داره یه بارون خوشگل میباره !
انگار آسمونم مث من حسابی دلش گرفته …
عمه خانوم ناصرو فرستاده بود واسمون آش نذری داداشش منصور ، که جند روز پیش رفته خدمت واسمون بیاره…
رفتم درو باز کنم ، وقتی درو باز کردم ، ناصر از خجالت خیس عرق شده بود و لپاش گل انداخته بود ،واسه یه لحظه دلم واسش سوخت چون به کسی دل بسته بود که دلش جای دیگه اسیر بود …
من موندم این لباسای گل منگلیو کی ، از کجا واسش میاره که باورش شده واقعا یه فرقی با بقیه پسرای محل داره و لابد اونم مامان جونش بهش گفته وای که چه
بد سلیقس ، شبیه دخترا لباس می پوشه ، نمیدونم شایدم فک می کنه من از این سوسول بازیاش خوشم میادو مث دخترای بالای محل ، از این جور تیپا می پسندم ، ولی اون نمیدونه تو دل پر درد من چی میگذره …
من سادگی و نجابت می خوام ، غیرت می خوام که همه اینارو فقط …
همون طور که سرشو انداخته بود پایین ، آروم سلام کرد
ظرف آشو به من داد و گفت :
- بفرمایید…
منم خیلی آروم جواب دادم :
- ممنون ، به امید خدا به سلامتی برمی گردن …
طفلکی ، همیشه در مقابل کنار هم گذاشتن کلمات و جمله بندیای من کم میاورد ..
احساس کردم می خواد یه چیزی بگه ولی نمی تونه ، من از بچگی با ناصر بزرگ شده بودم و خوب می تونستم از تو چشاش همه چیو بخونم …
مدام من و من می کرد ولی نمی تونست حرفی بزنه ،تنها چیزی که تونست بگه این بود که :
- به دایی و زندایی سلام برسونید ، با اجازه ، خداحافظ …
- به سلامت !
درو که بستم ، نمی دونم چی شد که یهو احساس کردم تو دلم آشوبه …
یکمش واسه دل خودم بود که باید به زور به این ازدواج که خواست مامان و آقا جونم بود ، تن می دادم …
اما بیشترش به خاطر چیزی بود که احساس کردم ناصر می خواد بهم بگه ولی
نگفت …
واسم عجیب بود که اون طور که مادرش می گفت از این وصلت خوشحال نبود تازه برعکس ، خیلیم ناراحت به نظر میومد …
این اولین بار بود که احساس کردم اونم مث من یه غم بزرگ تو دلش داره که هیشکی ازش خبر نداره …
راستش ، خوب که فکرشو می کردم ، می دیدم همشم تقصیر اون نیست ..
شاید هرکس دیگه هم جای اون بود و توی یه خونواده ای با اون رفاه کامل ، زندگی می کرد ، همین جوری بار میومد ولی با این حال گیج شده بودم …
دیگه قضاوت کردن در موردش واسم سخت شده بود …
شاید اون طور که مامان می گفت تو دلش هیچی نباشه و من بتونم تغییرش بدم ولی پس با آرزوهام چی کار کنم …
با دلی که چند وقته توی قفس یه دل با مرام اسیره …
می خواستم دفترمو وا کنم و اون شعریو که نصفه مونده بود ، کامل کنم که صدای مامان ، پیش دستی کرد :
- مینا ، کجایی مادر ؟! بیا کمک کن اینجا رو یکم جمع و جور کنیم ، باید واسه فردا آماده باشیم …
- ولی آخه …
- آخه نداره دیگه ، خدارو چه دیدی ، شاید تونستی ناصرو آدم کنی ، یکمم خوش بین باش …
آه که بعضی وقتا آدم چقد دلش می خواد بره بالای یه کوه بلند ، جایی که هیشکی صداشو نشنوه و تا میتونه داد بزنه و از این روزگار شکوه کنه …
به ناچار ، همراه مامان ، مشغول مرتب کردن خونه بودم که صدای زنگ تلفن ، از اتاق کناری ، منو به سمت صدا روونه کرد …
ولی از اونجایی که مامان احتمال می داد که عمه خانوم باشه و من یه وقت یه چیزی نگم که همه چی خراب شه ، بهم گفت :
- خودم برمیدارم ، تو برو به کارت برس …
همین طور که داشتم اتاقو جارو می کشیدم ، صدای مامانو که اول آروم بود و رفته رفته بالا می رفت ، شنیدم :
- بله ، همینجاست…
بله ، خودم هستم ، من عیالشم ، امرتون ؟!
چی ؟! بیمارستان ؟!
بعد از چند لحظه ، صدای فریاد مامان اومد :
- یا امام رضا ! بدبخت شدیم …
به سرعت خودمو به اتاق رسوندم …
شوکه شدم …
مامان ، بیهوش روی زمین افتاده بود و صدایی از پشت خط میومد :
الو … الو … کسی اونجا نیست ؟! … الو ….