من تسلیم نمیشم !
فردای اون روز سر کلاس حواسم حسابی پرت بود و یه پارچه گرون و زربفتو زدم خراب کردم و فکر کنم به جای پیرهن از توش شلوار دراومد …
به خاطر این کارم خانم رضایی منو تنبیه کرد و بهم گفت که تا چند روز نمیتونم برم سر کلاس …
من که تا اون روز به خاطر کار خوب و ظرافتی که توی دوخت پارچه های زربفت داشتم ؛
نفر اول کلاس بودم ، حالا به خاطر اوضاع به هم ریخته و مشغولیت ذهنی این چندروزم ، دنبال یه بهونه و فرصت بودم که نرم سر کلاس و بشینم تو خونه و به حال خودم زار بزنم …
حالا دیگه صبا – که همه چیو از خود من یاد گرفته بود - عزیز دردونه کلاس شده بود و همه کارای سختو به اون میسپردن ، و من هر روز بیشتر از روز قبل ، مطمئن میشدم که می خواد با این کاراش خودشو توی دل خانم رضایی جا کنه !!!
دیگه از همه چیو همه کس بدم میومد …
صبای بیچاره هم که از همه جا بی خبر بود هر روز بعد از کلاس میومد تا منو ببینه ولی من دیگه مینای شاد و سرزنده همیشگی نبودم ؛ دیگه دلم نمی خواست هیشکیو ببینم ، مخصوصا صبا رو که همه چیو از چشم اون می دیدم و یه جورایی ازش متنفر شده بودم …
احساس می کردم داره آینده و زندگی رویاییم با لوطی رو ازم میگیره …
خونه نشین شدم …
۹ اسفند ۱۳۸۸ در ۱۲:۵۸ ب.ظ
ey…..
man karet daram
۱۳ اسفند ۱۳۸۸ در ۱۲:۱۶ ق.ظ
salam
nemidonam bekhandam ya gerye konam…
az gharara nadashtim k???
man b onvane dadashe bozorgesh y hamchin ejazeyi ro b heshon nemidam khiale rahat
az in b badam yekam b fekre ghalbe mano asabe omid bash