سلام بچه ها من اومدم
ali
اول از همه بچه ها آقایون یهو اشتباه نشه بیاین به محل سر بزنین حواستون باشه لوتی خان و آقا حسن.
بقیه داستانم….
بالاخره مرداد شد و من از تنهایی به مرز جونون رسیده بودم پدر بزرگ قول دیدن نباتو بهم داد وچند روز بعد ما شیراز بودیم دقیقا دو ماه بود که ندیده بودمش یادم میاد همش به پدر بزرگ میگفتم نبات زنم میشه؟ میگفت آره تو باید درستو خوب بخونی وقتی آقا مهندس شدی اون زنت میشه.
یک هفته پیشه نبات بودیم ودوباره برگشتیم تهران پدر بزرگ قبول کرد که نه ماه پیشه ما بمونه و بد بگذرونه. اون موقع صبا سه سالش بود ای یکم که پیشش بودم دیدم خیلی ام بد نیست گاهی کاراش برام جالب بود گاهی منو می خندوند و بالاخره باعث میشد سرگزم شم زیاد به نبات فکر نکنم«دوسش داشتم»اون موقه بود که امیرم به دنیا اومد یه داداشه هوچولو همونی بود که میخواستم.
بعد از کلاس دوم؛سوم و چهارم تازه تونستم نباتو ببینم اون موقه اون ده سالش بود به قولی میگن خانم شده بود پدرش انتقالی گرفته بود وتهران وتهران زندگی میکردن خیلی خوشحال نبودم چون احساس کردم بعد از سه سال نبات عوض شده اون نبات همیشگی نیست دیگه واسم شیرین نبود.
پدربزرگ اون روزا حاله خوشی نداشت و دکتر گفته بود نباید تهران بمونه تابستونه گرمی بود ما همگی راهیه شمال شدیم تا از پدربزرگ مراقبت کنیم مامان اینا میرفتنو میومدن اما من دایم پیشش بودم.اون موقع دوازده سالم بود یروز بعد از ظهر که مشغول خوندن کتاب بودم صدای شکستن ظرفا منو به آشپزخونه کشید دیدم پدربزرگ وقتی داشته ظرفارو جابه جا میکرده افتاده وهر چی شیشه خوردست رو زمین ریخته همین جوری دوییدم طرفش هر چی صداش زدم تکونش دادم جواب نداد به اورژانس زنگ زدم به مامان خبر دادم.
وقتی مامان خودشو رسوند پدربزرگ تو CCUبود. منم که با اون پاهای خونیم روی تخت گریه میکردمو پرستار پاهامو میبست و دلداریم میداد که پدربزرگ چیزیش نیست و زود خوب میشه. ام من به حرفاش توجه نداشتم آخه واسم مثل پدر عزیز بود اگه میرفت یتیم میشدم. مادرمنو سپرد به بابا گفت ببرش خونه من نمیخواستم برم اما انگار کسی تو اون موقعیت نظره منو نمی خواست؛خلاصه پدر با زور منو برد خونه پدربزرگ. صبا سعی میکرد باهام حرف بزنه باهام بازی کنه اما من سرش داد میزدم الهی یادم میاد دلم براش میسوزه اما منم حق داشتم.
یک ماه بعد…
من موندمو خودمو خودم….
مهمونایی که تسلیت میگفتنو از خونه خارج میشدن.
دلم خیلی گرفته بود خیلی احساس تنهایی میکردم اون موقع امیر تقریبا هشت ماهش بود الهی اونم نتوست با پدر بزرگه به اون ماهیو آشنا شه،تا چند روز پدربزگو تو خواب میدیدم که ازم میخواست ناراحت نباشم میگفت دیگه قلبش درد نمیکنه میگفت تو باید خوشحال باشی.
اون روزا نبات زیاد پیشم میومد به بهونه درس که مشکلشو حل کنم ریاضی زبان اما من زیاد حوصلشو نداشتم تقریبا تحملش میکردم.
۱۸سالم شد صبا۱۳ امیر۱۱… صباو امیر بیشتر باهم بودن زیاد با من نمی جوشیدن من آدمه شوخی بودم شوخی و اینام سر جاش بود اما هیچ کس نمی تونست همدمم باشه اون روزا خودمم نمیدونستم که چی میخوام. من اون سال دانشگاه قبول شدم نباتم دیپلمشو گرفت. پدربزگه من یه معمار بوده منم به معماری علاقه مند کرده بود بنابر این معماری خوندم البته شیراز شهر گل و بلبل … بعد از رفتنم به شیراز هر روز با نبات تلفنی صحبت میکردم اونم میخواست معماری بخونه میگفت میخوام پیشت باشم راستش من اون موقع بود که احساس میکردم یه جورایی دوسش دارم.
من اونجا یه خونه اجاره کردم یعنه ما من و امید که تازه باهم آشنا شده بودیم یه دوست یه هم خونه نمیدونم چرا اینقدر باهاش راحت بودم وقتی گذشته اونو فهمیدم فکر کردم شاید خیلی خوشبخت باشم.تقریبا روزایه خوبیو میگذروندیم من و امید مثل دو تا برادر بودیم مادر خیلی دلتنگی میکرد اما من از خدام بود که ازشون دور باشم«نمیدونستم چرا؟» پدر دیگه مسافرت نمیرفت دایم تهران بود و خیالم از بابت مامانو صباو امیر راحت بود.
…..خب دیگه تا بعد دوستون دارم
….خودت میدونی که دوست دارم….
قربانت بای بای
