تنهام نذار…

یه روز که دیگه از همه چیو همه کس این روزگار خسته شده بودم  ، زدم رفتم دشت ، کنار همون اسبی که هرشب توی خواب می دیدمش …

همون اسبی که توی رویاهای همیشگیم ، سنگینی می کرد و پاهاشو به زمین می کوبید …

رفتم اونجا تا تو تنهایی خودم ، به کسی که دوستش دارم ، فکر کنم …

از روزی که احساس کردم داره تنهام میزاره یه هفته ای میگذره …

خوب شما خودتونو بزارین جای من …

عقلم میگه که این رفتار درستی نیست ولی با دلم که هرلحظه از ندیدنش میگیره چی کار کنم …

آخه اون که نیست که ببینه چقدر تنها میشم وقتی

احساس می کنم رفته و با آدمای دیگه و رفیق رفقاش خوشه …

ولی خوب به قول مامان بزرگ ، آدم باید واسه عشقش هرکاری می تونه بکنه و از خودش واسه راحتی اون بگذره ، منم تصمیم گرفتم کمکش کنم و انقدر نسبت به محبت و کمک و دوست داشتنش نسبت به بقیه آدما حسودی نکنم !!! ( ولی خودمونیما یکم سخته ، اونم واسه منی که یه عمر تو وجودم ریشه دوونده )

ولی من تمام تلاشمو می کنم …

البته خودم حواسم هست و کلاغ سیاهه بهم خبر میده که تا چه اندازه کافیه !

البته خوب تا جاییم که دستم بریه حواسم به رفتار این دخترای آب زیر کاه محله هم هست که مبادا پاشونو از گلیمشون دراز تر کنن …

درسته که هیچ کس از این همه عشق من و اون به هم خبر نداره - جز اون خدایی که هردومونو به هم

نشون داد – ولی خوب هیچ کس حق نداره یعنی من نمیذارم اونو ازم بگیره …

دیدگاهی بنویسید