بایگانی برای مرداد

پیشنهاد کار شده !

چهارشنبه, ۱۴ مرداد ۱۳۸۸

شنیدم میگن اگه جفتش ترکش کنه اینم انقدر خودشو به اینور اونور میزنه تا از حال بره و بمیره اگه این جوریه پس ما ام مثل دوتا مرغ عشق بودیم…. بالاخره مرداد شد و من از تنهایی داشتم دیوونه میشدم پدربزرگ به عنوان کادو تولدم اون سال قول دیدن نباتو بهم داد وچند روز بعد ما شیراز بودیم دقیقا۲ماه بود ندیده بودمش واقعا کادویه عالی بود.۱هفته پیش نبات بودیمو دوباره برگشتیم تهران,پدربزرگ قبول کرد که پیش ما بمونه.اون موقع صبا۳سالش بود ای یکم که پیش صبا بودم دیدم خیلی ام بد نیست گاهی کاراش برام جالب بود گاهی منو می خندوند بالاخره باعث میشد سرگرم شم زیاد به نبات فکر نکنم.اون سال امیرم به دنیا اومد یه داداشه کوچولو همونی بود که می خواستم.مینا جان جیگر من کجایی ببینی

از بیکاری در اومدیم پیشنهاد کار بهم شده

بازم معرفت بقال محلتون بابا بقیه که تحویل نگرفتن

سلام به کل محل

شنبه, ۱۰ مرداد ۱۳۸۸

آقا سلام

بابا این هوای گرم تابستون امون مردمو بریده این خاک هم که شده مهمون ناخوندمون

نمیدونم چی از جون ما میخواد

هر روز تمومه جنسای مغازه رو تمیز میکنم ، دستمال میکشم چیزی نیست که تموم شه

الان بد جوری گرفتارم. دست تنها هم که هستم.راستی مشدی اره با تو ام

اره با تو که تازه اومدی تو محله اگه کاری نداری بیا ور دست خودم هم نون حلال میگیری هم از الاخون بالا خون در میای

خدارو چی دیدی اگه کاری بودی خودم کمکت میکنم یه کارو کاسبی خوبی را بندازی خوبه

این روزا نه از لوتی محل خبری هست نه بقیه مردم پس کوشن اینا

بابا مگه خواب بردتتون

یه سر بزنید ما از دل نگرونی در بیاییم

اگه میبینی دیر تو محل میام و حرف میزنم واسه اینه که سرم خیلی شلوغه

گفتم که کمک نیاز دارم یه شاگرد کار درست اهل دل و چشم پاک اگه مردم محل کسیو سراغ دارن ما رو یه ندایی بدن تا کارمون جفتو جور شه

مخلص شما

حسن بقال.م۲/

سلام

سه شنبه, ۶ مرداد ۱۳۸۸

مینا جان این بچه ها که اصلا به محله سر نمیزنن

نه کاسب محل نه لوتی… نه بقیه؟

آرزو….

دوشنبه, ۵ مرداد ۱۳۸۸

نمیدونم میگن هر کس یه پیشونی نوشتی داره.سرنوشت,تقدیرچه میدونم تو یه خونواده مرفه و مذهبی بدنیا اومدم از روزی که چشم باز کردم پدرمو تو مسافرتای کاری دیدم بی انصافی ام نکنم خداییش بهترینه ولی خب دیگه.مادرمم که همش قرآن به دست بوده و هست خداییش دعاهاش بد جور میگیره خلاصه یه قراردادی با خدا امضا کرده.وبالاخره پدر بزرگم ومادربزرگی که فقط عکسشو دیدمو کلی تعریفو تمجیدشو شنیدم.پدربزرگ دوست نداشت تهران بمونه واقعا حق داشت منم بودم ویلای شمالوول نمیکردم بچسبم به تهران اصلیتشم چالوسی بود یه مرده قد بلند با موهای سفیدپر پشت ویه عینک خیلی دوسش داشتم راستشو بخوای بهش وابسته بودمبدجوری.یا اون میومد تهران یا منمیرفتم شمال خلاصه همش با هم بودیم.خیلی خواستنی بود همیشه بهم میگفت پسر عاشق نشو اگه شدی ولش نکن عشق که لباس نیست که هی بخوای عوضش کنی.توهمسایگی پدربزرگ یه دختر با خونوادش زندگی میکرد به اسم نبات خیلی ناز بود۱سال از من کوچیکتر بود چشای سبز موهای قهوه ای روشن پوستشم سفید….خلاصه هرچی بگم کم گفتم.تنها همدمه بچه گیام نبات و پدربزرگ بودن.همیشه باهم بازی میکردیم میومدم خوشحالش کنم گند میزدم همیچی خراب میشد زودم باهام قهر میکرد.اون موقع۵سالم بود که قرار بود مامان واسم یه داداش کوچولو بیاره که…شد آبجی کوچولو اسمشم گذاشتن صبا خیلی دوسش نداشتم اولا که خیلی کوچولو بود دوما همون نبات بس بود دیگه

یه موجود لوس دیگه به زمین اضافه شد تاهم بازیه خودشو تو این کره خاکی پیدا کنه,آخه مگه جات اون بالا بد بود اومدی رو زمین کی چی و ثابت کنی؟؟؟چشای درشت و مشکی داشت خوشکل بود.
جالب بود دوران قشنگی رو داشتم میگذروندم که دیگه قابل برگشت نبودن و خودم خبر نداشتم.حدودا۷سالم که شددیگه باید میرفتم مدرسه اما برام سخت بود که از نبات و پدربزرگ جداشم.خلاصه چاره ای نبود با اصرار مادر و پدر عازم تهران شدیم.مدرسه ها شروع شد….چشمتون روزه بد نبینه مدرسه رو گذاشته بودم رو سرم پدره معلم بیچاره رو در آورده بودم خلاصه مادر که دید اوضاع این جوریه تسلیم شدو من برگشتم شمال همونجا رفتم مدرسه هر روز با نبات بازی میکردم هر چی یاد میگرفتم به اونم یاد میدادم. تابستونه اون سال برای پدر نبات کاری پیش اومد که دیگه نمیتونست شمال بمونه اونام راهیه شیراز شدن اما چون با پدربزرگ نسبت فامیلیه دوری داشتن میدونستم که بازم می بینمش یادمه بعد از رفتنش با همیچی قهر بودم انگار لال بودم نمیتونستم و البته اگه میتونستمم نمی خواستم که حرف بزنم حتی با پدر بزرگ تا یه هفته حتی با مرغ عشقم قهر بودم.راستی چرا اسم این  کوچولوهارو گذاشتن مرغ عشق؟           خوب بچه ها دوستون دارم تا بعد

تازه وارد

شنبه, ۳ مرداد ۱۳۸۸

سلام بچه ها خوبین؟

من یه تازه واردم خوشحالم که اومدم تو جمع شماهاویه چیزی از طرز صحبت کاسب محله خیلی خوشم اومده باحاله دوستش دارم.

بیا لبخند بزنیم بدونه انتظار پاسخی از دنیا.وبدانید که روزی آنقدر شرمنده میشود که بجای پاسخ لبخند:با تمام سازهایمان میرقصد…

باور کن!!!

فعلا خداحافظ… دوستون دارم

من از سفر برگشتم

جمعه, ۲ مرداد ۱۳۸۸

سلام.چی میبینم اینگار تا نبودیم تو محله خبرایی بوده.اخه چطور ما که کاسب محلیم نباید بدونیم هان.خوب اینو ولش کنم برم سر حرف خودم

بابا ما یه مدت رفتیم سفر اخه پوسیدم تو خونه مگه ادم چیه که همش کارو ناراحتی داره بابا یکم تفریحو تنوع بد نیست.تازه رسیدم اگه کسی چیزی می خواد بیاد مغازه بازه.

ما در خدمتیم.خبرایی از ناصر خان شنیدم تا نبودم جیم زده میگن رفته جنوب راسته نه.

خوب بابا زیاد فک نزنم یه دفعه ناراحت نشین راستی کسی خبری از مینا خانوم نداره چند وقتی میشه ندیدمش اگه کسی دیدش بهم یه خبری بده نکنه واسش مشکلی پیش اومده اخه از اخرین باری که اومد چیزی خرید خیلی وقته گذشته.

راستی جنس مغازم تقریبا جوره هان هر چی خواستین بیاین مغازه دیدین چقدر تبلیغ کارم می کنم.

حالا بیخیال

فعلا بای.م۲/

من و درس ؟ مینا خانوم بخواد چشم ….

جمعه, ۲ مرداد ۱۳۸۸

چه غلطا !!!!!
اینم شد جواب ما؟
درس بخونم که شما ما رو قابل بدونی ؟
حالا این رسم و راهشه
شرط لوتی گری ما شده این که پشت درسو به خاک بمالیم , چشم !! ما که به عشق شما همه  نالوتی های این شهرو از پا نشوندیم . اینم به چشم ! اما اگه رفتیم و این  درس و مردسه حواس ما رو برد  جای دیگه اونوقت پشیمونی گریبون شما رو نگیره !
مرد و مردونه این لوتی سیبیل گرو می ذاره سر یکی دو سال به مردک کاربلد کارشناس برگرده
فقط خانوم تو رو به نگاه آتیشیت چی شده که جواب ما و نوچه ها رو یه جا نمی دی ؟