روز خداحافظی!
روز مهمی رو شروع کرده بودم که خودم خبر نداشتم ، ساعتو گذاشته بودم تا صبح زود بیدار شم ، فقط ۲ ماه با
کنکور فاصله داشتم ؛ اون روزا داشتم بکوب واسه کنکور می خوندم و ناصر تونسته بود توی یه دانشگاه توی
شهرستان ، رشته مورد علاقش ، که بهش میگن گرافیک ( فک کنم تازگیا دانشمندای نقاشی کشفش کردن و واسه با
کلاس تر شدن حرفه شون ، این اسمو روش گذاشتن ، البته عجیب نیست چون این روزا همه دارن واسه بهتر نشون
دادن خودشون ، همه رو میکشن و آخرشم که می بینن هیشکی واسه مقایسه کردن خودشون با اونا ، وجود نداره ،
مجبور میشن خودشونو هم اعدام کنن ! جالبه نه ؟! جالب اسف بار ! ) قبول بشه و چون وضع ریه های عمه خانومم
، بدتر شده بود ، تصمیم گرفته بودند از طهران برن ، و همین باعث افسردگی عمه خانوم شده بود که چطور بایستی
دوری داداش جونشو تحمل کنه …
روز قبل از رفتن ، وقتی که عمه رو هم هرطور که بود و به خاطر پیشرفت شازده پسرش و سلامتی خودش ، راضی کرده بودند ؛
ناصر اومد خونمون و خیلی رک و راست و درست شبیه کسی که به اینجاش رسیده باشه ، بهم گفت : باهات کار دارم دختر دایی ، میشه چند لحظه باهات حرف بزنم ؟!
این اولین بار بود که میدیدم اونطور جدی و مصمم و بدون سرخ شدن گونه هاش ، می خواست باهام حرف بزنه …
با هم لبه حوض نشستیم ، از تو چشماش میشد فهمید چی می خواد بگه …
این دومین بار بود که دلم به حال خودم سوخت …
دلم به حال مینا سوخت که کسی این طور گستاخانه او را گدایی می کرد …
دلم سوخت که چنان بی رحمانه می خواستند احساساتش را به صلیب بکشند …
داشتم فکر می کردم قیمت یک تکه روح من چقدر می تواند باشد …
توی همین فکرا بودم که صدای ناصر افکارمو پاره کرد :
ببین دختردایی ( وای که این کلمه چه عذابی رو روی دوشم هوار می کرد ! آه که این وابستگی ها ،
وابستگی های فامیلی ، تا کی قرار است مرا آتش بزند ؟! و شاید روزی این من نبوده ام که دلم می خواسته فلسفه بخوانم یا حقوق ! ) حاج خانوم ، کوتاه اومده و مخصوصا به خاطر شرایط خان دایی ، همه چیو سپرده دست خودمون ! ( خودمون ! جالب بود ، آدما چه راحت همدیگرو جمع می بندن بی هیچ اجازه ای ! )
به زندایی ام که گفتم ، گفت : خودش باید تصمیم بگیره !
یه لحظه چشامو از ماهی توی حوض برداشتم و یاد بچگیامون افتادم که چقدر هردومون معصوم بودیم ، همیشه دنبالم می دوید و وقتی بهم می رسید فقط تو چشام نیگا می کرد و می خندید ، خنده ای از سر علاقه نه از سر عادت که این روزا هروقت منو می دید ، بهش دچار بود !
دیدم زل زده تو چشام ، بهم گفت :
همرام میای یا نه ؟! و قبل از اینکه جوابی بشنوه ، ادامه داد : فک کنم این ۲۰ سال واسه من و ۱۸ سال واسه تو برای تصمیم گرفتن راجع به آینده ، کافی باشه ، حتما میدونی که فرصت زیادی باقی نمونده و فردا داریم راه میفتیم سمت جنوب ، تصمیم دارم هم درس بخونم و هم اونجا کار کنم … ( طفلکی چه تلاشی برای بله گفتن من می کرد ، گاهی شنیدن یه کلمه برای کسی چقدر می تونست مهم و خوشحال کننده باشه در حالی که گفتنش واسه نفر دیگه ، احساسی جز خیانت به دلش نباشه ! )
ببین مینا ! من دوستت دارم و خودتم اینو خوب میدونی !
و فکر می کنم انقدر دارم که بتونم واست یه زندگی خوبو مرفه اون طور که لایقت باشه واست بسازم و خوشبختت کنم !
مینا بهت قول میدم خوشبختت می کنم ! ( خدای من ! آدم ها چه راحت آینده گمشده رو بی مهابا به هم
ثابت می کنند ! )
باور کن ، به خاطر تو همه چیو کنار گذاشتم و دور همه ی دخترای محلو خط کشیدم و می خوام اونطور باشم که تو می خوای ، فقط بهم بگو چی کار کنم …
ازت می خوام تا فردا خوب فکراتو بکنی ، تصمیم با توه ؛ فقط امیدوارم انتخاب درستی بکنی که
به نفع هردومون باشه …
همه وسایلو بار ماشین کرده بودند و ناصر دم در منتظر من … نه … منتظر جواب من بود …
اما این بار هیچ خواهشی توی چشماش دیده نمی شد …
تا اینکه بهش گفتم :
متاسفم پسر عمه ! ولی من نمیتونم همرات باشم ، امیدوارم ازم دلخور نشی ، تو همیشه پسرعمه من هواهی بود ولی من نمیتونم بهت جواب مثبت بدم چون …
حالت صورتش کاملا عوض شد و تبدیل شد به یه آدم کنجکاو و حسود که انگار کسی داشت چیزیو ازش می دزدید
صداش می لرزید و آدم احساس می کرد یه چیزی داره خفه اش می کنه :
مینا به من نیگا کن ! نکنه پای کس دیگه ای درمیونه؟! درسته ؟!!! تو رو خدا راستشو بگو !
ولی تنها چیزی که تونستو توی اون شرایط به ناصر بدم سکوتی بود که اگه یکم به دل من نزدیک بود معنیشو خوب می فهمید …
خداحافظ ناصر !
امیدوارم خوشبخت …