بایگانی برای تیر

روز خداحافظی!

سه شنبه, ۲۳ تیر ۱۳۸۸

روز مهمی رو شروع کرده بودم که خودم خبر نداشتم ، ساعتو گذاشته بودم تا صبح زود بیدار شم ، فقط ۲ ماه با

کنکور فاصله داشتم ؛  اون روزا داشتم بکوب واسه کنکور می خوندم و ناصر تونسته بود توی یه دانشگاه توی

شهرستان ، رشته مورد علاقش ، که بهش میگن گرافیک ( فک کنم تازگیا دانشمندای نقاشی کشفش کردن و واسه با

کلاس تر شدن حرفه شون ، این اسمو روش گذاشتن ، البته عجیب نیست چون این روزا همه دارن واسه بهتر نشون

دادن خودشون ، همه رو میکشن و آخرشم که می بینن هیشکی واسه مقایسه کردن خودشون با اونا ، وجود نداره ،

مجبور میشن خودشونو هم اعدام کنن ! جالبه نه ؟!  جالب اسف بار ! ) قبول بشه و چون وضع ریه های عمه خانومم

، بدتر شده بود ، تصمیم گرفته بودند از طهران برن ، و همین باعث افسردگی عمه خانوم شده بود که چطور بایستی

دوری داداش جونشو تحمل کنه …

روز قبل از رفتن ، وقتی که عمه رو هم هرطور که بود و به خاطر پیشرفت شازده پسرش و سلامتی خودش ، راضی کرده بودند ؛

ناصر اومد خونمون و خیلی رک و راست و درست شبیه کسی که به اینجاش رسیده باشه ، بهم گفت : باهات کار دارم دختر دایی ، میشه چند لحظه باهات حرف بزنم ؟!

این اولین بار بود که میدیدم اونطور جدی و مصمم و بدون سرخ شدن گونه هاش ، می خواست باهام حرف بزنه …

با هم لبه حوض نشستیم ، از تو چشماش میشد فهمید چی می خواد بگه …

این دومین بار بود که دلم به حال خودم سوخت …

دلم به حال مینا سوخت که کسی این طور گستاخانه او را گدایی می کرد …

دلم سوخت که چنان بی رحمانه می خواستند احساساتش را به صلیب بکشند …

داشتم فکر می کردم قیمت یک تکه روح من چقدر می تواند باشد …

توی همین فکرا بودم که صدای ناصر افکارمو پاره کرد :

ببین دختردایی (  وای که این کلمه چه عذابی رو روی دوشم هوار می کرد !  آه که این وابستگی ها ،

وابستگی های فامیلی ، تا کی قرار است مرا آتش بزند ؟!  و شاید روزی این من نبوده ام که دلم می خواسته فلسفه بخوانم یا حقوق ! ) حاج خانوم ، کوتاه اومده و مخصوصا به خاطر شرایط خان دایی ، همه چیو سپرده دست خودمون ! ( خودمون !  جالب بود ، آدما چه راحت همدیگرو جمع می بندن بی هیچ اجازه ای ! )

به زندایی ام که گفتم ، گفت : خودش باید تصمیم بگیره !

یه لحظه چشامو از ماهی توی حوض برداشتم و یاد بچگیامون افتادم که چقدر هردومون معصوم بودیم ، همیشه دنبالم می دوید و وقتی بهم می رسید فقط تو چشام نیگا می کرد و می خندید ، خنده ای از سر علاقه نه از سر عادت که این روزا هروقت منو می دید ، بهش دچار بود !

دیدم زل زده تو چشام ، بهم گفت :

همرام میای یا نه ؟! و قبل از اینکه جوابی بشنوه ، ادامه داد : فک کنم این ۲۰ سال واسه من و ۱۸ سال واسه تو برای تصمیم گرفتن راجع به آینده ، کافی باشه ، حتما میدونی که فرصت زیادی باقی نمونده و فردا داریم راه میفتیم سمت جنوب ، تصمیم دارم هم درس بخونم و هم اونجا کار کنم … ( طفلکی چه تلاشی برای بله گفتن من می کرد ، گاهی شنیدن یه کلمه برای کسی  چقدر می تونست مهم و خوشحال کننده باشه در حالی که گفتنش واسه نفر دیگه ، احساسی جز خیانت به دلش نباشه ! )

ببین مینا !  من دوستت دارم و خودتم اینو خوب میدونی !

و فکر می کنم انقدر دارم که بتونم واست یه زندگی خوبو مرفه اون طور که لایقت باشه واست بسازم و خوشبختت کنم !

مینا بهت قول میدم خوشبختت می کنم !  ( خدای من !    آدم ها چه راحت آینده گمشده رو بی مهابا به هم

ثابت می کنند ! )

باور کن ، به خاطر تو همه چیو کنار گذاشتم و دور همه ی دخترای محلو خط کشیدم و می خوام اونطور باشم که تو می خوای ، فقط بهم بگو چی کار کنم …

ازت می خوام تا فردا خوب فکراتو بکنی ، تصمیم با توه ؛ فقط امیدوارم انتخاب درستی بکنی که

به نفع هردومون باشه …

همه وسایلو بار ماشین کرده بودند و ناصر دم در منتظر من …       نه …    منتظر جواب من بود …

اما این بار هیچ خواهشی توی چشماش دیده نمی شد …

تا اینکه بهش گفتم :

متاسفم پسر عمه !  ولی من نمیتونم همرات باشم ، امیدوارم ازم دلخور نشی ، تو همیشه پسرعمه من هواهی بود ولی من نمیتونم بهت جواب مثبت بدم چون …

حالت صورتش کاملا عوض شد و تبدیل شد به یه آدم کنجکاو و حسود که انگار کسی داشت چیزیو ازش می دزدید

صداش می لرزید و آدم احساس می کرد یه چیزی داره خفه اش می کنه :

مینا به من نیگا کن !      نکنه پای کس دیگه ای درمیونه؟!     درسته ؟!!!       تو رو خدا راستشو بگو !

ولی تنها چیزی که تونستو توی اون شرایط به ناصر بدم سکوتی بود که اگه یکم به دل من نزدیک بود معنیشو خوب  می فهمید …

خداحافظ ناصر !

امیدوارم خوشبخت …

با سلام به همتون

پنجشنبه, ۱۸ تیر ۱۳۸۸

سلام.به همه محله.

همین واسه شروع من کافیه.نننننننننننننه.

بابا این روزا حال خوشی واسم نمونده.یکی چنان زده تو برجکم که حالا حالا ها درست بشو نیست.

اخه یکی نیست به من بگه تو که خودت بقال محله ای و مثلا راز دار محله چرا خودت این حرفا رو میزنی.

خدا کنه خوب کارمو شروع کرده باشم تا تهشم خوب پیش برم کی چی میدونه شاید اوضاعمون بهتر شد.

راستی یادتون باشه یه بقال محله هم راز داره هم امونت دار پس رودروایسی نکنین هان.

در ضمن من گرون فروش نیستم.

فضول مردمم نیستم.ولی اگه از یکی چیزی دونستم تعجب نکنیین.

کلوم آخرم اینه ما مخلص تموم بچز محله اییم.

تو مراممونم خورده کاری نیست.پس به منم یه سر بزنین.حالا خود دانید.

منظرتونم هان.

خوب شد مینا خانوم.حالا هی از دردای بی درمون بگو.

بابا هر چیزی یه راهی داره.

فعلا بیخیخی صحبتو بای.م۲.

مردونگی سخته خدا !!!

شنبه, ۱۳ تیر ۱۳۸۸

داشتم میومدم به مرگ خودم . مگه میشه  غم توی چشای نازت بلغزه و لوتی راس راس توی خیابون راه بره . به زور تهمت و بهتون گیرم انداختن . آجانا ) پلیس ( شنیده بود شر یه نامرد رو من از روزگار کم کردم . اما این بختو نداشتم . نمیدونم کدوم یکی از نوچه هام زده اون اصغر سیاه رو رو شقه شقه کرده . چن وقت پیش که ما با هاش چشم تو چشم شده بودیم گفته بودم دیگه به بلند شدن بوی الرحمنش چیزی نمونده اما خب نشنید… ما هم که اسیر عشق شوما مگه دل دیگه مث سابقه ؟!

رسیده نرسیده پاسگاه همه نوچه ها جلو درو بسته بودن . تو نرفته بیرون بودیم . به این پسره مراد سپردم بیاد بگه روش نشده بود بی من در خونه شما رو بزنه .

خیلی بد حیرون موندم . اومدم هرچی گشتم خونه نبودید. ای بمیره لوتی که رد چشاتو گم کرده !

همه نوچه ها رو فرستادم ردی ازتون بگیره . نکنه …

زود برگرد !

چهارشنبه, ۱۰ تیر ۱۳۸۸

این روزا هیچی واسم قشنگی نداره …

با گلای باغچه قهر کردم ، واسه سر زدن به گلدون روی حوض هم

دیگه هیچ امید و بهونه ای ندارم …

همه چی سیاه شد ، نمی دونم کی این روزو واسه ما می خواست …

آقا جون من که حتی یه لحظه آروم و قرار نداشت و توی خونه بند نمی شد ، حالا تبدیل شده بود به یه تیکه گوشت و باید با این صندلیایی که تازگیا اختراع شده ، بهشون میگن ویلچر ، این ور اون ور ببریمش ، هرچند که خودش دیگه هیچ ذوق و شوقی

واسه بیرون رفتن ازخونه نداره …

بیچاره آقا جونم حتی یه کلمه هم نمیتونه حرف بزنه ولی از نگاش میشه خوند که به خاطر این قضیه چقدر احساس حقارت می کنه …

مامان ، به خاطر گریه کردن زیاد ، چشماش حسابی کم سو شده …

منم که خیر سرم دختر بزرگ خونه هستم و حالا دیگه باید علاوه بر کارای خونه ، خرید بیرون از خونه رو هم انجام بدم …

واقعا که آدما حتی از یه لحظه آینده خودشونم خبر ندارن …

داشتم به ۱ ماه پیش اون روز توی بیمارستان فکر می کردم …

ناصر بهم گفت ، دکتر بهش گفته هنوز خیلی از وسایل و تجهیزات پزشکی واسه عمل جراحی مغز ، به دستشون نرسیده و با توجه به سن آقا جون ، حتی اگرم بود ، ازشون کاری

ساخته نیست …

ما هم که به هرکی رو زدیم نتونستیم پول بردنشو به یه بیمارستان مجهزتر جور کنیم …

توی همین فکرا بودم که توی خیالم صورتش اومد جلوم واستاد و با چشای مهربونش نگام کرد ، عرق پیشونیشو پاک کرد و با همون لحن شیرین همیشگیش گفت :

ببخشید تنهات گذاشتم …

- کجایی تو …

- معلوم هست کجایی !

- نه ! آخه خودت بگو اینه رسمش …

- حالا که سرتا پام شده درد و رنج ولم کردی و رفتی …

صداش ازم دور شد ، مث کسی که داره از یه چیزی یا کسی فرار می کنه …

خواستم بگم نمی بخشمت ، دلم نیومد …

فقط امیدوارم هرجا هست حالش خوب باشه و زود برگرده …