بایگانی برای بهمن

نمی خواهم زنده باشم …

سه شنبه, ۲۲ بهمن ۱۳۸۷

هیچی نمی فهمیدم …

دنیا دور سرم می چرخید ، تنها چیزی که احساس می کردم و میشنیدم صدای عمه خانوم بود که جای اینکه مامانو آروم کنه ، یه سره داد می زد :

بیچاره شدیم !  بدبخت شدیم …   خان داداش …    الهی خواهرت واست بمیره …

اصلا نمی دونم کی اونارو خبر کرده بود …

حتما کار ناصر بود …

اونم که کاری جز خبر بردن و آوردن بلد نیست …

سعی کردم خودمو کنترل کنم …

بیچاره ناصر جرئت نداشت بهم نزدیک شه ، ولی معلوم بود که خیلی نگرانمه …

البته توی اون شرایط ، تنها چیزی که واسم مهم نبود و بهش فکر نمی کردم ،

نگرانی اون بود …

بغض گلومو گرفته بود ، حتی نمی تونستم گریه کنم …

مات و مبهوت ایستاده بودم کنار در اتاق سی سی یو تا یکی از اون تو بیاد بیرون و یه خبری بده …

دو سه ساعتی می شد که اونجا منتظر بودیم …

تا اینکه بالاخره در وا شد و یه دکتر چار شونه اومد بیرون و در حالی که بی توجه به ما ،  با یه پرستار ، در حال حرف زدن بود مسیر راهرو رو ادامه داد …

مامان که از بس گریه کرده بود ، نای حرف زدن نداشت …

دکتر به ناصر نگاه معنی داری کرد و گفت :

_  شما هم همراه بیمار آقای معتمدی هستین ؟

+  بله آقای دکتر …

_  لطفا همراه من بیاین …

خوشی به ما نیومده…

سه شنبه, ۱۵ بهمن ۱۳۸۷

تو چشماش که نگا میکردم حس میکردم همه چیو از تو دلم میخونه

خیلی دوسش دارم ولی نمیدونم چرا نمیتونم بش بگم. هر کاری میکنم نمیشه. فکر کنم از مِن مِن کردنم فهمید که چه قد میخوامش ولی …

نمیدونم همه چیو که نمیشه گفت آخه.

وقتی حرف میزد دلم میخواست کنده بشه از تو سینم ولی ..

نمیدونم چکار کنم ، چطور باشم چجوری باشم که اون دوست داشته باشه . آخه من دخترای بالا محل رو که میبینم ، میبینم اونا از پسرای ژیگول کرده خوششون میاد ولی من هر کاری میکنم، خودمو مثه اونا میکنم، بازم انگار فایده نداره …

نمیدونم شایدم منو بخواد…

ولی به زور هم که نمیشه. این خان جون هم هی میخواد به زور دختر داداششو عروس خودش کنه آخه هرکاری یه قلقی داره… حس میکنم مینا خانوم از این اصرارای خان جون خوشش نمیاد.

بگذریم…

بازم مثه همیشه که میدیدمش خیلی شنگول شده بودم .

نفهمیدم مسیر خونه خان دایی رو تا خونه خودمون چجوری اومدم.

انگار پرواز کردم …

شاد و شنگول  درو وا کردم یهو دیدم…

دیدم خان جون نشسته لب ایوون داره گریه میکنه…

دویدم اومدم پیشش گفتم چی شده… گفت برو لباساتو بپوش باید بریم بیمارستان…

گفتم: چی . بیمارستان واسه چی؟ چیزی شده؟

گفت : خانداییت بیمارستانه… زود حاضر شو.

گفتم: آخه چی شده واسه چی بیمارستانه ؟ اتفاقی افتاده؟

چیزی نگفت . همینطور گریه میکرد. بلند شد رفت سمت در.

گفتم خوب صبر کن منم بیام. رفتم دنبالش. رسیدیم سر خیابون یه ماشین گرفیتم به سمت بیمارستان.

چند بار ازش پرسیدم چی شده ؟ خان دایی طوریش شده؟ دیدم حالش بدتر میشه ، هیچی هم نمیگه!

مثه اینکه خوشی بیش از این نباید به ما میموند . بعد کلی وقت مینا خانومو دیده بودما……….

(یعنی چی شده خانداییم . اگه خدانکرده یه مو از سرش کم بشه… آخه میدونستم مینا خانوم آقاجونشو خیلی دوست داره اگه چیزیش بشه خاندایی نمیدونستم چه بلایی سرش میاد)

تو همین فکرا بودم که رسیدیم دم بیمارستان. سریع پیاده شدیم . دویدم رفتم پرسیدم :

-          ببخشید آقا یه آقای مسن به اسم حاج احمد معتمدی آوردن اینجا . الان کجان ؟ کجا برم؟

-          برید آخر راهرو سمت راست.

-          ممنون

اومدیم تو تا درو باز کردم از همونجا مینا خانوم رو که زندایی رو بغل کرده بود و صدای گریشون کل راهرو را ور داشته بود دیدم.

(آخه یه ساعت هم نمیشد که من از خونشون اومده بودم بیرون . خبری نبود اون موقع.)

تا اومدم به خان جون بگم که اینجان . دیدم خودش دوید طرف زندایی … بغلش کرد و تازه انگار داغشون تازه شده بود. مثه اینکه فقط من هیچی نمیدونستم.

داشتم سکته میزدم . چی شده بود… نکنه…

حادثه شوم

دوشنبه, ۱۴ بهمن ۱۳۸۷

داره یه بارون خوشگل میباره !

انگار آسمونم مث من حسابی دلش گرفته …

عمه خانوم ناصرو فرستاده بود واسمون آش نذری داداشش منصور ، که جند روز پیش رفته خدمت واسمون بیاره…

رفتم درو باز کنم ، وقتی درو باز کردم ، ناصر از خجالت خیس عرق شده بود و لپاش گل انداخته بود ،واسه یه لحظه دلم واسش سوخت چون به کسی دل بسته بود که دلش جای دیگه اسیر بود …

من موندم این لباسای گل منگلیو کی ، از کجا واسش میاره که باورش شده واقعا یه فرقی با بقیه پسرای محل داره و لابد اونم مامان جونش بهش گفته وای که چه

بد سلیقس ، شبیه دخترا لباس می پوشه ، نمیدونم شایدم فک می کنه من از این سوسول بازیاش خوشم میادو مث دخترای بالای محل ، از این جور تیپا می پسندم ، ولی اون نمیدونه تو دل پر درد من چی میگذره …

من سادگی و نجابت می خوام ، غیرت می خوام که همه اینارو فقط …

همون طور که سرشو انداخته بود پایین ، آروم سلام کرد

ظرف آشو به من داد و گفت :

- بفرمایید…

منم خیلی آروم جواب دادم :

- ممنون ، به امید خدا به سلامتی برمی گردن …

طفلکی ، همیشه در مقابل کنار هم گذاشتن کلمات و جمله بندیای من کم میاورد ..

احساس کردم می خواد یه چیزی بگه ولی نمی تونه ، من از بچگی با ناصر بزرگ شده بودم و خوب می تونستم از تو چشاش همه چیو بخونم …

مدام من و من می کرد ولی نمی تونست حرفی بزنه ،تنها چیزی که تونست بگه این بود که :

- به دایی و زندایی سلام برسونید ، با اجازه ، خداحافظ …

- به سلامت !

درو که بستم ، نمی دونم چی شد که یهو احساس کردم تو دلم آشوبه …

یکمش واسه دل خودم بود که باید به زور به این ازدواج که خواست مامان و آقا جونم بود ، تن می دادم …

اما بیشترش به خاطر چیزی بود که احساس کردم ناصر می خواد بهم بگه ولی

نگفت …

واسم عجیب بود که اون طور که مادرش می گفت از این وصلت خوشحال نبود تازه برعکس ، خیلیم ناراحت به نظر میومد …

این اولین بار بود که احساس کردم اونم مث من یه غم بزرگ تو دلش داره که هیشکی ازش خبر نداره …

راستش ، خوب که فکرشو می کردم ، می دیدم همشم تقصیر اون نیست ..

شاید هرکس دیگه هم جای اون بود و توی یه خونواده ای با اون رفاه کامل ، زندگی می کرد ، همین جوری بار میومد ولی با این حال گیج شده بودم …

دیگه قضاوت کردن در موردش واسم سخت شده بود …

شاید اون طور که مامان می گفت تو دلش هیچی نباشه و من بتونم تغییرش بدم ولی پس با آرزوهام چی کار کنم …

با دلی که چند وقته توی قفس یه دل با مرام اسیره …

می خواستم دفترمو وا کنم و اون شعریو که نصفه مونده بود ، کامل کنم که صدای مامان ، پیش دستی کرد :

- مینا ، کجایی مادر ؟! بیا کمک کن اینجا رو یکم جمع و جور کنیم ، باید واسه فردا آماده باشیم …

- ولی آخه …

- آخه نداره دیگه ، خدارو چه دیدی ، شاید تونستی ناصرو آدم کنی ، یکمم خوش بین باش …

آه که بعضی وقتا آدم چقد دلش می خواد بره بالای یه کوه بلند ، جایی که هیشکی صداشو نشنوه و تا میتونه داد بزنه و از این روزگار شکوه کنه …

به ناچار ، همراه مامان ، مشغول مرتب کردن خونه بودم که صدای زنگ تلفن ، از اتاق کناری ، منو به سمت صدا روونه کرد …

ولی از اونجایی که مامان احتمال می داد که عمه خانوم باشه و من یه وقت یه چیزی نگم که همه چی خراب شه ، بهم گفت :

- خودم برمیدارم ، تو برو به کارت برس …

همین طور که داشتم اتاقو جارو می کشیدم ، صدای مامانو که اول آروم بود و رفته رفته بالا می رفت ، شنیدم :

- بله ، همینجاست…

بله ، خودم هستم ، من عیالشم ، امرتون ؟!

چی ؟! بیمارستان ؟!

بعد از چند لحظه ، صدای فریاد مامان اومد :

- یا امام رضا ! بدبخت شدیم …

به سرعت خودمو به اتاق رسوندم …

شوکه شدم …

مامان ، بیهوش روی زمین افتاده بود و صدایی از پشت خط میومد :

الو … الو … کسی اونجا نیست ؟! … الو ….