نکرده بودم.
مامان همیشه میگفت بهترین راه درمان بعضی مریضیها اینه که فراموششون کنی تا اونم یادش بره که الوده ت کرده.
البته مامان اینو واسه این میگفت که من غالبا تمارض میکردم تا اینکه واقعا مریض باشم.
امید به صندلیش تکیه داده بود . پیشونیش پر از عرق بود.
وقتی برگشتیم توجاده اصلی نم نم برف هم دوباره شروع شده بود.اولای جاده چالوس بودیم.
یک سمتمون کوه بود و سمت دیگه پرتگاهی با شیب ملایم.
همه جا پوشیده بود از برف.
_ امییییییییییید …عجب برف قشنگی.چقدر دوسش دارم.
توی یه جای پارک کوچولو کنار جاده نگه داشت و گفت: بریم رو برفا؟
از خدام بود.من همیشه عاشق برف بازی بودم.
دستم رومحکم گرفته بود و رو برفا راه می رفتیم. چنتا ماشین که رد شدن بوق زدن و گذشتن.
گفتم:چی میگن اینا؟
خندید و گفت: هیچی . میگن خل شدین. اونجا هم جای پیاده رویه.
به شیب خیلی ملایم پرتگاه رسیده بودیم.
دستشو ول کردم و توی برفا دویدم. تا زانوم میرسید.
زمین میخوردم و بلند میشدم. همه جام شده بود پر از برف.
یه گوله برف درست کردم و پرتش کردم سمت امید.
جا خالی داد و بهش نخورد.
_ چیکار میکنی دیونه؟ دستکش نداری سرما میخوریا.
_ نه بابا. برف بازیو عشقه.
و از غفلتش استفاده کردم و این بار گوله برفم درست خورد وسط سرش.
توی برفا دویدم.اونقدر که به نفس نفس افتادم. و بعد ولو شدم میون برفا.
امید کنارم سر زانو نشست : بلند شو عزیزم.تنت گرمه مریض میشی گلم.
بلند شدم و نشستم کنارش.
_امید… علی که اومد سراغت بهت چی گفت؟
_چه یهویی؟برات مهمه؟
_آره
_واست مهم نباشه چون حرفامون مردونه بود من از علی نمیترسم فقط واسم محترمه همین…
من دوست دارم این مهمه.
_چقدر؟
دستشو انداخت دور کمرم و منو به خودش نزدیک کرد: اونقدر که تونستم بهش بگم عاشق توام.
_ چه ربطی داره؟
امید هیچی نگفت.
ارام نجوا کرد:
بر گردیم توی ماشین؟
عزیزکم؟
تو خسته شدی.بریم گرم شیم
چشمامو دوختم میون نگاهش: امید…من وتواگه اینجا بمیریم کی میفهمه؟
_ این چه حرفیه؟ مرگ چیه؟
_ بیا با هم بمیریم. ته همین دره. وبعد با هم پرواز کنیم.
امید من طاقت دوری دوباره تو ندارم. نمیخوام ازت دور بشم. میخوام پیش تو باشم .
حرف میزدم وگریه میکردم. شونه هام تو بغل امید میلرزید و اشکای گرمم برفهای سردو نوازش میکرد.






