آرزو…

شاید آن روز که سهراب نوشت:«تا شقایق هست زندگی باید کرد»خبری از دل پر درد گل یاس نداشت باید اینطوری نوشت:«هر گلی هم باشی.چه شقایق چه گل پیچک و یاس زندگی اجباریست»
بعد از رفتن آقای صبوری تا یک هفته خیلی رو حرفای مادر فکر کردم واقعاً نمیدونستم که عاشقشم یا…
خیلی فکر کردم اما به نتیجه ای نرسیدم. نبات وزیاد نمی دیدم در واقع نمی خواستم که ببینم هر وقت تو دانشگاه یا محل میدیدمش خودمو گم وگور میکردم که مبادا باهاش رو به رو بشم امیدم که متوجه رفتارعجیبم شده بود,یروز انقدر اصرار کرد که نشستم همه چیزو واسش تعریف کردم.که نبات کیه؟از کجا میشناسمش؟ واقعاً عاشقشم؟ سر سؤال آخر ساکت شدم امید سرم داد زد.
_علی آره یا نه؟خیلی سخت میگیری من تو نگاه اون عشق دیدم اون عاشقه.اما تو… واقعا که اصلا نمیدونم بهت چی بگم. من تا الان طوردیگه ای در موردت فکر میکردم.
منم که دیگه حوصله موعظه و نصیحت نداشتم از خونه زدم بیرون تا یکم فکر کنم.همین طور که قدم میزدم صدای گوش خراش بوق ماشینهایی که میشد خشم و عصبانیت راتو چهره راننده هاشون دید ویا چهره خسته ی کارگری که برای ساعتی استراحت به خانه اش پناه میبرد همه و همه نشان از این بود که فقط من نیستم که با مشکلات دست و پنجه نرم میکنم بعد از ساعتی قدم زدن با جوانی روبروشدم که جویای کار بود ودر آن ساعت از شب تصمیم داشت شب را در پارک به صبح برساند زیرا از رو به رو شدن با خانواده خجل بود.تا نیمه های شب با همان جوان در پارک سر کردم انقدر با خودم کلنجار رفتم که بالاخره تصمیم محکمی گرفتم وعازم رفتن شدم. به خانه که رسیدم امید از خواب بیدار شد انگار منتظرم بود.
_خب چی شد پسر؟
…بعد از مکث کوتاهی طوری که میخواستم خودمو بی تفاوت و خوشحال نشون بدم،گفتم:نه؛عادته،عادت…
امید با قیافه خوابالوش بهم لبخند زد و گفت:آقای عادت بشین واست غذا بیارم،غذاتو که خوردی استراحت میکنی فردا صبح با نبات تماس میگیری تصمیمتو بهش ابلاغ میکنی و خلاص.
چقدر به زبون آوردن این جملات واسش آسون بود خب حق داشت اون تو موقعیت من نبود.
حدود ساعت۶ صبح از خواب پریدم دوست داشتم دوباره به رختخواب برگردم و چرتی بزنم اما تصمیم گرفتم از تنهاییم استفاده کنم عاشق تنهایی بودم وتنهایی از من گریزان.سکوت خوبی است …خیلی خیلی لذت بخش….
سکوت اتاق را سلام امید که با نان داغ وارد خانه شده میشکند ومرا متوجه میکند که اگر همین طور پیش برم به کارام نمیرسم.میز را کمی مرتب میکنم و وسایل صبحانه را فراهم میکنم .بعد ازصرف صبحانه که اوصولا من صبحانه میخوردم و امید مخ بنده رو فرصتی برای جمع و جور کردن ذهنم نداشتم.با شتاب از خانه خارج شدم اولین کارم دیدن نبات بود بنابراین باهاش تماس گرفتم قراری گذاشتم تا همدیگرو ملاقات کنیم اتنظار برای من زجر آور بود خصوصا در اون موقعیت انقدر تو پارک قدم زدم و سنگ فرشها رو شمردم که پیداش شد.
_سلام…سلام
_سلام چه عجب میومدی حالا تا ظهر وقت داشتیم.
_ا ا ا… بد اخلاق…
شادی خاصی تو چشماش موج میزد دوست نداشتم خرابش کنم.
_خب علی شروع کن میشنوم
بهش خیره شدم و گفتم:مگه من ازت خواستم که بیای تا به حرفام گوش بدی؟
_تو نه اما من میشناسمت مطمینم میخوای یه چیزی بگی.
_خب پس نمیشناسی
_باشه حالا که تو انقدر مغروری که نمیخوای چیزی بگی من شروع میکنم.علی من…من…
همین طور که بهش خیره شده بودم گفتم تو چی؟
_هیچی هیچی
بعد به ساعتش نگاه کرد و گفت:فعلا خداحافظ بعد میبینمت وبا عجله منو ترک کرد.
حتی منتظر جواب خداحافظی ام نشد تا حالا انقدر تو رفتارش دقیق نشده بودم اما انگار امید راست میگفت….
تصمیم گرفتم بهش فکر نکنم حداقل چند ساعت…
ستاره در هوا می بینم امشب
زمین در زیر پا می بینم امشب
خدایا مرگ ده تا جان سپارم
که یار خود جدا می بینم امشب
معذرت میخوام که تاخیر دارم آخه چند وقتیه یه سری مشکل دارم و خوشحالم که تنها کسی نیستم که تاخیر دارم.
تابعد…
clip_image002

یک دیدگاه برای “آرزو…”

  1. mina گفته:

    استفاده به موقع و به جا از علایم نگارشی مقل کاما و… صورت گیرد
    از نظر محتوا مثل همیشه خوب و جذاب بود
    عکس هم خیلی خوب و متناسب با محله انتخاب شده بود
    به زودی مینا به محل برمی گرده !
    لطفا به همه خبربه روز کردنتون رو هم بدین
    منتظر اعضا جدید محل هستیم
    هنوز به تبلیغ بیشتری نیاز داریم
    با تشکر

دیدگاهی بنویسید