آرزو….
نمیدونم میگن هر کس یه پیشونی نوشتی داره.سرنوشت,تقدیرچه میدونم تو یه خونواده مرفه و مذهبی بدنیا اومدم از روزی که چشم باز کردم پدرمو تو مسافرتای کاری دیدم بی انصافی ام نکنم خداییش بهترینه ولی خب دیگه.مادرمم که همش قرآن به دست بوده و هست خداییش دعاهاش بد جور میگیره خلاصه یه قراردادی با خدا امضا کرده.وبالاخره پدر بزرگم ومادربزرگی که فقط عکسشو دیدمو کلی تعریفو تمجیدشو شنیدم.پدربزرگ دوست نداشت تهران بمونه واقعا حق داشت منم بودم ویلای شمالوول نمیکردم بچسبم به تهران اصلیتشم چالوسی بود یه مرده قد بلند با موهای سفیدپر پشت ویه عینک خیلی دوسش داشتم راستشو بخوای بهش وابسته بودمبدجوری.یا اون میومد تهران یا منمیرفتم شمال خلاصه همش با هم بودیم.خیلی خواستنی بود همیشه بهم میگفت پسر عاشق نشو اگه شدی ولش نکن عشق که لباس نیست که هی بخوای عوضش کنی.توهمسایگی پدربزرگ یه دختر با خونوادش زندگی میکرد به اسم نبات خیلی ناز بود۱سال از من کوچیکتر بود چشای سبز موهای قهوه ای روشن پوستشم سفید….خلاصه هرچی بگم کم گفتم.تنها همدمه بچه گیام نبات و پدربزرگ بودن.همیشه باهم بازی میکردیم میومدم خوشحالش کنم گند میزدم همیچی خراب میشد زودم باهام قهر میکرد.اون موقع۵سالم بود که قرار بود مامان واسم یه داداش کوچولو بیاره که…شد آبجی کوچولو اسمشم گذاشتن صبا خیلی دوسش نداشتم اولا که خیلی کوچولو بود دوما همون نبات بس بود دیگه
یه موجود لوس دیگه به زمین اضافه شد تاهم بازیه خودشو تو این کره خاکی پیدا کنه,آخه مگه جات اون بالا بد بود اومدی رو زمین کی چی و ثابت کنی؟؟؟چشای درشت و مشکی داشت خوشکل بود.
جالب بود دوران قشنگی رو داشتم میگذروندم که دیگه قابل برگشت نبودن و خودم خبر نداشتم.حدودا۷سالم که شددیگه باید میرفتم مدرسه اما برام سخت بود که از نبات و پدربزرگ جداشم.خلاصه چاره ای نبود با اصرار مادر و پدر عازم تهران شدیم.مدرسه ها شروع شد….چشمتون روزه بد نبینه مدرسه رو گذاشته بودم رو سرم پدره معلم بیچاره رو در آورده بودم خلاصه مادر که دید اوضاع این جوریه تسلیم شدو من برگشتم شمال همونجا رفتم مدرسه هر روز با نبات بازی میکردم هر چی یاد میگرفتم به اونم یاد میدادم. تابستونه اون سال برای پدر نبات کاری پیش اومد که دیگه نمیتونست شمال بمونه اونام راهیه شیراز شدن اما چون با پدربزرگ نسبت فامیلیه دوری داشتن میدونستم که بازم می بینمش یادمه بعد از رفتنش با همیچی قهر بودم انگار لال بودم نمیتونستم و البته اگه میتونستمم نمی خواستم که حرف بزنم حتی با پدر بزرگ تا یه هفته حتی با مرغ عشقم قهر بودم.راستی چرا اسم این کوچولوهارو گذاشتن مرغ عشق؟ خوب بچه ها دوستون دارم تا بعد