بایگانی برای مرداد

خواستگاری

جمعه, ۲۵ مرداد ۱۳۸۷

مادر دستم بنده ! قربون دستت !  اون تلفنو جواب بده ببین کیه !

-الو ، بفرمایید !

-سلام عمه جون ! الهی دورت بگردم ! خوبی عمه جون ! خوبی عروس گلم ؟!

(وای خدایا ! بازم این مار هفت سر… از ۲۴ ساعت شبانه روز ، کم کمش ۲۰ ساعتشو تلفن می زنه خونمون ، تازه اونم فقط واسه اینکه واسه خاطر پا دردش نمی تونه بیاد بشینه ور دل ما ، وگرنه مصیبتی بود ! هرچند از همون ۴ ساعت بقیشم یا خودش اینجا پلاسه یا هر دفه به یه بهونه یی ناصرو میفرسته که بیاد فلان چیزو بگیره یا بیاره یا یه روز در میون دعوتمون کنه خونشون که فلان و بیسارو به رخمون بکشه و به من بفهمونه که : آخه دختر ! تو از خداتم باید باشه که عروس یه همچین خونواده ای بشی که دستش به دهنش می رسه !

و خدا می دونه که من ، دختر حاج آقا معتمدی ! در نظر عمه خانوم ! چقد احمق می بایست باشم که معنی این حرفا رو از نگاهش نفهمم ! )

-سلام عمه ، ممنون ، خوبم ! ( تو رو سننم ! )

-مامان خونست قربونت برم ؟! عروس خوشگلم ؟!

-بله ، هستن ، یه لحظه گوشی !

-مامان ! مامان !

-چیه ؟ کیه ؟

-با شما کار دارن !

-با من ؟ کی هست؟!

- عمه خانومن دیگه ! طبق معمول !

-خوب حالا دختر ! آروم تر ! میشنوه ، بده !

-خوب بشنوه ! به درک ! زنیکه ی پررو !

-جانم عمه خانوم ! بفرمایید !

-سلام شمسی جون ! احوال شما ؟! این عروس خانومم چرا اینقد خشکه با ما ؟!

-اختیار دارین عمه خانوم ! این چه حرفیه ! از خداشم باشه عروس شما بشه ! کنیزتونه !

-غرض از مزاحمت ! می خواستم اگه بشه یه وقتی از حاجی بگیری که واسه امر خیر خدمت برسیم و به سلامتی اگه خدا بخواد کارو تموم کنیم و دست این دو تا جوونو بزاریم تو دست هم! نظر شما چیه شمسی جون ؟!

-چشم عمه خانوم ! هرچی شما بگین !

-پس خبر از شما ! بیشتر از این وقتتو نمیگیرم ! فعلا با اجازه شما ! عروس گلمو از طرف من ببوس ! خدانگهدارت !

-چشم عمه خانوم ! خدا به همراتون !

-چی چیو واسه خودتون قول و قرار می زارین مامان خانوم ؟! منم این وسط

برگ چغندرم دیگه ، نه؟؟؟ نظر منم که اصلا واستون مهم نیست ! آخه من به چه زبونی بگم از این پسره ی سوسول خوشم نمیاد ! هان ؟!

فقط بلده به پول بابا جونش بنازه ! اما خودش حتی عرضه درآوردن چندرغازم نداره !

- ساکت شو دختر ! بلا به دور ! جلو حاج آقات مبادا این حرفا رو بزنیا ! مگه همه کسایی که با هم عروسی میکنن از هم خوششون میاد ! زمان که بگذره ازش خوشت میاد ! قسمت تو هم اینه دیگه ! چاره چیه ! من که نمیتونم رو حرف حاجی ، حرف بزنم !

- محاله مامان جون ! اون فقط دنبال عیاشی های شبونه ی خودشه ! آمارشو همه دخترای محل دارن ! تازه شانس آوردیم که موبایل هنوز اختراع نشده وگرنه شمارشم روی همه دیوارهای محل می نوشت که همه حسابی فیض ببرن !

آخه شما که میشناسیش چرا این حرفو میزنی ؟! از شما یکی دیگه انتظار نداشتم ،

می خوای دخترتو دستی دستی بدبخت کنی ؟ آره ؟ همینو می خوای ؟!

اون اصلا نمیدونه زن و زندگی ، چند تا نقطه داره ! با اون رفیقای چشم دریدشم که همش سر کوچه پلاسه و دخترای مردمو دید می زنه و متلک بارون می کنه ، اون وقت شما

می گی زمان بگذره ، ازش خوشم میاد ؟! تازه هر روز که میگذره ، بیشتر ازش بدم میاد…

اصلا من نمی خوام حالا شوهر کنم؟ مگه زوره ؟ من می خوام درسمو بخونم ، تازه بعدشم برم دانشگاه و سر کار و اون وقت تازه راجع به ازدواج فکر کنم ،

اونم نه با این پسره ی لوس بچه ننه ! با یکی که مرد باشه و منو به خاطر خودم بخواد نه پول حاج آقام یا چیز دیگه … مثلا با یکی مث …

- اوه اوه ، چه غلطا ! پس این دختر ورپریده ی من حسابی دلش جایی گیره و ما خبر نداریم ! سرتو بگیر بالا ببینم ! من بچمو میشناسم ، به من دروغ نگو ! نکنه از کسی خوشت اومده ؟! هان ؟!

( با یک حرکت ماهرانه ، مثل همیشه ، مخ مامانو زدم و به بهونه اینکه غذا رو بار بزارم ، خودمو از دست شیطونی های مامان خانوم نجات دادم ! شاید نباید چیزی می گفتم ،

ولی خوب ، کاری بود که شده بود دیگه ، خوب راستشو بخواین شاید زیادم بد نشد … )

صدای مامانو که می رفت رختا رو توی ایوون پهن کنه ، ضعیف شنیدم که می گفت :

-شب با حاج آقات صحبت می کنم ، ببینم چی میگه !

( چقد دلم می خواست اون روز ، به جای عمه خانوم ، کسی که می خواستم ، تلفن

می کرد ولی شاید اونم واقعا منو نمی خواد و من … )

(به هرحال مگه اینکه فقط معجزه شه که من از دست این ناصر و مامان جونش راحت شم ! خدایا ! آخه من چه گناهی کردم که … )

کاش بازم بارون بباره …

دلم بدجوری هوای گریه داره !

اینم قطعه شعری که همین الآن گفتم :

دلم ابری و غمگینه !

خدایا قلب من افسرده و سرد و اسیره !

داره اینجا میون آدمای بی خبر از عشق تو

جون میده و پر پر میشه ، آروم می میره !

الهی همتون به مراد دلتون برسین !

سر سجاده هاتون واسه منم دعا کنین !

الساعه برگشتیم

پنجشنبه, ۲۴ مرداد ۱۳۸۷
سلام علیکم

ما چند روزی به خاطر یکی از این نوچه ها ، چون گیر افتاده بودیم دست این جماعت شاعر !

یه جایی جمع شده بودن شعر و معر بخونن

ما که سر در نمیاریم خب هرکی برا خودش چرا نمی شینه توی ایوونه قهوه خونه مش عماد برای دل خودش و مینای خودش شر مبخونه

نمی تونه ؟ نه للهی نمی شه ؟

بگذریم … چن وقتی مینا خانوم رو ندیدیمو غصه داره توی دلمون شهر بازی می زنه . اونم که قربونش برم نمی گه ببینم لوطی کجاست چه می کنه چی شده . خیالی نیس حالا ما اومدیم دیدیم این عمه لامروت با اون پسر کج و کوله اش رفته یا می خواد بره خونه حاجی … همین جا و میدون شهر هوار کردم خون این پسر خواهر حاجی هر کی بکشتش به پای من … مگه الکیه !؟

عمه خانوم

سه شنبه, ۸ مرداد ۱۳۸۷
وای که آدم هرچقد زیر این بارون بایسته و خیس بشه ، بازم ازش خسته نمیشه …

باز صدای مامان بلند شد : بیا تو دیگه دختره ی ورپریده ، بسه تو رو خدا ، من طاقت مریض داری ندارما…
باز مث اون دفه می چایی می یفتی تو جات ها ! اون وخ من جواب حاجی رو چی بدم …

نزدیک بود از دهنم دربره که : ای بابا ! آخه بیام اونجا وردل عمه خانوم بشینم و تو چشای ازرق شومش نیگا کنم که اونم بعد از هر کلمه و جملش ، یدونه عروس گلم ، عروس خوشگلم، اضافه کنه که چی بشه ؟!!! که اینجوری ، مثلا به خیال خودش بخواد مخ منو بزنه و بی چک و چونه ، منو کلفت اون پسر لندهورش کنه … ولی خوب در دهنمو بستم و همونجور ساکت و آروم ، لب حوض ، کنار گلدون محبوبم نشستم و به صدای تیک تیک بارون ، گوش دادم ... و آروم با خودم زیر لب زمزمه کردم :

بارون دوباره نم نم

داره می باره

چشمای خیس و خستم

چشم انتظاره …

ایول بابا ، طبع شعر آدمم زیر این بارون ، گل می کنه ها ! …

بارون خیلی تند شده بود ، دیگه تمام لباسم خیس خیس شده بود و یه پا موش آب کشیده شده بودم …
تو فکر بقیه بیتای شعر بودم که مامان دیگه طاقت نیوورد و اومد به زور بلندم کرد و منو برد تو اتاق : دختر ! مگه تو زبون آدمیزاد حالیت نمیشه ، حتما باید سینه پهلو کنی ببرنت مریضخونه تا آدم شی …
هرچند با همه دعواهاش خیلی دوسم داشت ، ولی خوب ، دوست داشتن حاج آقام نسبت به یدونه دخترش ، یه چیر دیگه بود …
این جوری شد که شعرم نیمه کاره موند… وای که من می میرم واسه این هوا ، هرچند که این چیزا رو هیشکی نمی تونه بفهمه جز یه نفر …
به مامان گفتم : آخه مامان جون ، دلت می یاد زیر این بارون به این خوشگلی ، خیس نشی ؟! بیچاره مامان ، کم کم داشت باورش می شد که دختر ۱۸ سالش ، قد یه بچه دو ساله هم عقل تو کلش نیست …
یه جوری نیگام می کرد که ترجمش این می شد : آخه دختر ! تو دیگه وقت شوهر کردنته و این خل بازیا رو از خودت درمیاری .. من هم سن تو بودم چارمین بچمم تو بغلم بود …
به فکر خودت نیستی ، به فکر آبروی حاجی باش …

دیروقت بود…
عمه خانمم حرفاش که تموم شد ، پا شد رفت …
منم بعد از اینکه لباسمو عوض کردم ، با لالایی بارون ، خوابم برد …

سلام

جمعه, ۴ مرداد ۱۳۸۷
من با هم اومدیم . آقایی که ، شایدم ، خانومی که شما باشید خواستیم یه جایی رو درس کنیم واسه دل خودمون تا به یه عده از دوسامون بگیم که : آخه به مولا می شه همه طوری حرف زد . همه طوری نوشت . لفظ قلم و مودب … دیوونه و بی ادب … لوطی منش و خلاصه همه جوره که خودتون می دونید . راستیاتش هنوز به قول شما لحن این نوشته ها پیدا نیس . شد می گیم .
ایم من لوطیه و درس نیس خودم بگم . اما وقتی توی یه محل حالا غیر منو مینا خانومی ( عخش ماست به هیش کی هم ربطی نداره ) کسی نباشه ، خب خودمون باید به خودمون بگیم لوطی . لاصش . خودمون لوطیم . اومدیم واسه مینا خانوم سیستم خریدیم . ایشون خب البته ته دلشون ما رو می خوان . اما فکری شدیم نکنه یه هو … زبونم لال … غیرتم قبول نمی کنه بگم … بره یه وقت توی چت و اینجور جاها که لابد میخونه هم داره و شاید من لوطی رو هم نمی شناسن کار دست خودش بده .