بایگانی برای آذر

تازه وارد…

شنبه, ۷ آذر ۱۳۸۸

گفتم که شاید این سفر تموم بشه همین روزا/ دوباره باز میبینمش چه خوش خیال بودم خدا
ساعت و لحظه هام گذشت چشمام به کوچه خیره بود/ من منتظر بودم بیاد خیلی دلم تنگ شده بود

هیچ کس درکم نمیکرد؛البته اون روزا خودمم نمیدونستم که چی میخوام من اون سال دانشگاه قبول شدم نباتم دیپلمشو گرفت.پدر بزرگم یه معمار بود منم به معماری علاقه مند کرده بود منم معماری خوندم البته نه تهران شیراز شهر شعر و گل و بلبل؛بعد از رفتنم به شیراز هر روز با نبات تلفنی صحبت میکردیم اونم تصمیم گرفته بود شیراز قبول بشه هر رشته ای که بشه. من اونجا با یه پسری به اسم امید آشنا شدم و تصمیم گرفتیم که با هم یجا زندگی کنیم تقریباً روزای خوبی رو میگذروندیم و خودمونم خبر نداشتیم شاید یه روزی حسرتشونو بخوریم من و امید مثل دو تا برادر بودیم،مادر خیلی دلتنگی میکرد اما من از خدام بود که یه مدت ازشون دور باشم پدر دیگه مسافرت نمی رفت و دایم تهران بود و خیالم از بابت صباو مامانو امیر راحت بود.
بالاخره یک سال گذشت… .
یه روز صبح مامان زنگ زدو گفت که نبات شیراز زمین شناسی قبول شده اما خودش که باهام صحبت کرده بود چیزی نگفته بود خیلی تعجب کردم با نبات تماس گرفتم گفتم چرا نگفتی قبول شدی؟؟؟
_کی بهت خبر داد؟ میخواستم غافلگیرت کنم…
منم که خندم بند نمیومد از لحن بچه گونش داشتم میترکیدم گفتم باشه بیا من چیزی نمیدونم قول میدم غافلگیر شم هر دو خندیدیمو خدافظی کردیم.
فردا صبح نبات میرسید یه نگاهی به خونه کردم مثل جنگلای آفریقا بود یکم بدتر. خلاصه با امید آستینارو بالا زدیم و دست به کار شدیم از ساعت۱۲ که شروع کردیم تا۱۰شب مشغول بودیم کارمون که تموم شد از خستگی دوتامون روی زمین وسط پذیرایی خوابمون برد.
با صدای زنگ تلفن از خواب پریدم ساعت۹بود.مادر بود.
_سلام عزیزم ببخشید که بیدارت کردم
_سلام… نه باید بیدار میشدم جانم؟
_یه سؤال دارم … تو… اوووو به نبات علاقه داری؟
برق از سرم پرید…
_چطور؟
_میخوام بدونم اگه علاقه ای هست دست بکار شیم.
_نمیدونم نه، نه،نمیدونم شاید
صدای زنگ در و شنیدم و با مادر خدافظی کردم.درو که باز کردم یه دسته گل بزرگ و جلوم گرفت فهمیدم که نبات،وقتی گل کنار زد یه لحظه یه جوری شدم وقتی دیدمش از همیشه زیباتر شده بود دعوتشون کردم داخل با پدرش اومدن داخل امید که تازه بیدار شده بود بیچاره دست پاچه سلام وعلیک کردو رفت تو اتاق آقای صبوری رو مبل نشست ولی نبات داشت همه جارو بازرسی میکرد{فضولی} گفتم چیزی گم کردی؟
بلند خندید…
_چیه؟!حرفم خنده دار بود؟
_نه،آخه من انتظار داشتم با یه خونۀ کثیف و شلخته ازم پذیرایی کنی.
_نه بابا دیگه اونقدم تنبل نیستم
_آخه اتاقتو که مامانت جمع میکرد… خندیدمو گفتم بشین من و امید مشغول پذیرایی شدیم.
بعد از ناهار یه گشتی تو شهر زدیم آقای صبوری نبات و سپرد به من خواست که بریم خونه تا خودش واسه نبات دنبال خونه بگرده. وقتی نشستیم تو ماشین که بریم خونه هر دو تامون ساکت بودیم.حدودا ۱۵دقیقه بود که هیچی نگفته بود حتی نگامم نمیکرد میخواستم دلیلشو بپرسم که نبات سکوتو شکست.
_علی واسم سخت بود که از مامان دور باشم،اما چون پیش توام خوشحالم.
نگاهش کردم و لبخند زدم.
_علییییییییی …… نمیخوای چیزی بگی؟؟؟
کاملا معلوم بود که از سکوت من حرصش گرفته.
_چی بگم؟؟؟؟
_از من می پرسی که چی بگی؟مگه من زبونتم؟
یه دفعه گوشیم زنگ خورد…مادرم بود که نجاتم داد
_سلام علی جان
_سلام
_نبات رسید؟
_آره اینجاست داریم میریم خونه…
_خوبه سلام برسون.صبح جوابمو ندادی خیلی زرنگی
_آخه مادره من نمیدونم؛وقتی نمیدونم چی باید بگم به شما عزیز
_پس علاقه ای وجود نداره؟
_بعدا حرف میزنیم خداحافظ
_باشه خداحافظ
تا خونه دیگه حرفی نزدیم هر دو داشتیم فکر میکردیم؛وقتی رسیدیم امید خونه نبود.چند دقیقه بعد صدای زنگ در اومد. امید بود که از خرید برگشته بود.
_مرسی امید اصلا حواسم نبود برم خرید
_آخه میدونستم یادت نمی مونه.
همون موقع در اتاق باز شد نبات اومد یه لباس لیمویی بلند پوشیده بود با یه شال سفید که مثل عروسکا شده بود من که داشتم همین طور نگاهش میکردم و اصلا حواسم نبود.یهو امید گفت آخه عشق و عاشقی که واسه آدم حواس نمیذاره؛سلام خانم. نبات که سرخ شده بود گفت سلام و رفت نشست منم که دسته کمی از لبو نداشتم به امید خندیدمو گفتم چی میگی تو؟ اینارو بده من،بعدم حرفو عوض کردم. حدود ساعت۷آقای صبوری باچهارتا پیتزا اومد خونه در حالی که نبات خودش دست بکار شده بود و یه خورش قیمه عالی درست کرده بود کی میل به پیتزا داشت. منو امید که یک سالی بود با پیتزا و غذای بیرون و تخم مرغ زنده مونده بودیم.به محض اینکه نبات میز و چید خوشحال نشستیم سر میز؛آقای صبوری که ما رو این جوری دید گفت یعنی این پیتزاهارو باید بریزیم دور دیگه؟ همه خندیدیمو مشغول خوردن شدیم آقای صبوری تونسته بود یه خونه نزدیک ما واسه نبات پیدا کنه که صاحبش یه پیر زن تنها بود که پسرش شهید شده بود و شوهرشم فوت کرده بود آقای صبوری قول داد که زود به زود بیاد پیشمون از من خواست که مراقب همبازیۀ بچگیام باشم.
خب ممنون که وقتتونو گذاشتین. بچه ها نظر بدین شاید اشکالامو پیدا کنم بهتر بنویسم.
همتونو دوست دارم. تا بعد…