مطالب برچسب شده ‘شعر’

دوست خوب من !

پنجشنبه, ۲۹ بهمن ۱۳۸۸


باورم نمیشه ، انگار همین دیروز بود که اسممو توی روزنامه دیدم …
۱ سال به سرعت برق و باد گذاشت و حالا چشامو وا کردم و میبینم ترم ۴ ایم و دیگه حسابم با یاد گرفتن الفبای دانشگا سوا شده …
مریمم بعد از یه سال مستمر طبق راهنمایی های اینجانب تونست توی رشته مورد علاقش ، روانشناسی و جالب تراز اون ، توی همون دانشگاهی که من ، درس میخونم ، قبول بشه و از این موضوع ، خیلی خوشحالم ، چون حالا دیگه بهترین دوستمم کنارمه …

داشتم به یه موضوع جدید واسه نوشتن یه رمان فکر می کردم که بازم مثل همیشه صدای رسای مامان ، رشته افکارمو پاره کرد …

- مینا جان ، مریم ، دم در ، منتظرته …
حواست کجاست ! میدونی چندبار صدات زدم ؟!

- اومدم مامان جون !

خیلی عجیب بود ، چون نه صدای کوبه درو شنیدم ، نه صدای به اون
رسایی مامانو !!!
البته بیشتر غم انگیز بود تا عجیب !
شاید یه بلایی سر حس شنواییم اومده …

وقتی مریمو با یه جعبه شیرینی توی دستش ، دم در دیدم !
تازه یاد قول و قرارمون افتادم !
با لبخند همیشگی که بر لب داشت ، منو بغل کرد و گفت :
- فک کردی یادم میره از اون شیرینیایی که دوست داری ، واست گرفتم !
هیچ وقت کمکایی رو که بهم کردی ، فراموش نمی کنم …

بهش تعارف کردم بیاد داخل …
بعد از خوردن هندونه قاچ شده خوشمزه ای که مامان آورد و حسابی بهمون چسبید …
حدود یه ساعت از همه چیو همه جا و همه کس حرف زدیم …
از اینکه با هم توی دانشگا چه کاراییو میتونیم انجام بدیم و بهترین انجمن ادبیو با کمک
هم راه بندازیم …
- چی شده مینا جون ؟!
من تو رو میشناسم ، مثل همیشه یرحال نیستی …

دیگه نتونستم اونچه رو که توی دلمه ، ازش پنهون کنم …

- راستشو بخوای ، بدجوری دلم گرفته …
تصمیم گرفتم یه نامه واسش بنویسم ، همیشه فقط همین که به درد دلم گوش کنه واسم کافی بود و آرومم می کرد …
ولی راستش ایندفعه فرق داره …
یه حال عجیبی دارم …
نوشتن آرومم نمی کنه …
بیشتر دلم می خواست الآن کنارم باشه و جای اینکه حرفامو روی کاغذ بیارم …
ولی خوب انگار هنوز لیاقت اینو پیدا نکردیم که کنار هم …

مریم ، تنها کسی بود که همیشه با حرفاش آرومم می کرد …
ایندفعه هم مثل همیشه باهام حرف زد و بهم گفت که امیدوار باشم …

از روزی که اون جمشید یه چشم نامرد ، اون ضربه کاری رو بهش زد ، ۱ ماهی میگذره ، اگه انقدر قوی نبود ، معلوم نبود چه بلایی سرش میومد …
آخرین بار اون نامه داده بود و چون من یکی ۲ ماهی درگیر امتحانای دانشگا بودم که هر ترمم داره سخت تر میشه ، نتونسته بودم جواب نامشو بدم …
البته یه دلخوری کوچیکم بینمون ، از این بی خبری ، پیش اومده بود که رفع شد …

مامان مریم از همکاران خانم رضایی ( مادر لوتی ) توی خیاط خونه بود و به خاطر رفت و آمدی که با هم داشتن ، همیشه مریم زحمت رسوندن نامه های منو به لوتی می کشید …
نامه رو مثل همیشه به دستای پر مهرش سپردم و باهاش خداحافظی کردم …