بایگانی برای شهریور

یک کار خیر !

سه شنبه, ۲۴ شهریور ۱۳۸۸

یه آقایی بود که مامان همیشه داداش منوچهر صداش می کرد و انقدر به آقاجون نزدیک بود که همیشه می گفت مث داداشم میمونه …

منم از بچگی عادت کرده بودم بهش بگم عمو …

به خصوص بعد از اتفاقی که واسه آقاجونم افتاد ، بیشتر به ما نزدیک شده بود و بهمون کمک می کرد …

کلا مرد خیّری بود …

ترم اول دانشگامو تو رشته موردعلاقم ، حقوق ، تموم کرده بودم و در کنار درسم ، به

بچه های دبیرستانی محل – بیشتر به اونایی که وسع مالی چندانی نداشتن - با نصف قیمت ،

درس میدادم ، شیمی ، فیزیک و ریاضی ، اینا درسایی بود که توی دبیرستان خوب یاد گرفته بودم ، اونم تو رشته ریاضی ، ولی خوب از اونجایی که کله من پر از آرزوهای دست نیافتنیه ، تصمیم گرفتم تغییر رشته بدم و با هدف اینکه بتونم رشته حقوق قبول بشم ، درسمو ادامه دادم ، که به لطف خدا تونستم موفق بشم !

یه دفعه هم یکی از همین شاگردام جای پول ، واسم یه روسری سفید با گلای آبی آورد که خیلی ازش خوشم اومد !

همین که احساس میکردم وجود من شاید باعث بشه این بچه ها تو آینده یه چیز به درد بخوری واسه جامعشون بشن ، خوشحالم می کرد !

بالاخره ، بعد از شنیدن قضیه صندوق خیریه ای - که تازگیا عمو منوچهر تونسته بود با کمک حاج آقا موسوی راه بندازه - تصمیم گرفتم مقداری از پس اندازمو صرف اون صندوق ، کنم …

پول زیادی نبود ولی خوب همین که احساس می کردم منم یه جزء کوچیک از اون امر خیر میشدم بهم آرامش میداد …

خدا اجرش بده ؛ مشکل خیلیا رو با این کار صوابش ، حل کرد …

مثلا یه نمونش همین جور شدن جهیزیه واسه دختر عالیه خانم بود که مدت ها به خاطر آبرو داری تو محل واسه اینکه بتونه جهیزیشو جور کته ، عروسیشو عقب انداخته بود …

کاش همیشه از این آدمای خیّر همه جا وجود داشت …

راستی یه خبر خوب : توی دانشگاه ، یکی از شعرامو واسه یه مسابقه شعر ، فرستادم و

انجمن ادبی رنگین کمان، ازم دعوت به همکاری واسه برگزاری شب شعر کرد …

فردا روز پر کاری رو پیش رو دارم …

مریم

پنجشنبه, ۱۲ شهریور ۱۳۸۸

سلام امیدوارم حال همگی خوب باشه

من تازه واردم .

سلام بچه ها من اومدم

چهارشنبه, ۱۱ شهریور ۱۳۸۸

ali

ali

اول از همه بچه ها آقایون یهو اشتباه نشه بیاین به محل سر بزنین حواستون باشه لوتی خان و آقا حسن.

بقیه داستانم….

بالاخره مرداد شد و من از تنهایی به مرز جونون رسیده بودم پدر بزرگ قول دیدن نباتو بهم داد وچند روز بعد ما شیراز بودیم دقیقا دو ماه بود که ندیده بودمش یادم میاد همش به پدر بزرگ میگفتم نبات زنم میشه؟ میگفت آره تو باید درستو خوب بخونی وقتی آقا مهندس شدی اون زنت میشه.

یک هفته پیشه نبات بودیم ودوباره برگشتیم تهران پدر بزرگ قبول کرد که نه ماه پیشه ما بمونه و بد بگذرونه. اون موقع صبا سه سالش بود ای یکم که پیشش بودم دیدم خیلی ام بد نیست گاهی کاراش برام جالب بود گاهی منو می خندوند و بالاخره باعث میشد سرگزم شم زیاد به نبات فکر نکنم«دوسش داشتم»اون موقه بود که امیرم به دنیا اومد یه داداشه هوچولو همونی بود که میخواستم.

بعد از کلاس دوم؛سوم و چهارم تازه تونستم نباتو ببینم اون موقه اون ده سالش بود به قولی میگن خانم شده بود پدرش انتقالی گرفته بود وتهران وتهران زندگی میکردن خیلی خوشحال نبودم چون احساس کردم بعد از سه سال نبات عوض شده اون نبات همیشگی نیست دیگه واسم شیرین نبود.

پدربزرگ اون روزا حاله خوشی نداشت و دکتر گفته بود نباید تهران بمونه تابستونه گرمی بود ما همگی راهیه شمال شدیم تا از پدربزرگ مراقبت کنیم مامان اینا میرفتنو میومدن اما من دایم پیشش بودم.اون موقع دوازده سالم بود یروز بعد از ظهر که مشغول خوندن کتاب بودم صدای شکستن ظرفا منو به آشپزخونه کشید دیدم پدربزرگ وقتی داشته ظرفارو جابه جا میکرده افتاده وهر چی شیشه خوردست رو زمین ریخته همین جوری دوییدم طرفش هر چی صداش زدم تکونش دادم جواب نداد به اورژانس زنگ زدم به مامان خبر دادم.

وقتی مامان خودشو رسوند پدربزرگ تو CCUبود. منم که با اون پاهای خونیم روی تخت گریه میکردمو پرستار پاهامو میبست و دلداریم میداد که پدربزرگ چیزیش نیست و زود خوب میشه. ام من به حرفاش توجه نداشتم آخه واسم مثل پدر عزیز بود اگه میرفت یتیم میشدم. مادرمنو سپرد به بابا گفت ببرش خونه من نمیخواستم برم اما انگار کسی تو اون موقعیت نظره منو نمی خواست؛خلاصه پدر با زور منو برد خونه پدربزرگ. صبا سعی میکرد باهام حرف بزنه باهام بازی کنه اما من سرش داد میزدم الهی یادم میاد دلم براش میسوزه اما منم حق داشتم.

یک ماه بعد…

من موندمو خودمو خودم….

مهمونایی که تسلیت میگفتنو از خونه خارج میشدن.

دلم خیلی گرفته بود خیلی احساس تنهایی میکردم اون موقع امیر تقریبا هشت ماهش بود الهی اونم نتوست با پدر بزرگه به اون ماهیو آشنا شه،تا چند روز پدربزگو تو خواب میدیدم که ازم میخواست ناراحت نباشم میگفت دیگه قلبش درد نمیکنه  میگفت تو باید خوشحال باشی.

اون روزا نبات زیاد پیشم میومد به بهونه درس که مشکلشو حل کنم ریاضی زبان اما من زیاد حوصلشو نداشتم تقریبا تحملش میکردم.

۱۸سالم شد صبا۱۳ امیر۱۱…           صباو امیر بیشتر باهم بودن زیاد با من نمی جوشیدن من آدمه شوخی بودم شوخی و اینام سر جاش بود اما هیچ کس نمی تونست همدمم باشه اون روزا خودمم نمیدونستم که چی میخوام. من اون سال دانشگاه قبول شدم نباتم دیپلمشو گرفت. پدربزگه من یه معمار بوده منم به معماری علاقه مند کرده بود بنابر این معماری خوندم البته شیراز شهر گل و بلبل …  بعد از رفتنم به شیراز هر روز با نبات تلفنی صحبت میکردم اونم میخواست معماری بخونه میگفت میخوام پیشت باشم راستش من اون موقع بود که احساس میکردم یه جورایی دوسش دارم.

من اونجا یه خونه اجاره کردم یعنه ما من و امید که تازه باهم آشنا شده بودیم یه دوست یه هم خونه نمیدونم چرا اینقدر باهاش راحت بودم وقتی گذشته اونو فهمیدم فکر کردم شاید خیلی خوشبخت باشم.تقریبا روزایه خوبیو میگذروندیم من و امید مثل دو تا برادر بودیم مادر خیلی دلتنگی میکرد اما من از خدام بود که ازشون دور باشم«نمیدونستم چرا؟» پدر دیگه مسافرت نمیرفت دایم تهران بود و خیالم از بابت مامانو صباو امیر راحت بود.

…..خب دیگه تا بعد دوستون دارم

….خودت میدونی که دوست دارم….

قربانت بای بای

تنهام نذار…

سه شنبه, ۳ شهریور ۱۳۸۸

یه روز که دیگه از همه چیو همه کس این روزگار خسته شده بودم  ، زدم رفتم دشت ، کنار همون اسبی که هرشب توی خواب می دیدمش …

همون اسبی که توی رویاهای همیشگیم ، سنگینی می کرد و پاهاشو به زمین می کوبید …

رفتم اونجا تا تو تنهایی خودم ، به کسی که دوستش دارم ، فکر کنم …

از روزی که احساس کردم داره تنهام میزاره یه هفته ای میگذره …

خوب شما خودتونو بزارین جای من …

عقلم میگه که این رفتار درستی نیست ولی با دلم که هرلحظه از ندیدنش میگیره چی کار کنم …

آخه اون که نیست که ببینه چقدر تنها میشم وقتی

احساس می کنم رفته و با آدمای دیگه و رفیق رفقاش خوشه …

ولی خوب به قول مامان بزرگ ، آدم باید واسه عشقش هرکاری می تونه بکنه و از خودش واسه راحتی اون بگذره ، منم تصمیم گرفتم کمکش کنم و انقدر نسبت به محبت و کمک و دوست داشتنش نسبت به بقیه آدما حسودی نکنم !!! ( ولی خودمونیما یکم سخته ، اونم واسه منی که یه عمر تو وجودم ریشه دوونده )

ولی من تمام تلاشمو می کنم …

البته خودم حواسم هست و کلاغ سیاهه بهم خبر میده که تا چه اندازه کافیه !

البته خوب تا جاییم که دستم بریه حواسم به رفتار این دخترای آب زیر کاه محله هم هست که مبادا پاشونو از گلیمشون دراز تر کنن …

درسته که هیچ کس از این همه عشق من و اون به هم خبر نداره - جز اون خدایی که هردومونو به هم

نشون داد – ولی خوب هیچ کس حق نداره یعنی من نمیذارم اونو ازم بگیره …