انتظار

۱۲ مهر ۱۳۸۸

چند روزی هست که خبری ازش ندارم و نامه های پرمهرش به دستم نرسیده …
طفلکی مریم ، شده بود نامه رسون لوتی !
امیدوارم بتونم یه جوری واسش جبران کنم …
آخرین مطلبی که دستگیرم شد این بود که توی یه مراسم عروسی ، بعد از اجرای موسیقی و آواز با
صدای گیرای شازده  ، دوروبر لوتی رو انواع و اقسام دخترای جورواجور گرفته بوده و همه می خواستن یه جورایی ابراز ارادت یا شایدم علاقه کنن !
واسم نوشته بود که به هرکدومشون یه جور امضا میداده و اونا هم با هم بحثشون شده بوده که امضای کدومشون قشنگ تره و لوتیم کلی بهشون می خندیده !
به هرحال ما که نبودیم فیض ببریم …
توی فکر همین نامه آخری لوتی بودم که کوبه در به شدت به صدا دراومد اونم نه یه بار ، چند بار پشت سر هم …
معمولا هر چند روز یه بار همین موقع از روز بود که مریم نامه رو واسم میاورد ولی فریاد کوبه درب چوبی که مدام بالاتر می رفت حاکی از حادثه نگران کننده ای بود …
نفهمیدم چطور چادر و از روی تخت برداشتم سر کردم و به سمت در دویدم …
درو که باز کردم مریمو با یه قیافه آشفته دیدم که  همان طور که با صدای بلند گریه میکرد و چا در مشکی اش را دنبال خود می کشید ، خود را به داخل حیاط انداخت …
تنها کلماتی که بعد از به هوش اومدنم توی بغل مریم یادم میاد اینا بود …
جمشید …     لوتی …    چاقو …

وقتی کمی حالم بهتر شد مریم واسم گفت که جمشید یه چشم مزاحمش شده بوده و  همون موقع بوده که لوتی از راه رسیده و بحث بالا گرفته و تهش به چاقو خوردن لوتی منجر شده و چند از نوچه هاش سریع رسوندنش بیمارستان ولی مث اینکه دکترا گفتن :
فقط باید دعا کنید !

ماهواره

۱۲ مهر ۱۳۸۸

مریم میگفت تازگیا یه چیزی اختراع شده به اسم ماه … ماه پاره … ماهواره !

آره ! آره ! ماهواره …

میگفت یه چیزی شبیه همین تلویزیون خودمونه ، ولی انقدر کانالهاش زیاده که تمام روزو هم اگه بشینی پاش ، عمرا حوصلت سر نمیره …

باید چیز خوب و جالبی باشه …

حتما چیز با کلاسیم هست که هم سپیده اینا و هم دایی شفایق – همون داییش که همیشه ازش تعریف

می کنه و میگه هنوز مجرده چون نتونسته به قول خودش کیث مورد علاقشو پیدا کنه ! –

دارن …

من که هیچ وقت داداش نداشتم یا حتی یه فامیل با معرفت که ازش بخوام واسم بخره …

واسه همینم تصمیم گرفتم از اون بخوام که واسم ماهواره بخره …

ولی آخه چطوری ؟!

من که روم نمی شد حتی تو چشاش نیگا کنم چه برسه به اینکه باهاش حرف بزنم …

یک کار خیر !

۲۴ شهریور ۱۳۸۸

یه آقایی بود که مامان همیشه داداش منوچهر صداش می کرد و انقدر به آقاجون نزدیک بود که همیشه می گفت مث داداشم میمونه …

منم از بچگی عادت کرده بودم بهش بگم عمو …

به خصوص بعد از اتفاقی که واسه آقاجونم افتاد ، بیشتر به ما نزدیک شده بود و بهمون کمک می کرد …

کلا مرد خیّری بود …

ترم اول دانشگامو تو رشته موردعلاقم ، حقوق ، تموم کرده بودم و در کنار درسم ، به

بچه های دبیرستانی محل – بیشتر به اونایی که وسع مالی چندانی نداشتن - با نصف قیمت ،

درس میدادم ، شیمی ، فیزیک و ریاضی ، اینا درسایی بود که توی دبیرستان خوب یاد گرفته بودم ، اونم تو رشته ریاضی ، ولی خوب از اونجایی که کله من پر از آرزوهای دست نیافتنیه ، تصمیم گرفتم تغییر رشته بدم و با هدف اینکه بتونم رشته حقوق قبول بشم ، درسمو ادامه دادم ، که به لطف خدا تونستم موفق بشم !

یه دفعه هم یکی از همین شاگردام جای پول ، واسم یه روسری سفید با گلای آبی آورد که خیلی ازش خوشم اومد !

همین که احساس میکردم وجود من شاید باعث بشه این بچه ها تو آینده یه چیز به درد بخوری واسه جامعشون بشن ، خوشحالم می کرد !

بالاخره ، بعد از شنیدن قضیه صندوق خیریه ای - که تازگیا عمو منوچهر تونسته بود با کمک حاج آقا موسوی راه بندازه - تصمیم گرفتم مقداری از پس اندازمو صرف اون صندوق ، کنم …

پول زیادی نبود ولی خوب همین که احساس می کردم منم یه جزء کوچیک از اون امر خیر میشدم بهم آرامش میداد …

خدا اجرش بده ؛ مشکل خیلیا رو با این کار صوابش ، حل کرد …

مثلا یه نمونش همین جور شدن جهیزیه واسه دختر عالیه خانم بود که مدت ها به خاطر آبرو داری تو محل واسه اینکه بتونه جهیزیشو جور کته ، عروسیشو عقب انداخته بود …

کاش همیشه از این آدمای خیّر همه جا وجود داشت …

راستی یه خبر خوب : توی دانشگاه ، یکی از شعرامو واسه یه مسابقه شعر ، فرستادم و

انجمن ادبی رنگین کمان، ازم دعوت به همکاری واسه برگزاری شب شعر کرد …

فردا روز پر کاری رو پیش رو دارم …

مریم

۱۲ شهریور ۱۳۸۸

سلام امیدوارم حال همگی خوب باشه

من تازه واردم .

سلام بچه ها من اومدم

۱۱ شهریور ۱۳۸۸

ali

ali

اول از همه بچه ها آقایون یهو اشتباه نشه بیاین به محل سر بزنین حواستون باشه لوتی خان و آقا حسن.

بقیه داستانم….

بالاخره مرداد شد و من از تنهایی به مرز جونون رسیده بودم پدر بزرگ قول دیدن نباتو بهم داد وچند روز بعد ما شیراز بودیم دقیقا دو ماه بود که ندیده بودمش یادم میاد همش به پدر بزرگ میگفتم نبات زنم میشه؟ میگفت آره تو باید درستو خوب بخونی وقتی آقا مهندس شدی اون زنت میشه.

یک هفته پیشه نبات بودیم ودوباره برگشتیم تهران پدر بزرگ قبول کرد که نه ماه پیشه ما بمونه و بد بگذرونه. اون موقع صبا سه سالش بود ای یکم که پیشش بودم دیدم خیلی ام بد نیست گاهی کاراش برام جالب بود گاهی منو می خندوند و بالاخره باعث میشد سرگزم شم زیاد به نبات فکر نکنم«دوسش داشتم»اون موقه بود که امیرم به دنیا اومد یه داداشه هوچولو همونی بود که میخواستم.

بعد از کلاس دوم؛سوم و چهارم تازه تونستم نباتو ببینم اون موقه اون ده سالش بود به قولی میگن خانم شده بود پدرش انتقالی گرفته بود وتهران وتهران زندگی میکردن خیلی خوشحال نبودم چون احساس کردم بعد از سه سال نبات عوض شده اون نبات همیشگی نیست دیگه واسم شیرین نبود.

پدربزرگ اون روزا حاله خوشی نداشت و دکتر گفته بود نباید تهران بمونه تابستونه گرمی بود ما همگی راهیه شمال شدیم تا از پدربزرگ مراقبت کنیم مامان اینا میرفتنو میومدن اما من دایم پیشش بودم.اون موقع دوازده سالم بود یروز بعد از ظهر که مشغول خوندن کتاب بودم صدای شکستن ظرفا منو به آشپزخونه کشید دیدم پدربزرگ وقتی داشته ظرفارو جابه جا میکرده افتاده وهر چی شیشه خوردست رو زمین ریخته همین جوری دوییدم طرفش هر چی صداش زدم تکونش دادم جواب نداد به اورژانس زنگ زدم به مامان خبر دادم.

وقتی مامان خودشو رسوند پدربزرگ تو CCUبود. منم که با اون پاهای خونیم روی تخت گریه میکردمو پرستار پاهامو میبست و دلداریم میداد که پدربزرگ چیزیش نیست و زود خوب میشه. ام من به حرفاش توجه نداشتم آخه واسم مثل پدر عزیز بود اگه میرفت یتیم میشدم. مادرمنو سپرد به بابا گفت ببرش خونه من نمیخواستم برم اما انگار کسی تو اون موقعیت نظره منو نمی خواست؛خلاصه پدر با زور منو برد خونه پدربزرگ. صبا سعی میکرد باهام حرف بزنه باهام بازی کنه اما من سرش داد میزدم الهی یادم میاد دلم براش میسوزه اما منم حق داشتم.

یک ماه بعد…

من موندمو خودمو خودم….

مهمونایی که تسلیت میگفتنو از خونه خارج میشدن.

دلم خیلی گرفته بود خیلی احساس تنهایی میکردم اون موقع امیر تقریبا هشت ماهش بود الهی اونم نتوست با پدر بزرگه به اون ماهیو آشنا شه،تا چند روز پدربزگو تو خواب میدیدم که ازم میخواست ناراحت نباشم میگفت دیگه قلبش درد نمیکنه  میگفت تو باید خوشحال باشی.

اون روزا نبات زیاد پیشم میومد به بهونه درس که مشکلشو حل کنم ریاضی زبان اما من زیاد حوصلشو نداشتم تقریبا تحملش میکردم.

۱۸سالم شد صبا۱۳ امیر۱۱…           صباو امیر بیشتر باهم بودن زیاد با من نمی جوشیدن من آدمه شوخی بودم شوخی و اینام سر جاش بود اما هیچ کس نمی تونست همدمم باشه اون روزا خودمم نمیدونستم که چی میخوام. من اون سال دانشگاه قبول شدم نباتم دیپلمشو گرفت. پدربزگه من یه معمار بوده منم به معماری علاقه مند کرده بود بنابر این معماری خوندم البته شیراز شهر گل و بلبل …  بعد از رفتنم به شیراز هر روز با نبات تلفنی صحبت میکردم اونم میخواست معماری بخونه میگفت میخوام پیشت باشم راستش من اون موقع بود که احساس میکردم یه جورایی دوسش دارم.

من اونجا یه خونه اجاره کردم یعنه ما من و امید که تازه باهم آشنا شده بودیم یه دوست یه هم خونه نمیدونم چرا اینقدر باهاش راحت بودم وقتی گذشته اونو فهمیدم فکر کردم شاید خیلی خوشبخت باشم.تقریبا روزایه خوبیو میگذروندیم من و امید مثل دو تا برادر بودیم مادر خیلی دلتنگی میکرد اما من از خدام بود که ازشون دور باشم«نمیدونستم چرا؟» پدر دیگه مسافرت نمیرفت دایم تهران بود و خیالم از بابت مامانو صباو امیر راحت بود.

…..خب دیگه تا بعد دوستون دارم

….خودت میدونی که دوست دارم….

قربانت بای بای

تنهام نذار…

۳ شهریور ۱۳۸۸

یه روز که دیگه از همه چیو همه کس این روزگار خسته شده بودم  ، زدم رفتم دشت ، کنار همون اسبی که هرشب توی خواب می دیدمش …

همون اسبی که توی رویاهای همیشگیم ، سنگینی می کرد و پاهاشو به زمین می کوبید …

رفتم اونجا تا تو تنهایی خودم ، به کسی که دوستش دارم ، فکر کنم …

از روزی که احساس کردم داره تنهام میزاره یه هفته ای میگذره …

خوب شما خودتونو بزارین جای من …

عقلم میگه که این رفتار درستی نیست ولی با دلم که هرلحظه از ندیدنش میگیره چی کار کنم …

آخه اون که نیست که ببینه چقدر تنها میشم وقتی

احساس می کنم رفته و با آدمای دیگه و رفیق رفقاش خوشه …

ولی خوب به قول مامان بزرگ ، آدم باید واسه عشقش هرکاری می تونه بکنه و از خودش واسه راحتی اون بگذره ، منم تصمیم گرفتم کمکش کنم و انقدر نسبت به محبت و کمک و دوست داشتنش نسبت به بقیه آدما حسودی نکنم !!! ( ولی خودمونیما یکم سخته ، اونم واسه منی که یه عمر تو وجودم ریشه دوونده )

ولی من تمام تلاشمو می کنم …

البته خودم حواسم هست و کلاغ سیاهه بهم خبر میده که تا چه اندازه کافیه !

البته خوب تا جاییم که دستم بریه حواسم به رفتار این دخترای آب زیر کاه محله هم هست که مبادا پاشونو از گلیمشون دراز تر کنن …

درسته که هیچ کس از این همه عشق من و اون به هم خبر نداره - جز اون خدایی که هردومونو به هم

نشون داد – ولی خوب هیچ کس حق نداره یعنی من نمیذارم اونو ازم بگیره …

پیشنهاد کار شده !

۱۴ مرداد ۱۳۸۸

شنیدم میگن اگه جفتش ترکش کنه اینم انقدر خودشو به اینور اونور میزنه تا از حال بره و بمیره اگه این جوریه پس ما ام مثل دوتا مرغ عشق بودیم…. بالاخره مرداد شد و من از تنهایی داشتم دیوونه میشدم پدربزرگ به عنوان کادو تولدم اون سال قول دیدن نباتو بهم داد وچند روز بعد ما شیراز بودیم دقیقا۲ماه بود ندیده بودمش واقعا کادویه عالی بود.۱هفته پیش نبات بودیمو دوباره برگشتیم تهران,پدربزرگ قبول کرد که پیش ما بمونه.اون موقع صبا۳سالش بود ای یکم که پیش صبا بودم دیدم خیلی ام بد نیست گاهی کاراش برام جالب بود گاهی منو می خندوند بالاخره باعث میشد سرگرم شم زیاد به نبات فکر نکنم.اون سال امیرم به دنیا اومد یه داداشه کوچولو همونی بود که می خواستم.مینا جان جیگر من کجایی ببینی

از بیکاری در اومدیم پیشنهاد کار بهم شده

بازم معرفت بقال محلتون بابا بقیه که تحویل نگرفتن

سلام به کل محل

۱۰ مرداد ۱۳۸۸

آقا سلام

بابا این هوای گرم تابستون امون مردمو بریده این خاک هم که شده مهمون ناخوندمون

نمیدونم چی از جون ما میخواد

هر روز تمومه جنسای مغازه رو تمیز میکنم ، دستمال میکشم چیزی نیست که تموم شه

الان بد جوری گرفتارم. دست تنها هم که هستم.راستی مشدی اره با تو ام

اره با تو که تازه اومدی تو محله اگه کاری نداری بیا ور دست خودم هم نون حلال میگیری هم از الاخون بالا خون در میای

خدارو چی دیدی اگه کاری بودی خودم کمکت میکنم یه کارو کاسبی خوبی را بندازی خوبه

این روزا نه از لوتی محل خبری هست نه بقیه مردم پس کوشن اینا

بابا مگه خواب بردتتون

یه سر بزنید ما از دل نگرونی در بیاییم

اگه میبینی دیر تو محل میام و حرف میزنم واسه اینه که سرم خیلی شلوغه

گفتم که کمک نیاز دارم یه شاگرد کار درست اهل دل و چشم پاک اگه مردم محل کسیو سراغ دارن ما رو یه ندایی بدن تا کارمون جفتو جور شه

مخلص شما

حسن بقال.م۲/

سلام

۶ مرداد ۱۳۸۸

مینا جان این بچه ها که اصلا به محله سر نمیزنن

نه کاسب محل نه لوتی… نه بقیه؟

آرزو….

۵ مرداد ۱۳۸۸

نمیدونم میگن هر کس یه پیشونی نوشتی داره.سرنوشت,تقدیرچه میدونم تو یه خونواده مرفه و مذهبی بدنیا اومدم از روزی که چشم باز کردم پدرمو تو مسافرتای کاری دیدم بی انصافی ام نکنم خداییش بهترینه ولی خب دیگه.مادرمم که همش قرآن به دست بوده و هست خداییش دعاهاش بد جور میگیره خلاصه یه قراردادی با خدا امضا کرده.وبالاخره پدر بزرگم ومادربزرگی که فقط عکسشو دیدمو کلی تعریفو تمجیدشو شنیدم.پدربزرگ دوست نداشت تهران بمونه واقعا حق داشت منم بودم ویلای شمالوول نمیکردم بچسبم به تهران اصلیتشم چالوسی بود یه مرده قد بلند با موهای سفیدپر پشت ویه عینک خیلی دوسش داشتم راستشو بخوای بهش وابسته بودمبدجوری.یا اون میومد تهران یا منمیرفتم شمال خلاصه همش با هم بودیم.خیلی خواستنی بود همیشه بهم میگفت پسر عاشق نشو اگه شدی ولش نکن عشق که لباس نیست که هی بخوای عوضش کنی.توهمسایگی پدربزرگ یه دختر با خونوادش زندگی میکرد به اسم نبات خیلی ناز بود۱سال از من کوچیکتر بود چشای سبز موهای قهوه ای روشن پوستشم سفید….خلاصه هرچی بگم کم گفتم.تنها همدمه بچه گیام نبات و پدربزرگ بودن.همیشه باهم بازی میکردیم میومدم خوشحالش کنم گند میزدم همیچی خراب میشد زودم باهام قهر میکرد.اون موقع۵سالم بود که قرار بود مامان واسم یه داداش کوچولو بیاره که…شد آبجی کوچولو اسمشم گذاشتن صبا خیلی دوسش نداشتم اولا که خیلی کوچولو بود دوما همون نبات بس بود دیگه

یه موجود لوس دیگه به زمین اضافه شد تاهم بازیه خودشو تو این کره خاکی پیدا کنه,آخه مگه جات اون بالا بد بود اومدی رو زمین کی چی و ثابت کنی؟؟؟چشای درشت و مشکی داشت خوشکل بود.
جالب بود دوران قشنگی رو داشتم میگذروندم که دیگه قابل برگشت نبودن و خودم خبر نداشتم.حدودا۷سالم که شددیگه باید میرفتم مدرسه اما برام سخت بود که از نبات و پدربزرگ جداشم.خلاصه چاره ای نبود با اصرار مادر و پدر عازم تهران شدیم.مدرسه ها شروع شد….چشمتون روزه بد نبینه مدرسه رو گذاشته بودم رو سرم پدره معلم بیچاره رو در آورده بودم خلاصه مادر که دید اوضاع این جوریه تسلیم شدو من برگشتم شمال همونجا رفتم مدرسه هر روز با نبات بازی میکردم هر چی یاد میگرفتم به اونم یاد میدادم. تابستونه اون سال برای پدر نبات کاری پیش اومد که دیگه نمیتونست شمال بمونه اونام راهیه شیراز شدن اما چون با پدربزرگ نسبت فامیلیه دوری داشتن میدونستم که بازم می بینمش یادمه بعد از رفتنش با همیچی قهر بودم انگار لال بودم نمیتونستم و البته اگه میتونستمم نمی خواستم که حرف بزنم حتی با پدر بزرگ تا یه هفته حتی با مرغ عشقم قهر بودم.راستی چرا اسم این  کوچولوهارو گذاشتن مرغ عشق؟           خوب بچه ها دوستون دارم تا بعد

تازه وارد

۳ مرداد ۱۳۸۸

سلام بچه ها خوبین؟

من یه تازه واردم خوشحالم که اومدم تو جمع شماهاویه چیزی از طرز صحبت کاسب محله خیلی خوشم اومده باحاله دوستش دارم.

بیا لبخند بزنیم بدونه انتظار پاسخی از دنیا.وبدانید که روزی آنقدر شرمنده میشود که بجای پاسخ لبخند:با تمام سازهایمان میرقصد…

باور کن!!!

فعلا خداحافظ… دوستون دارم

من از سفر برگشتم

۲ مرداد ۱۳۸۸

سلام.چی میبینم اینگار تا نبودیم تو محله خبرایی بوده.اخه چطور ما که کاسب محلیم نباید بدونیم هان.خوب اینو ولش کنم برم سر حرف خودم

بابا ما یه مدت رفتیم سفر اخه پوسیدم تو خونه مگه ادم چیه که همش کارو ناراحتی داره بابا یکم تفریحو تنوع بد نیست.تازه رسیدم اگه کسی چیزی می خواد بیاد مغازه بازه.

ما در خدمتیم.خبرایی از ناصر خان شنیدم تا نبودم جیم زده میگن رفته جنوب راسته نه.

خوب بابا زیاد فک نزنم یه دفعه ناراحت نشین راستی کسی خبری از مینا خانوم نداره چند وقتی میشه ندیدمش اگه کسی دیدش بهم یه خبری بده نکنه واسش مشکلی پیش اومده اخه از اخرین باری که اومد چیزی خرید خیلی وقته گذشته.

راستی جنس مغازم تقریبا جوره هان هر چی خواستین بیاین مغازه دیدین چقدر تبلیغ کارم می کنم.

حالا بیخیال

فعلا بای.م۲/

من و درس ؟ مینا خانوم بخواد چشم ….

۲ مرداد ۱۳۸۸

چه غلطا !!!!!
اینم شد جواب ما؟
درس بخونم که شما ما رو قابل بدونی ؟
حالا این رسم و راهشه
شرط لوتی گری ما شده این که پشت درسو به خاک بمالیم , چشم !! ما که به عشق شما همه  نالوتی های این شهرو از پا نشوندیم . اینم به چشم ! اما اگه رفتیم و این  درس و مردسه حواس ما رو برد  جای دیگه اونوقت پشیمونی گریبون شما رو نگیره !
مرد و مردونه این لوتی سیبیل گرو می ذاره سر یکی دو سال به مردک کاربلد کارشناس برگرده
فقط خانوم تو رو به نگاه آتیشیت چی شده که جواب ما و نوچه ها رو یه جا نمی دی ؟

روز خداحافظی!

۲۳ تیر ۱۳۸۸

روز مهمی رو شروع کرده بودم که خودم خبر نداشتم ، ساعتو گذاشته بودم تا صبح زود بیدار شم ، فقط ۲ ماه با

کنکور فاصله داشتم ؛  اون روزا داشتم بکوب واسه کنکور می خوندم و ناصر تونسته بود توی یه دانشگاه توی

شهرستان ، رشته مورد علاقش ، که بهش میگن گرافیک ( فک کنم تازگیا دانشمندای نقاشی کشفش کردن و واسه با

کلاس تر شدن حرفه شون ، این اسمو روش گذاشتن ، البته عجیب نیست چون این روزا همه دارن واسه بهتر نشون

دادن خودشون ، همه رو میکشن و آخرشم که می بینن هیشکی واسه مقایسه کردن خودشون با اونا ، وجود نداره ،

مجبور میشن خودشونو هم اعدام کنن ! جالبه نه ؟!  جالب اسف بار ! ) قبول بشه و چون وضع ریه های عمه خانومم

، بدتر شده بود ، تصمیم گرفته بودند از طهران برن ، و همین باعث افسردگی عمه خانوم شده بود که چطور بایستی

دوری داداش جونشو تحمل کنه …

روز قبل از رفتن ، وقتی که عمه رو هم هرطور که بود و به خاطر پیشرفت شازده پسرش و سلامتی خودش ، راضی کرده بودند ؛

ناصر اومد خونمون و خیلی رک و راست و درست شبیه کسی که به اینجاش رسیده باشه ، بهم گفت : باهات کار دارم دختر دایی ، میشه چند لحظه باهات حرف بزنم ؟!

این اولین بار بود که میدیدم اونطور جدی و مصمم و بدون سرخ شدن گونه هاش ، می خواست باهام حرف بزنه …

با هم لبه حوض نشستیم ، از تو چشماش میشد فهمید چی می خواد بگه …

این دومین بار بود که دلم به حال خودم سوخت …

دلم به حال مینا سوخت که کسی این طور گستاخانه او را گدایی می کرد …

دلم سوخت که چنان بی رحمانه می خواستند احساساتش را به صلیب بکشند …

داشتم فکر می کردم قیمت یک تکه روح من چقدر می تواند باشد …

توی همین فکرا بودم که صدای ناصر افکارمو پاره کرد :

ببین دختردایی (  وای که این کلمه چه عذابی رو روی دوشم هوار می کرد !  آه که این وابستگی ها ،

وابستگی های فامیلی ، تا کی قرار است مرا آتش بزند ؟!  و شاید روزی این من نبوده ام که دلم می خواسته فلسفه بخوانم یا حقوق ! ) حاج خانوم ، کوتاه اومده و مخصوصا به خاطر شرایط خان دایی ، همه چیو سپرده دست خودمون ! ( خودمون !  جالب بود ، آدما چه راحت همدیگرو جمع می بندن بی هیچ اجازه ای ! )

به زندایی ام که گفتم ، گفت : خودش باید تصمیم بگیره !

یه لحظه چشامو از ماهی توی حوض برداشتم و یاد بچگیامون افتادم که چقدر هردومون معصوم بودیم ، همیشه دنبالم می دوید و وقتی بهم می رسید فقط تو چشام نیگا می کرد و می خندید ، خنده ای از سر علاقه نه از سر عادت که این روزا هروقت منو می دید ، بهش دچار بود !

دیدم زل زده تو چشام ، بهم گفت :

همرام میای یا نه ؟! و قبل از اینکه جوابی بشنوه ، ادامه داد : فک کنم این ۲۰ سال واسه من و ۱۸ سال واسه تو برای تصمیم گرفتن راجع به آینده ، کافی باشه ، حتما میدونی که فرصت زیادی باقی نمونده و فردا داریم راه میفتیم سمت جنوب ، تصمیم دارم هم درس بخونم و هم اونجا کار کنم … ( طفلکی چه تلاشی برای بله گفتن من می کرد ، گاهی شنیدن یه کلمه برای کسی  چقدر می تونست مهم و خوشحال کننده باشه در حالی که گفتنش واسه نفر دیگه ، احساسی جز خیانت به دلش نباشه ! )

ببین مینا !  من دوستت دارم و خودتم اینو خوب میدونی !

و فکر می کنم انقدر دارم که بتونم واست یه زندگی خوبو مرفه اون طور که لایقت باشه واست بسازم و خوشبختت کنم !

مینا بهت قول میدم خوشبختت می کنم !  ( خدای من !    آدم ها چه راحت آینده گمشده رو بی مهابا به هم

ثابت می کنند ! )

باور کن ، به خاطر تو همه چیو کنار گذاشتم و دور همه ی دخترای محلو خط کشیدم و می خوام اونطور باشم که تو می خوای ، فقط بهم بگو چی کار کنم …

ازت می خوام تا فردا خوب فکراتو بکنی ، تصمیم با توه ؛ فقط امیدوارم انتخاب درستی بکنی که

به نفع هردومون باشه …

همه وسایلو بار ماشین کرده بودند و ناصر دم در منتظر من …       نه …    منتظر جواب من بود …

اما این بار هیچ خواهشی توی چشماش دیده نمی شد …

تا اینکه بهش گفتم :

متاسفم پسر عمه !  ولی من نمیتونم همرات باشم ، امیدوارم ازم دلخور نشی ، تو همیشه پسرعمه من هواهی بود ولی من نمیتونم بهت جواب مثبت بدم چون …

حالت صورتش کاملا عوض شد و تبدیل شد به یه آدم کنجکاو و حسود که انگار کسی داشت چیزیو ازش می دزدید

صداش می لرزید و آدم احساس می کرد یه چیزی داره خفه اش می کنه :

مینا به من نیگا کن !      نکنه پای کس دیگه ای درمیونه؟!     درسته ؟!!!       تو رو خدا راستشو بگو !

ولی تنها چیزی که تونستو توی اون شرایط به ناصر بدم سکوتی بود که اگه یکم به دل من نزدیک بود معنیشو خوب  می فهمید …

خداحافظ ناصر !

امیدوارم خوشبخت …

با سلام به همتون

۱۸ تیر ۱۳۸۸

سلام.به همه محله.

همین واسه شروع من کافیه.نننننننننننننه.

بابا این روزا حال خوشی واسم نمونده.یکی چنان زده تو برجکم که حالا حالا ها درست بشو نیست.

اخه یکی نیست به من بگه تو که خودت بقال محله ای و مثلا راز دار محله چرا خودت این حرفا رو میزنی.

خدا کنه خوب کارمو شروع کرده باشم تا تهشم خوب پیش برم کی چی میدونه شاید اوضاعمون بهتر شد.

راستی یادتون باشه یه بقال محله هم راز داره هم امونت دار پس رودروایسی نکنین هان.

در ضمن من گرون فروش نیستم.

فضول مردمم نیستم.ولی اگه از یکی چیزی دونستم تعجب نکنیین.

کلوم آخرم اینه ما مخلص تموم بچز محله اییم.

تو مراممونم خورده کاری نیست.پس به منم یه سر بزنین.حالا خود دانید.

منظرتونم هان.

خوب شد مینا خانوم.حالا هی از دردای بی درمون بگو.

بابا هر چیزی یه راهی داره.

فعلا بیخیخی صحبتو بای.م۲.

مردونگی سخته خدا !!!

۱۳ تیر ۱۳۸۸

داشتم میومدم به مرگ خودم . مگه میشه  غم توی چشای نازت بلغزه و لوتی راس راس توی خیابون راه بره . به زور تهمت و بهتون گیرم انداختن . آجانا ) پلیس ( شنیده بود شر یه نامرد رو من از روزگار کم کردم . اما این بختو نداشتم . نمیدونم کدوم یکی از نوچه هام زده اون اصغر سیاه رو رو شقه شقه کرده . چن وقت پیش که ما با هاش چشم تو چشم شده بودیم گفته بودم دیگه به بلند شدن بوی الرحمنش چیزی نمونده اما خب نشنید… ما هم که اسیر عشق شوما مگه دل دیگه مث سابقه ؟!

رسیده نرسیده پاسگاه همه نوچه ها جلو درو بسته بودن . تو نرفته بیرون بودیم . به این پسره مراد سپردم بیاد بگه روش نشده بود بی من در خونه شما رو بزنه .

خیلی بد حیرون موندم . اومدم هرچی گشتم خونه نبودید. ای بمیره لوتی که رد چشاتو گم کرده !

همه نوچه ها رو فرستادم ردی ازتون بگیره . نکنه …

زود برگرد !

۱۰ تیر ۱۳۸۸

این روزا هیچی واسم قشنگی نداره …

با گلای باغچه قهر کردم ، واسه سر زدن به گلدون روی حوض هم

دیگه هیچ امید و بهونه ای ندارم …

همه چی سیاه شد ، نمی دونم کی این روزو واسه ما می خواست …

آقا جون من که حتی یه لحظه آروم و قرار نداشت و توی خونه بند نمی شد ، حالا تبدیل شده بود به یه تیکه گوشت و باید با این صندلیایی که تازگیا اختراع شده ، بهشون میگن ویلچر ، این ور اون ور ببریمش ، هرچند که خودش دیگه هیچ ذوق و شوقی

واسه بیرون رفتن ازخونه نداره …

بیچاره آقا جونم حتی یه کلمه هم نمیتونه حرف بزنه ولی از نگاش میشه خوند که به خاطر این قضیه چقدر احساس حقارت می کنه …

مامان ، به خاطر گریه کردن زیاد ، چشماش حسابی کم سو شده …

منم که خیر سرم دختر بزرگ خونه هستم و حالا دیگه باید علاوه بر کارای خونه ، خرید بیرون از خونه رو هم انجام بدم …

واقعا که آدما حتی از یه لحظه آینده خودشونم خبر ندارن …

داشتم به ۱ ماه پیش اون روز توی بیمارستان فکر می کردم …

ناصر بهم گفت ، دکتر بهش گفته هنوز خیلی از وسایل و تجهیزات پزشکی واسه عمل جراحی مغز ، به دستشون نرسیده و با توجه به سن آقا جون ، حتی اگرم بود ، ازشون کاری

ساخته نیست …

ما هم که به هرکی رو زدیم نتونستیم پول بردنشو به یه بیمارستان مجهزتر جور کنیم …

توی همین فکرا بودم که توی خیالم صورتش اومد جلوم واستاد و با چشای مهربونش نگام کرد ، عرق پیشونیشو پاک کرد و با همون لحن شیرین همیشگیش گفت :

ببخشید تنهات گذاشتم …

- کجایی تو …

- معلوم هست کجایی !

- نه ! آخه خودت بگو اینه رسمش …

- حالا که سرتا پام شده درد و رنج ولم کردی و رفتی …

صداش ازم دور شد ، مث کسی که داره از یه چیزی یا کسی فرار می کنه …

خواستم بگم نمی بخشمت ، دلم نیومد …

فقط امیدوارم هرجا هست حالش خوب باشه و زود برگرده …

نمی خواهم زنده باشم …

۲۲ بهمن ۱۳۸۷

هیچی نمی فهمیدم …

دنیا دور سرم می چرخید ، تنها چیزی که احساس می کردم و میشنیدم صدای عمه خانوم بود که جای اینکه مامانو آروم کنه ، یه سره داد می زد :

بیچاره شدیم !  بدبخت شدیم …   خان داداش …    الهی خواهرت واست بمیره …

اصلا نمی دونم کی اونارو خبر کرده بود …

حتما کار ناصر بود …

اونم که کاری جز خبر بردن و آوردن بلد نیست …

سعی کردم خودمو کنترل کنم …

بیچاره ناصر جرئت نداشت بهم نزدیک شه ، ولی معلوم بود که خیلی نگرانمه …

البته توی اون شرایط ، تنها چیزی که واسم مهم نبود و بهش فکر نمی کردم ،

نگرانی اون بود …

بغض گلومو گرفته بود ، حتی نمی تونستم گریه کنم …

مات و مبهوت ایستاده بودم کنار در اتاق سی سی یو تا یکی از اون تو بیاد بیرون و یه خبری بده …

دو سه ساعتی می شد که اونجا منتظر بودیم …

تا اینکه بالاخره در وا شد و یه دکتر چار شونه اومد بیرون و در حالی که بی توجه به ما ،  با یه پرستار ، در حال حرف زدن بود مسیر راهرو رو ادامه داد …

مامان که از بس گریه کرده بود ، نای حرف زدن نداشت …

دکتر به ناصر نگاه معنی داری کرد و گفت :

_  شما هم همراه بیمار آقای معتمدی هستین ؟

+  بله آقای دکتر …

_  لطفا همراه من بیاین …

خوشی به ما نیومده…

۱۵ بهمن ۱۳۸۷

تو چشماش که نگا میکردم حس میکردم همه چیو از تو دلم میخونه

خیلی دوسش دارم ولی نمیدونم چرا نمیتونم بش بگم. هر کاری میکنم نمیشه. فکر کنم از مِن مِن کردنم فهمید که چه قد میخوامش ولی …

نمیدونم همه چیو که نمیشه گفت آخه.

وقتی حرف میزد دلم میخواست کنده بشه از تو سینم ولی ..

نمیدونم چکار کنم ، چطور باشم چجوری باشم که اون دوست داشته باشه . آخه من دخترای بالا محل رو که میبینم ، میبینم اونا از پسرای ژیگول کرده خوششون میاد ولی من هر کاری میکنم، خودمو مثه اونا میکنم، بازم انگار فایده نداره …

نمیدونم شایدم منو بخواد…

ولی به زور هم که نمیشه. این خان جون هم هی میخواد به زور دختر داداششو عروس خودش کنه آخه هرکاری یه قلقی داره… حس میکنم مینا خانوم از این اصرارای خان جون خوشش نمیاد.

بگذریم…

بازم مثه همیشه که میدیدمش خیلی شنگول شده بودم .

نفهمیدم مسیر خونه خان دایی رو تا خونه خودمون چجوری اومدم.

انگار پرواز کردم …

شاد و شنگول  درو وا کردم یهو دیدم…

دیدم خان جون نشسته لب ایوون داره گریه میکنه…

دویدم اومدم پیشش گفتم چی شده… گفت برو لباساتو بپوش باید بریم بیمارستان…

گفتم: چی . بیمارستان واسه چی؟ چیزی شده؟

گفت : خانداییت بیمارستانه… زود حاضر شو.

گفتم: آخه چی شده واسه چی بیمارستانه ؟ اتفاقی افتاده؟

چیزی نگفت . همینطور گریه میکرد. بلند شد رفت سمت در.

گفتم خوب صبر کن منم بیام. رفتم دنبالش. رسیدیم سر خیابون یه ماشین گرفیتم به سمت بیمارستان.

چند بار ازش پرسیدم چی شده ؟ خان دایی طوریش شده؟ دیدم حالش بدتر میشه ، هیچی هم نمیگه!

مثه اینکه خوشی بیش از این نباید به ما میموند . بعد کلی وقت مینا خانومو دیده بودما……….

(یعنی چی شده خانداییم . اگه خدانکرده یه مو از سرش کم بشه… آخه میدونستم مینا خانوم آقاجونشو خیلی دوست داره اگه چیزیش بشه خاندایی نمیدونستم چه بلایی سرش میاد)

تو همین فکرا بودم که رسیدیم دم بیمارستان. سریع پیاده شدیم . دویدم رفتم پرسیدم :

-          ببخشید آقا یه آقای مسن به اسم حاج احمد معتمدی آوردن اینجا . الان کجان ؟ کجا برم؟

-          برید آخر راهرو سمت راست.

-          ممنون

اومدیم تو تا درو باز کردم از همونجا مینا خانوم رو که زندایی رو بغل کرده بود و صدای گریشون کل راهرو را ور داشته بود دیدم.

(آخه یه ساعت هم نمیشد که من از خونشون اومده بودم بیرون . خبری نبود اون موقع.)

تا اومدم به خان جون بگم که اینجان . دیدم خودش دوید طرف زندایی … بغلش کرد و تازه انگار داغشون تازه شده بود. مثه اینکه فقط من هیچی نمیدونستم.

داشتم سکته میزدم . چی شده بود… نکنه…

حادثه شوم

۱۴ بهمن ۱۳۸۷

داره یه بارون خوشگل میباره !

انگار آسمونم مث من حسابی دلش گرفته …

عمه خانوم ناصرو فرستاده بود واسمون آش نذری داداشش منصور ، که جند روز پیش رفته خدمت واسمون بیاره…

رفتم درو باز کنم ، وقتی درو باز کردم ، ناصر از خجالت خیس عرق شده بود و لپاش گل انداخته بود ،واسه یه لحظه دلم واسش سوخت چون به کسی دل بسته بود که دلش جای دیگه اسیر بود …

من موندم این لباسای گل منگلیو کی ، از کجا واسش میاره که باورش شده واقعا یه فرقی با بقیه پسرای محل داره و لابد اونم مامان جونش بهش گفته وای که چه

بد سلیقس ، شبیه دخترا لباس می پوشه ، نمیدونم شایدم فک می کنه من از این سوسول بازیاش خوشم میادو مث دخترای بالای محل ، از این جور تیپا می پسندم ، ولی اون نمیدونه تو دل پر درد من چی میگذره …

من سادگی و نجابت می خوام ، غیرت می خوام که همه اینارو فقط …

همون طور که سرشو انداخته بود پایین ، آروم سلام کرد

ظرف آشو به من داد و گفت :

- بفرمایید…

منم خیلی آروم جواب دادم :

- ممنون ، به امید خدا به سلامتی برمی گردن …

طفلکی ، همیشه در مقابل کنار هم گذاشتن کلمات و جمله بندیای من کم میاورد ..

احساس کردم می خواد یه چیزی بگه ولی نمی تونه ، من از بچگی با ناصر بزرگ شده بودم و خوب می تونستم از تو چشاش همه چیو بخونم …

مدام من و من می کرد ولی نمی تونست حرفی بزنه ،تنها چیزی که تونست بگه این بود که :

- به دایی و زندایی سلام برسونید ، با اجازه ، خداحافظ …

- به سلامت !

درو که بستم ، نمی دونم چی شد که یهو احساس کردم تو دلم آشوبه …

یکمش واسه دل خودم بود که باید به زور به این ازدواج که خواست مامان و آقا جونم بود ، تن می دادم …

اما بیشترش به خاطر چیزی بود که احساس کردم ناصر می خواد بهم بگه ولی

نگفت …

واسم عجیب بود که اون طور که مادرش می گفت از این وصلت خوشحال نبود تازه برعکس ، خیلیم ناراحت به نظر میومد …

این اولین بار بود که احساس کردم اونم مث من یه غم بزرگ تو دلش داره که هیشکی ازش خبر نداره …

راستش ، خوب که فکرشو می کردم ، می دیدم همشم تقصیر اون نیست ..

شاید هرکس دیگه هم جای اون بود و توی یه خونواده ای با اون رفاه کامل ، زندگی می کرد ، همین جوری بار میومد ولی با این حال گیج شده بودم …

دیگه قضاوت کردن در موردش واسم سخت شده بود …

شاید اون طور که مامان می گفت تو دلش هیچی نباشه و من بتونم تغییرش بدم ولی پس با آرزوهام چی کار کنم …

با دلی که چند وقته توی قفس یه دل با مرام اسیره …

می خواستم دفترمو وا کنم و اون شعریو که نصفه مونده بود ، کامل کنم که صدای مامان ، پیش دستی کرد :

- مینا ، کجایی مادر ؟! بیا کمک کن اینجا رو یکم جمع و جور کنیم ، باید واسه فردا آماده باشیم …

- ولی آخه …

- آخه نداره دیگه ، خدارو چه دیدی ، شاید تونستی ناصرو آدم کنی ، یکمم خوش بین باش …

آه که بعضی وقتا آدم چقد دلش می خواد بره بالای یه کوه بلند ، جایی که هیشکی صداشو نشنوه و تا میتونه داد بزنه و از این روزگار شکوه کنه …

به ناچار ، همراه مامان ، مشغول مرتب کردن خونه بودم که صدای زنگ تلفن ، از اتاق کناری ، منو به سمت صدا روونه کرد …

ولی از اونجایی که مامان احتمال می داد که عمه خانوم باشه و من یه وقت یه چیزی نگم که همه چی خراب شه ، بهم گفت :

- خودم برمیدارم ، تو برو به کارت برس …

همین طور که داشتم اتاقو جارو می کشیدم ، صدای مامانو که اول آروم بود و رفته رفته بالا می رفت ، شنیدم :

- بله ، همینجاست…

بله ، خودم هستم ، من عیالشم ، امرتون ؟!

چی ؟! بیمارستان ؟!

بعد از چند لحظه ، صدای فریاد مامان اومد :

- یا امام رضا ! بدبخت شدیم …

به سرعت خودمو به اتاق رسوندم …

شوکه شدم …

مامان ، بیهوش روی زمین افتاده بود و صدایی از پشت خط میومد :

الو … الو … کسی اونجا نیست ؟! … الو ….