برادر…

حوصله ام سر رفته چون مینا پیشم نیست؛باز هم شروع به سیاه کردن این کاغذ میکنم دنبال موضوع خاصی در ذهنم میگشتم ناخودآگاه چیزی در ذهنم جرقه زد گویی قلمم جانی تازه گرفت مینویسم راجع به عزیزی که وجودش هم چون گل سرسبد،زیبا و تجلی اش هم چون خورشید گرمابخش زندگی مان است.
نمیدانم نوشتن از تو و توصیفت کمی در نظرم سخت است دستم یارای فرمان قلم را ندارد تمام نیرویم را جمع کرده و از تو مینویسم به یادت مینویسم. دوستت دارم زیرا که خدا مهرت را چون وجود خودش در دلها افکنده هنگامیکه نگاهم به جمال زیبایش دوخته میشود پی به عظمت و زیبایی خدا میبرم .
دست از نوشتن بر میکشم و به فکر فرو میروم به یاد روزهایی می افتم که در میان اقوام و جمع به قول گفتنی نقل مجلس به حساب می آمدی خنده هایت شیرین و به دل نشستنی بود اما اینک به ظاهر خنده به لب داری لبخندی که همچون پرده روی چهره ی غمزده ات کشیده شده لبخندی که حکایتها دارد؛آری حکایت درد است اما حالا که نگاهم به تار موهای سفیدت گره می خورد اینجاست که می فهمم هر تار موی سفیدت حاکی از این است که چقدر سختی این روزگار لعنتی را به جان خریدی واقعا پی به پاسخ این سوالم نمیبرم که دلسوزی وپای دوست سوختن هم تا این حد؟…. .
همیشه سعی بر این داشت که خود را هم سطح انسانهای محروم نشان دهد.همان گرگهایی که نقاب مظلومیت و دوست نمایی بر چهره ی پست خود داشتند و حالا شدند بلای جان و انگل جامعه.
تحمل اینکه به پای دوست سوخته است را ندارد این را میتوان از صدای بغض آلودی که حنجره اش را میدرد و تلاش بر آزاد شدن دارد فهمید اما مجبور است طوری رل بازی کند که کارگردان دوباره زحمت کات دادن را به خود ندهد. بازی کردن در لباس این نقش در زندگی واقعی کمی دشوار است اما همین اعتقادات محکم و راسخ او به خداست که توانسته بازیگر خوبی باشد.

یک دیدگاه برای “برادر…”

  1. Looti گفته:

    Salam maryami.Hame ahle mahal midunan looti tabe didane ghame ahadi ro nadare. Va3 in chan vaqt ke,bala az hame be dur,kesalat az nazare bade nasnas jamaa’t hades shode bud,engar mahal ruberah o shad nabude.Kesalat ke raf nashod ama maryami va3 inke vakht nabude man o mina intor gham sare negat nashine ye shirzan az jense khottun dare miad mahale ma.Umad ghadamesho kheir konid.Man ham assae miam pabuse mina khanum…Rokhsat…

دیدگاهی بنویسید